
بیحیایی سرسلسله شرارتها است
یک؛ «القحة عنوان الشر» عنوان همه زشتیها وقاحت و بیشرمی است. عنوان یعنی «تیتر»، یعنی اگر بخواهی برای شرور، یک تیتر بگذاری، آن بیحیایی است. همه شرور زیرمجموعه بیحیایی است.
حالا روایت دیگری که خیلی روشنتر است، میفرماید: «رأس کل شر القحة» سرآمد هر شری بیحیایی است. یک روایت از امام صادق علیهالسلام است که می فرماید: «الْوَقَاحَةُ صَدْرُ النِّفَاقِ وَ الشِّقَاقِ وَ الْکُفْرِ» سرآمد همه اینها بیحیایی است، یعنی سرآمد نفاق، شقاق و کفر این است.

به نام خدای وکیل
شب زفاف
پس از انجام کارهای مقدماتی،در دی ماه سال 1360 بود که ابراهیم با یک دست لباس سپاه و همسرش نیز با یک لباس ساده سرسفره عقدحاضرشدند و امام جمعه ی اصفهان خطبه ی عقد آن ها را خواند.با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جلد نهج البلاغه و بیست و هفت تومان پول.
همان شب دست زنش را گرفت و او را به خانه ی خودمان آورد.عجب شبی بود. من با پدرش توی اتاق نشسته بودیم که متوجه صدای گریه اش شدیم.زار زار گریه می کرد. با خودم گفتم:(( آخه چی شده،مگه امشب شب زفاف نیست؟!))
به پدرش گفتم:چرا اینقدر بی تابی می کنه؟
او هم متحیر مانده بود.دلم طاقت نیاورد.بلند شدم و رفتم از لای در نگاه کردم.دیدم رختخواب را جمع کرده یک گوشه،سجاده اش پهن است و مشغول راز و نیاز با خدای خویش است.خانمش هم کناری نشسته بود و نمی دانم قرآن یا مفاتیح بود که در دامنش بود.
هر کاری کردم روم نشد در را باز کنم و به او بگویم: مادر التماس دعا،منم دعا کن.
ساعت یازده شب بود.تا پنج صبح ناله می زد و من صدایش را می شنیدم که می گفت:(( العفو،العفو،الهی العفو))
صدای ضجه های او قلبم را می سوزاند.تا خود صبح گریه کرد.طوری که صبح با چشم های قرمز و متورم آمد و صبحانه خورد.بعد هم با همسرش به گلزار شهدای شهرضا رفتند و پس از آن که دیداری با شهدا تازه کردند،برای زیارت به قم و از آن جا به پاوه رفتند.چون عملیاتی در پیش بود و باید هرچه زودتر خودش را می رساند.

یکی ازجمعه ها جان خواهد آمد / به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه های دل بگیرید /که بر این خانه مهمان خواهد آمد . . .
(اللهم عجل لولیک الفرج)

حق شناس
گفتم: برادر کاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته،الان هم از شدت خستگی خوابیده، برین بعدا بیاین.
گفتند:ما می خوایم بریم شهرستان،شاید دیگه نتونیم آقای کاوه رو ببینیم،می خوایم باهاش خداحافظی کنیم،چند تا عکس هم بگیریم.
همه با اصرار می خواستند کاوه را بیدار کنند. دیگر داشتم کلافه می شدم که کاوه بیدار شد و صدایم زد،رفتم داخل اتاق،پرسید: این سر و صداها برای چیه؟
گفتم: چندتا بسیجی آمدن اصرار دارند که شما را ببینن،من هر چه کردم حریفشان نشدم
کاوه آمد بیرون،همراه آنها از ساختمان فرماندهی زد بیرون،وقتی نگاه کردم تازه فهمیدم اینها تنها نیستند و عده زیادشان آن طرف تر منتظرند. یک ساعتی طول کشید تا محمود برگشت،جلو رفتم و گفتم: صلاح نبود شما در این هوای سرد رفتین؛یک جوری راضی شان می کردیم،نمی رفتید.
باخنده گفت: نه،ما دینمان به اینها خیلی بیشتر از این حرفهاست؛از این گذشته اینها دلشان به همین خوش است و بالاخره خودش یک عالمی است برای جذب دوباره ی آنها به جبهه.
خاطره ای از شهید محمودکاوه![]()
![]()
غزل جدایی
هوای باران داشت،نگاه غمگینم
چه تلخ می رفتی، چه تلخ،شیرینم!
شب جدایی با تمام محجوبی
تو را صدا می زد،سکوت سنگینم
ستاره ها گفتند که باز می گردی
چه زود باور بود دل دهن بینم
سقوط سرخم را که دیده ای،آیا
نمی کشی دستی به بال خونینم؟!
بیا و از تاراج مرا حفاظت کن
مرا که چون باغی بدون پرچینم
کجاست؟ محتاجم به سکر چشمانت
نمی رسد دستم به دست هایت،آه
چه قدر بالایی،چه قدر پایینم!
حمید رضا حامدی

نظری در این باره ندارم
چون احساس می کنم گاهی خودم هم دچار این اشتباه می شم...
وگاهی هم دوستانی دوست دارند که این برداشت رو از حرف های من داشته باشند...
در هر صورت از قدیم گفتن عیسی به دین خود موسی هم به دین خود و قرار نیست من رو در قبر دیگری بگذارند
شما هم این حرفهای جالب بالا رو شنیدین دیگه نه؟!
چقدر با امر به معروف و نهی از منکر تضاد داره!!!

عرصه فعالیت بسیج و نقش بسیجیان در آن
عملیات مقابله با جنگ روانی
وقتی دشمن تهدید هایی را با اهداف مشخصی طراحی و آغاز میکند یا قصدانجام آن را دارد،ضروری است اقداماتی برای کشف و شناسایی اهداف دشمن به عمل آید و به رویارویی باآن پرداخت.بنابراین می توان گفت مقابله با عملیات روانی دشمن عبارت است از:مجموعه اقدام ها وحرکت هایی که باعث خنثی یا بی اثر شدن فعالیت های دشمن می شود.برای طراحی و اجرای عملیات و پیشگیری و مقابله در برابر عملیات روانی دشمن از ابزارهای گوناگون می توان بهره گرفت.یکی از بهترین و موثرترین ابزارها،استفاده و به کارگیری نیرو های آموزش دیده و آگاه بسیجی است. نیروهای بسیجی با فراگیری شیوه های عملیات روانی و راه های مقابله باآن می تواند نقش موثر و تعیین کننده ای در ایجاد ناامیدی در دشمنان و مخالفان و تقویت روحیه نیروهای خودی و آحاد مردم داشته باشند.
![]()
شهید گمنام
یک بارجسد مطهر شهیدی را به گلستان شهدای اصفهان آوردند.به دلیل عدم شناسایی شهید،سنگ قبر((شهید گمنام)) برای او تهیه وپس از دفن در قطعه ثامن الائمه بر روی قبر او نصب گردید.
چهار سال پس از دفن این شهید هیچ کس از مشخصات و خانواده او اطلاعی در دست نداشت.شبی مادر این شهید در خواب می بیند،ازطرف قبرستان خیابان فیض وارد گلستان شهدای اصفهان شده است.بعد از ورود به قبرستان درقسمتی که مرقد آیت الله فاضل هندی و آیت الله خراسانی است، پله هایی در جلوی او نمایان می شود و او از آن پله ها پایین می رود و به باغی وارد می شود.
در باغ محفلی نورانی می بیند که عده ای از علمای بزرگ از جمله مرحوم آیت الله ارباب و آیت الله خراسانی در آن جلسه تشریف دارند.وقتی مادر شهید به این محفل وارد وبه حضور علمای حاضر در جلسه می رسد آنان را قسم می دهد که قبر فرزندش را به او نشان بدهند. مرحوم آیت الله خراسانی که سالها قبل از انقلاب وفات یافته است به این زن می گوید محل قبر فرزند شما راآقای مکی نژاد می داند.به ایشان بگوشهید گمنامی را که در نزدیکی آیت الله اشرفی اصفهانی مدفون شده به شما نشان بدهد.آن مادر شهید پس از این خواب به گلستان شهدا برای دیدن من مراجعه کرد.ولی من در آن زمان در مشهد به زیارت امام رضا(ع) رفته بودم.او این قضیه را به یکی از خانواده های شهدا که حاج آقا ناظم نام دارد گفته بود.او هم در مشهد تا مرا دید ضمن ذکر خواب مادر شهید از من پرسید: آیا چنین شهیدی را به یاد داری؟
و من تایید کردم.وقتی از مشهد به اصفهان مراجعت کردم،سنگ قبر شهید گمنام را از روی آن قبر برداشته و سنگ جدیدی به نام شهید مهدی شریفی فرزند احمد تهیه کردیم و به جای سنگ قبر قبلی نصب نمودیم.
![]()
![]()
بهر زیارتت رضا فرشته پرگشوده است
نگاه دلربای تو از همه دل ربوده است
چه گویم از خصال تو لسان شیعه قاصر است
وصف خصال تو رضا حضرت حق نموده است
میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد

وصیتنامه شهیدحسن باقری
مادر شهید می گوید:
دنیا آمدن ایشان که خداوند مثل این که برای خودش انتخاب کرده بود که مصادف بشود باسوم شعبان روز تولد امام حسین(ع) وبعد در همان خط پیش برود. درنهاد ایشان عشق به ائمه طاهرین(ع)،انبیاو اولیا(س) نهاده بود.ایشان از همان نوجوانی،کودکی،عاشق جلسات مذهبی،قرآن،حدیث،اخبار،روایات وهیدت و مسجد و نماز جماعت بودند.
همانطور که سنش بالا می آمد نماز اول وقت،اهمیت به نماز اول وقت به طوری که وقتی ایشان را من بیدار می کردم بطوری ایشان از جای می جست که بعضا من ناراحت می شدم.فکر می کردم ایشان را بد صدا کرده ام که اینطور برای نماز شتابزده بلند می شودبعد دیدم نه ازآن علاقه و ایمانی که به نماز دارد اینطور می شتابد برای نماز.هرجا صدای اذان می شنید،دیگر طاقت از دست می داد. دائم الوضو بودن ایشان و بی اعتنابودن ایشان به دنیا از خصوصیات ایشان بود.البته این راباید عرض کنم تمام شهیدان وقتی پای صحبت هر مادری بنشینی،همین صحبت ها هست،واقعا شهدا همه شان برگزیده هستند.
خداوند اینها را برای خودش انتخاب کرده ولی خوب،حسب الامر،این حقیر باید چند نکته ای را یادآور می شدم این که دائم الوضو بودن ایشان و ایمانی که به اهل بیت (ع) و امام زمان(ع) و بعد خصوصیات دیگر ایشان.علاقه به پدر،مادر،اقوام و احترام خاصی که به پدر و مادر،علما و بزرگان داشتند.
هرموقع ایشان می آمد دست پدر را می بوسید و می خواست برود دست پدررا می بوسید،بی اعتنایی به دنیای ایشان نه به این صورت که واقعا دنیا را دوست نداشته باشد،خوبیهای دنیا را دوست نداشته باشد،نه،دوست داشت.خداوند دنیا را خلق کرده برای بندگانش ولی اسیر دنیا نبوده .نمی خواست هم اسیر دنیا بشود،ولی خوب و تمیز زندگی می کرد. خوب زندگی می کرد.برای خانواده اش زندگی راحتی آماده می کرد.
علاقه به ولی فقیه ،واقعا ایشان مرید واقعی بود،به طوری که ایشان وقتی اولین فزرندش یعنی تنها فرزندش می خواهد به دنیا بیاید،ایشان چون جلسه خصوصی و گزارش منطقه را به حضور امام رحمه الله علیه داشتند،رها می کنند و به تهران می آیند.
وقتی این حقیر سوال کردم شما رها کردید در حالی که همسرت آن حال را داشت.ایشان به من گفت فرزند را خدا داده خودش هم حفظ می کند من کاره ای نیستم.بعد از خصوصیات ایشان توکل برخدا،صمیمیت،ایمان ،اعتقاد،نظم و انظباط در کار،خوش رویی،صبر در مصائب و گرفتاری ها؛را به هیچ می گرفت.
عشق واقعی بود و عشق به بسیجی ها داشت.یکی از خصوصیات واقعا بارز ایشان عشق به بسیجی ها بود.همیشه می گفت جنگ را بسیجی پیش می برد ما کاره ای نیستیم.بسیج بازوی اصلی ماست و شهادت خواهی،واقعا وقتی به ما می رسید می گفت دعا کنید من شهید بشوم.
برای این که اگر روز قیامت این مادران بسیجیها جلوی من را بگیرند،این پدران بسیجی ها جلوی من را بگیرند،بگویند شما فرزندان ما را فرستادید شهید شدند خودت ماندی من چه جوابی دارم بدهم.
واقعا من جواب ندارم بدهم.عشق به امام حسین(ع) تا آنجا ایشان را می برد که وقتی ایشان می خواهد شهید بشود و عشق به حضرت مهدی سلام الله علیه همینطور یا حسین ویامهدی می گوید و جان به جان آفرین تسلیم می کند. خانواده های شهدا ناراحت نباشید،مادران شهدا ناراحت نباشید،ایشان و شهدای ما در دامن امام حسین(ع) جان دادند.خداوند ان شاءالله به ما توفیق بدهد که پیرو راهشان باشیم و از خدا می خواهیم به رهبر عزیزمان طول عمر و سلامتی عنایت بفرماید.تشکر از حضور همه حضار محترم.
والسلام.
بخشی از وصیتنامه شهید:
....فعلا انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین درآمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان...
....ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و باتمام مستکبرین جهان هم سرجنگ داریم و در را به با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است...
....در این موقعیت زمانی و مکانی،جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت،خیانت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست وملت ما باید خود را آماده هر گونه فداکاری بکند...
... در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی،جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام باخلوص نیت را پیدا کنیم...
در مورد درآمدها،چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند... در صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید.
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)

![]()
![]()
به نام خدای وسیع
حلقه ی ازدواج
حلقه ی ازدواج من هزارتومن قیمتش بود.ابراهیم به من گفت: من حلقه ی طلا و پلاتین نمی خوام،اگه صلاح بدونین،من فقط یک انگشتر عقیق بر میدارم.
یک انگشتر عقیق برداشت به قیمت صد و پنجاه تومان. آن موقع پدرم مخالفت کرد و گفت:زشته برای ما که دامادمون حلقه ی صد و پنجاه تومنی برداره. تو آبروی ما رو بردی.
گفتم: مگه چی شده؟
گفت: آخه کی تا حالا برای دامادش حلقه ی صد و پنجاه تومنی گرفته؟زشته بابا،می خندن به آدم.
وقتی ابراهیم زنگ زد خانه مان و موضوع را با او در میان گذاشتم،با پدرم صحبت کرد.به او گفت: آقای بدیهیان،این حلقه از سرم هم زیاده.شما دعا کنین که من بتونم توی زندگی،حق همین انگشتر رو هم درست ادا کنم،باقی اش دیگه دست خدا و مصلحت اوست.
سرحرفش هم ایستاد.همیشه و در هر شرایطی حلقه اش را دست می کرد و خیلی به آن توجه داشت. وقتی در یکی از عملیات ها،حلقه شکست،رفت و عین همان انگشتر با همان عقیق و همان رکاب را خرید و دستش کرد.خندیدم و گفتم: حالا چه اصراری داری که حتما همین حلقه باشه و اینقدر نسبت به این حلقه مقیدی؟
گفت: این حلقه توی زندگی،سایه ی یه مرد یا یه زنه.من دوست دارم همیشه سایه ی تو همراهم باشه،این حلقه همیشه در اوج تنهایی،تو رو به یاد من می یاره و من محتاج اون هستم. می فهمی محتاج شدن یعنی چی؟
![]()
با “هیچ کس نبودن” بهتراست از حضور اشتباه درکنار کسی بودن . .
.
.
.
هــیـچـوقـت حــق نـداریـد احــساسات کـسی را بـه بــازی بــگـیـریـد
فـــقـط بـه ایــن خـاطر که تـکلیفـتان با خـودتان مـشـخـص نـیست
![]()
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم
سالها منتظر سیصد و اندی مردانیم آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید به گمانم که بنا نیست یارش باشیم . . .
![]()
واقعا کار وحشتناکیه...این وسایل مال همه ست اصلا اسمش روشه...
یکم فرهنگ داشته باشیم...
فقط یکم
![]()
ریشه غیبت کردن
من میروم سراغ گناهانی که مبتلابه است، مثل: غیبت کردن. گاهی ممکن است منشأ غیبت، غضب باشد، با کسی دشمنی دارد و این موجب شده است که غیبت او را کرده است، میخواهد رسوایش کند. در اینجا منشأ غیبت، خشم است. گاهی منشأ غیبت خشم نیست، شهوت است، مثلاً برای خوشایند دیگری غیبت میکند. این شخص خیلی بدبخت است!
حالا یک تقسیمبندی دیگر؛ گاهی رذیله، از فعل نشأت میگیرد و گاهی از ترک فعل. یک وقت فرد، فعل حرام انجام میدهد، مثل این که غیبت میکند، این یک فعل است و حرام هم هست، یک وقت ترک واجب است. مثل کتمان حق، که گفتن حق واجب است. آن فعل بود و این ترک است.
تمام گناهان انسان از همین امور نشأت میگیرد؛ حالت افراطو تفریط در ارتباط با نیروهای نفسانی، چه فعل باشد و چه ترک باشد. سرچشمه همه اینها هم «وقاحت، بیحیایی و بیشرمی» است.
![]()
به نام خدای واسع
تا آخر پای حرفش بود
روزی که برای خواستگاری رفته بودیم،بعد از این که همه ی حرف ها زده شد،دست آخر،مادرم گفت:(( یه شرط دیگه هم می ذاریم و اون این که ابراهیم قول بده که دیگه سیگار نکشه.))
تا مادرم این را گفت،ابراهیم کمی خودش را جمع و کرد و چشم غره ای به من و مادرم رفت. همسرش با شنیدن این حرف،گفت:(( مجاهد فی سیبل الله که نباید سیگار بکشه.دور از شان و منزلت شماست که سیگار بکشین.))
در راه برگشت،گفت:((یعنی چی که این مطلبو مطرح کردین؟نمی شد نمی گفتین؟))
او از بس در سرما پشت موتور نشسته بود،سینوزیت گرفته بود.سیگار می کشید که سردردش آرام شود،گفت:((نمی دونین که من به خاطر سینوزیتم سیگار می کشم؟ نمی دونین که به خاطر سردردم سیگار می کشم؟))
گفتم: لازم بود.باید همه چیزت رو می دونستند.
همین که به خانه رسیدیم،دست کرد توی جیبش،سیگارهایش را درآورد و همه شان را زیر پا له کرد.بعد هم گفت:(( این هم از سیگار،دیگه کسی دست من سیگار نمی بینه))
وتاآخر پای حرفش ایستاد.
![]()
کاش می شد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از این همه دیوار بدم می آید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می آید
و صبا بگذر و از من ،به تبر دار بگو
که از این کار تو بسیار بدم می آید...
محمد سلمانی
![]()
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره
و المستشهدین بین یدیه . . .

میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خدا رسید
میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید
روز دختر مبارک

اولین حمله
یک روز به خودم جزئت دادم و از او پرسیدم: از کجا شروع کردی که کاوه شدی؟
گفت: از یک عملیات شروع شد،محل عملیات یک روستا بود؛برای پاکسازی باید تپه ای را که مشرف به آنجا بود تصرف می کردیم،این ماموریت به من و چند نفر دیگر داده شد،به نزدیک ارتفاع که رسیدیم،دیدیم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا می روند،بدون معطلی درگیر شدیم.غیراز چهار-پنج نفر پیش مرگ کرد که با من بودند،بقیه فرار کردند،به بچه های پایین هم گفته بودند کاوه شهید می شود.تا بالای ارتفاع رسیدیم،یک ضد انقلاب کشته شد و بقیه شان فرار کردند. بلافاصله چند تا الله اکبر گفتیم وبه نیروهای پایین اشاره کردم بیایند بالا.صحبتش تا به اینجا رسید خندید و دیگر چیزی نگفت.
خاطره ای از شهید محمودکاوه![]()

عشق ناتمام
حتی هبوط،سبز شدن نام می گرفت
وقتی دل از بهار تو پیغام می گرفت
مستانه بود طعم نگاهت،هنوز هم
گاهی اگر بهانه ی بادام می گرفت
شب ها شبیه طفل،درآغوش مادرش
چشمت میان چشم من آرام می گرفت
طبعم روان نبود،اگر شاعر دلم
از غیر اشک های تو الهام می گرفت
خورشید من،در آن افق سرخ،آن غروب
دریا تو را چه شیفته در کام می گرفت
رفتی و مثل هر غزلم،ناتمام ماند
عشقی که تازه داشت سرانجام می گرفت
حمیدرضا حامدی