![]()
تذکر نکات تربیتی
1. حیا از برجسته ترین کمالات زن در قرآن است.
2. امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
«کونوا دعاه الناس بأعمالکم و لا تکونوا دعاه بألسنتکم؛مردم را با عمل خود به نیکی ها دعوت کنید، نه با زبان خود».
3. هر قدر پدران و مادران قوی تر و راسخ تر نقش «الگویی» را عهده دار باشند، تأثیر و جذب فرزندان آنان سریع تر و وسیع تر صورت خواهد پذیرفت. لذا والدین باید تلاش کنند در امور دینی و اخلاقی و پرورش حیا عفت در فرزندان خود، الگو باشند. مثلاً وقتی به دخترخود می گویند با حجاب باش، مادر خودش الگوی کامل حجاب اسلامی باشد؛ و یا وقتی می گویند با نامحرم برخورد گناه آلود نداشته باش، خود باید در حفظ عفت و پاکدامنی اسوه و الگو باشند، نه این که فقط در حد پند و اندرز باشد. مخصوصاً دوره پنج ساله ابتدایی، دوره ای حساس و از نظر تثبیت شخصیت اخلاقی و تربیتی، دوران مهمی است. طفل در این مرحله از عمر، هوشیار و نکته سنج است و از زیر و بم سخن ها و روابط اطرافیان سر در می آورد. کنجکاوی شدید کودک در این مرحله از عمر، جهت دار و معنی دار است. او در نحوه روابط والدین، در لباس و پوشش آنها و در نشست و برخاست ایشان دقت می کند و می خواهد از آن سر در بیاورد و از آنها تقلید کند و در بازی های خود، معمولاً دختران ادای مادر و پسران ادای پدر را در می آورند.
4. باید توجه داشت که اگر قانون و حمایتی در کار نباشد، بسیاری از مردان، حقوق زنان را نادیه می گیرند، پس نباید از حیا و ضعف زنان سوء استفاده کنیم.
5. رفت و آمد زن در بیرون خانه نیز باید بر اساس حیا و عفت باشد.



بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زندگینامه
عبدالعظيم عليه السّلام فرزند عبدالله بن علي، از نوادگان حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام است و نسبش با چهار واسطه به آن حضرت مي رسد.
پدرش عبدالله نام داشت و مادرش فاطمه دختر عقبه بن قيس.
ولادت با سعادت حضرت عبدالعظيم عليه السّلام در سال 173 هجري قمري در شهر مقدّس مدينه واقع شده است و مدّت 79 سال عمر با بركت او با دوران امامت چهار امام معصوم يعني امام موسي كاظم عليه السّلام ، امام رضا عليه السّلام، امام محمّدتقي عليه السّلام و امام عليّ النّقي عليه السّلام مقارن بوده ، محضر مبارك امام رضا عليه السّلام ، امام محمّد تقي عليه السّلام و امام هادي عليه السّلام را درك كرده و احاديث فراواني از آنان روايت كرده است.
اين فرزند حضرت پيامبر صلّی الله عليه و آله وسلّم، از آنجا كه از نوادگان حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام است به حسني شهرت يافته است.
حضرت عبدالعظيم الحسني عليه السّلام از دانشمندان شيعه و از راويان حديث ائمه معصومين عليهم السّلام و از چهره هاي بارز و محبوب و مورد اعتماد ، نزد اهل بيت عصمت عليهم السّلام و پيروان آنان بود و در مسايل دين آگاه و به معارف مذهبي و احكام قرآن ، شناخت و معرفتي وافر داشت.
ستايشهايي كه ائمه معصومين عليهم السّلام از وي به عمل آورده اند، نشان دهنده شخصيّت علمي و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادي عليه السّلام گاهي اشخاصي را سؤال و مشكلي داشتند، راهنمايي مي فرمودند كه از حضرت عبدالعظيم الحسني عليه السّلام بپرسند و او را از دوستان حقيقي خويش مي شمردند و معرّفي مي فرمودند.
در آثار علماي شيعه نيز، تعريفها و ستايشهاي عظيمي درباره او به چشم مي خورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهيزكار، ثقه، داراي اعتقاد نيك و صفاي باطن و به عنوان محدّثي عاليمقام و بزرگ ياد كرده اند؛ در روايات متعدّدي نيز براي زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السّلام ، ثوابي همچون ثواب زيارت حضرت سيّد الشهدا، امام حسين عليه السّلام بيان شده است.
![]()
جز تو کسی نیامده آقا، سر قرار
انگار بی تو نیست کسی، غرق انتظار
این جمعه هم گذشت و تو مثل همیشه باز
در انتظار خویش نشستی به انتظار

خواب هزار ساله
خبر مجروحیت کاوه را یکی از رفقا بهم داد. با ناراحتی پرسیدم: کجا مجروح شده؟
گفت : تو تک حاج عمران
پرسیدم: حالا کجاست؟
گفت: آوردنش مشهد،الان تو بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم (عج) بستریه.
بدون معطلی رفتم عیادتش.ضعیف شده بود ولی آن لبخند همیشگی و زیبا هنوز گوشه لبش بود. دکتر ها تو پرونده پزشکی اش نوشته بودند،نباید کار سنگین بکند و حرکتی داشته باشد. ترکش های نارنجک تو سرش بود. خیلی خطرناک بود. از کار و بارم سوال کرد.گفتم:دانشگاه هستم؛درس می خوانم،
تااین را گفتم جمله ای گفت که مرا زیر و رو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید،گفت: نامور،بچه ها می رن جبهه خون می دن و شهید می شن،تو می ری دانشگاه درس می خونی.
روی تخت بیمارستان هم فکر و ذکرش جبهه بود.آرزو می کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود فرو برد،اما چنین حرفی از کاوه نشنوم.
شهید محمودکاوه![]()
![]()
قول و قرار
تو سایه نیستی ای جان،که روی خاک بمانی
تو آفتابی و حیف است در مغاک بمانی
شراب می شوی انگورمن،به دست خماران
چه خوب می شد از این پس کنار تاک بمانی
غمت مباد،مگرمرده باشم ای گل نازم
که ناگزیر تو در وحشت هلاک بمانی
به چشم های تو سوگند می خورم،نگذارم
میان این همه کابوس هولناک بمانی
قرارآخرمان را مبر زیاد که روزی
من از تو قول گرفتم همیشه پاک بمانی
حمیدرضا حامدی
![]()
به نام خدای پنهان
حلالم کن
در بهمن ماه سال1360،حاج همت به همراه حاج احمد متوسلیان و تعدادی دیگر از بچه های سپاه پاوه و مریوان به جنوب رفتند.یک هفته بعد هم،برای من پیغام فرستاد که وسایلم راجمع کنم و برای رفتن به جنوب آماده شوم. به دزفول رفتم و بعد ازاین که چند روز در خانه ی یکی از دوستان حاجی سکونت داشتیم،به طبقه ی دوم یک ساختمان که دو اتاق داشت رفتیم و بااسباب و اثاثیه مختصری که همراهم برده بود،درآنجا ساکن شدیم.
حاجی اغلب دیروقت به خانه می آمد.از آن طرف هم صبح خیلی زود از خانه بیرون می رفت و تقریبا تمام روز تنها بودم.
یک بار،سه شب دیروقت به خانه نیامده بود. شهر خیلی ساکت وآرام بود. کوچه ها و خیابان های شهر هم در تاریکی مطلق فرورفته بود.
تنها نشسته بودم زیر نور چراغ گردسوز و کتاب می خواندم. ناگهان صدای درآمد. ساعت رانگاه کردم،یک ونیم صبح بود.از جا بلند شدم و رفتم در را باز کردم. حاجی پشت در بود،آن هم با چه وضعی،سر و صورت و لباسش گل خالی بود. چهره اش هم خیلی خسته بود ونشان می داد که چند شب است که نخوابیده. داخل شد و گفت: شرمنده ام،حلالم کن.یکی دو هفته است که تو رو آوردم اینجا،اون هم بااین وضعی که اینجا داره،حالا هم بعد از چند شب بااین قیافه اومدم خونه.
سپس یک راست به حمام رفت. یادم هست آن شب آب گرم نداشتیم و او مجبور شد باآب سرد دوش بگیرد.
تمام این سختی ها ودوری ها رابه عشق حاجی تحمل می کردم وکمی و کاستی برایم هیچ اهمیتی نداشت .فقط دوست داشتم همراه او باشم.
شهید محمدابراهیم همت![]()

به نام خدای یارونگهبان
تولدی دیگر
رازی دیگر از یک مرد مبارز. از روح الله شب هنگام بود. برای چند ساعت مامورین ساواک منزلش را محاصره کرده بودند.صدای اذان صبح درفضای خانه می پیچید. مامورین اجازه اقامه نماز را نداده و او را دستگیر کردند. صدای ماشین فلوکس-واگن مشکی ساواک،ازسر آن کوچه ی تنگ و آجری شنیده می شد. حاج آقا روح الله تیممی کرده،نماز صبح را درهمان ماشین فلوکس ساواک اقامه می کنند.
یکی ازفرماندهان ساواک روبه آیت الله خمینی می کند و باکنایه می پرسد: حالا آن سربازان شما کجا هستند؟
آقا با طمانینه جواب می دهند:در گهواره ها.
... ما وقتی این خبر را می شنیدیم که سعید و مسعود شیرخواره بودند.قصه آن روز لالایی کودکانمان شد و آموزه های آن تجارب،سرمشق نوجوانیشان. حالادیگر سربازان گهواره قد کشیده بودند و خودشان در رابطه بااین موضوعات تحقیق می کردند.
یک روز سعید باشوری خاص آمد و به من گفت: مامان اگه بیاد،این فساد و فحشا ریشه کن میشه.دیگه ایرانی مجبور نیست بردگی ابرقدرت هارو بکنه.ما باید کاری کنیم تاعدالت اسلامی جهانی بشه..
صبح12 بهمن57 هواپیمای747 حامل رهبر انقلاب درساعت9:30 صبح برزمین نشست.این مراسم از تلویزیون ملی ایران درحال پخش بود.همگی دور تلویزیون حلقه زده بودیم. چه شوری...چه حسی...هر قدمی که آقا برمی داشتند،سقوط رژیم پهلوی مسجل تر می شد. اماناگهان تصویر قطع شد.سعید که ازاین حرکت خیلی ناراحت شده بود،باچهره ای برافروخته از جاپرید و خیلی سریع لباس پوشید. باعجله به مسجد رفت. قسم به فجر و قسم به شب های ده گانه که از فجر انقلاب تاطلوع خورشید ده روز فاصله افتاده بود.آن روز سعید 17ساله،دوان دوان و با خوشحالی به خانه آمد،ازسه قدمی جستی زد و محکم بغلم کرد.صدای هیجان زده اش را از پشت گوشم می شنیدم که می گفت:وای مامان،خدا رو شکر،خدا رو شکر،انقلاب ما پیروز شد.
....بعد از ثبت انقلاب،حالادیگر نوبت به تثبیت انقلاب رسیده بود.این تثبیت نقشی بود که سعید و سعیدها بامطالعه و پیگیری مضامین انقلابی از اسلام ناب ایفا نمودند. این مطالعه و شناخت گسترده،باعث شده بود که به بصیرت بالایی برسند و دیگران رانیز ازحاصل فیضی که به دست آورده بودند بهره مند نمایند. و خداوند تخم حکمت رادر دل کوچک و بزرگ می افشاند،هرگاه کسی را در کودکی حکیم گرداند، کم سالی او، منزلت وی را نزد حکیمان پست نگرداند؛چرا که می توانند در وجود وی نور کرامت الهی را ببینند.
آری او از من کوچکتر بود اما یک روز نکته ای بزرگ به من گفت. نکته ای که متوجه شدم علی رغم سن کمش چقدر در این انقلاب چخته و آب دیده شده است. او گفت: در این دنیا همه سعی می کنند خودشان رامهم جلوه بدهند. اما این مهم نیست. باید سعی کرد برای جلب رضای خداوند و مفید بودن و نه مهم بودن. همین باعث می شود که خداوند انسان را مهم کند.اما اگر کسی فقط نگران مهم بودن خود باشد،نه تنها به مفید بودن دست نمی یابد، بلکه از همان مهم بودن خود نیز باز می ماند...
کسب رضای حق،همان بود که عارف زمان،خمینی کبیر،از سربازان گهواره ای خود می خواست و می یافت ازآنان که در طلب حب رب،به ثروتی از جنس بقا دست یافتند.
شهید سعید آلیانی![]()

دست شفابخش
درسال1378،(16 سال پس از شهادت همسرم علی اصغر)به دشت بیمار شده بودم. بیماری گواتر داشتم و حدود 8ماه تمام هر چه به دکتر مراجعه می کردم فایده ای نداشت و بهبودی پیدا نمی کردم.ازاین موضوع خیلی ناراحت بودم.
شبی بااحساس ناراحتی به رختخواب رفتم و شوهرم را در نظرآوردم و به او گفتم: شما هم که مرا فراموش کرده اید و به خواب ما نمی آیی،این عبارات را با دلی شکسته و چشمانی پر از اشک با همسر شهیدم مطرح کردم و به خواب رفتم.
در خواب دیدم قبر بازشد و همسرم از قبربیرون آمد و از قبرستان به روستایی که زادگاهش بود به سبزوار آمد،وقتی بالای سرش رفتم،دیدم پلک هایش بهم می خورد. میدانستم که او شهید شده است،درخواب به خودم گفتم:علی اصغر زنده است. وقتی این جمله را باخود زمزمه کردم دیدم چشمهایش را باز کرد و با من صحبت کرد و گفت: چرا ناراحت هستی؟!
بعد دستش را به گلویم کشید و گفت: ناراحت گلویت نباش!
بعد به حامد پسرم که موقع شهادت پدرش ده ماهه و آن زمان یک جوان 17 ساله بود،نگاهی کرد و خندید. پس از لحظاتی از خواب بیدار شدم.به ذهنم آمدکه دوباره بروم از گلویم آزمایش مجددی بگیرم.وقتی دکتر نتیجه آزمایش را دید با تعجب گفت: گلویت حالت طبیعی پیدا کرده است.
وازآن پس هرچه زمان می گذشت گلویم بهتر می شد بطوری که مصرف دارو راکاملا قطع کردم و بهبودی کامل یافت.
پاسدار شهید علی اصغر کلاته سیفری فرزند محمد علی عضو کردان جبار لشکر5 خراسان بود که در سال1362 درعملیات خیبر به شهادت رسید و درروستای زادگاهش در 5 کیلومتری سبزوار مدفون گردید.
به نام خدای دوست
شهید محمدرضا عزنوی
نام پدر:تقی
تاریخ تولد:1342
محل تولد:رشت
رشته ی تحصیلی:علوم دینی و معارف(دانشگاه عالی شهید مطهری تهران)
تاریخ شهادت:20/12/1363
محل شهادت: منطقه هورالعظیم-عملیات بدر

خصوصیات اخلاقی شهید
شهیدغزنوی فردی متین،ژرف بین وآزادی خواه بود.وی در خانواده ای مذهبی و متدین متولد ورشد یافت. درهمان دوران طفولیت،علاقه ی وافری به حضور در مساجد و مراسم عزاداری و جلسات مذهبی داشت.چون،دارای جاذبه های معنوی بود،دربین دوستان و آشنایان نفوذ زیادی پیدا کرده بود در دوران پیروزی انقلاب اسلامی یکی از افراد فعال برای معرفی رسالت امام امت بودند و با تشکیل جلسات آموزش قرآن و مباحثه های فرهنگی درمسجد امام رضای گلسار علاوه برانجام این مهم،رونقی وصف ناپذیرنیز به آنجا بخشیده بود.ایشان چنان به عقاید وافکار خود ایمان داشتند که هیچ گاه تردیدی به خود راه نمی دادند و درسخت ترین شرایط برای حفظ ارزشهای انقلاب واستمرار اصول اسلامی و دینی تلاش و ایثار می نمودند.

عمامه ام را به من بده
یک هفته مانده به عملیات بدر،پدرم برای انجام کاری به تهران آمده بود. پس ازانجام کارخود به اتفاق شهید محمدرضا غزنوی به طرف رشت حرکت کردند.من ازآن جهت که دانشجو بودم،برای حضور درکلاسها می بایست درتهران می ماندم. پدرم می گفت: در طی مسیراز رفتن رضا به منطقه مطلع شدم.برخلاف دفعات قبل هیچ گونه ممانعتی برای رفتن ایشان به سوی جبهه وجودنداشت. این بار بامخالفت پدر مواجه شد. چند روزی که دررشت حضورداشت،بازهم نتوانست برای رفتن به جبهه رضایت پدر و مادر رابه دست آورد.حتی مادر شهید باتوجه به اعتقادات فراوان مذهبی نتوانست خود را برای رفتن رضا به جبهه قانع کند.مدام گوشزد می کرد که پسرم،من علاقه ی بسیاربه شمادارم. اگر خدای نکرده برای شما اتفاقی بیفتد،رغبت خود را برای ادامه زندگی ازدست خواهم داد.شهیددرجواب مادر اظهار می داشتند که تمامی مادران شهدا چنین احساسی دارند اما پس ازشهادت فرزندشان،خداوند چنان صبر و پایداری دروجودشان قرارمی دهد که توان این فراق و هجران راپیدا می کنند.
مادرباشنیدن این جملات براضطراب دورانی اش افزوده می شد و می گفت:شما که چنین صحبت می کنید،شاید به شماالهام شده که قراراست،حادثه ای ناگوار رخ دهد و ازماپنهان می کنید. شهیدبیان می کرد که مرگ و زندگی مابه دست پروردگار است.شمافقط صبروشکیبایی راپیشه کنید.بعد ازچندروز اقامت،توانست رضایت خانواده رابه دست آورد.پس به تهران مدرسه ی عالی شهید مطهری مراجعه نمود تابرای اعزام به جبهه مهیا شود.
هیچ گاه به یادنمی آورم که به هنگام اعزام رضا،من برای خداحافظی نزدایشان رفته باشم ولی این دفعه بدون آن که خود درک بکنم،حس عجیبی مرابه طرف او کشاند و رهسپارمحل اعزام شدم.وقتی که خدمت ایشان رسیدم،گردن مبارک شهید رابوسیدم.بغضی غریب درگلویم بود وهرکاری کردم تابتوانم ازایشان بخواهم که ازرفتن منصرف شوند،نشد.حلاوت نگاه ایشان و نافذ بودن کلامش،این قدرت را از من گرفت. زیرا به راهی که درپیش گرفته بود،ایمان راسخ داشت.
پس از دقایقی باایشان خداحافظی نمودم.متعاقب رفتن شهید به منطقه هورالعظیم، برادر کوچکتر ایشان،حمیدرضانیزبه همان منطقه اعزام شد. چند روز بعد ازعملیات بدر،صبح دم بود که حمیدرضا به منزل مراجعه کرد،بادیدن ایشان بلافاصله جویای احوال رضا شدیم. ایشان اظهار نمودند که وی مجروح شده و در عملیات از گردان جامانده است. برای باخبر شدن از صحت و سلامت شهید،چند روز بعد به لشکر حضرت رسول(ص)مراجعه نمودیم تاوضعیت رضا را از کسانی که در عملیات بدر با شهید همراه بودند جویا شویم. در همین بین،نوجوانی بادیدن عکس شهید، ایشان را شناخت و چنین گفت:
شهید غزنوی به عنوان تخریب چی در انتهای لشکر حرکت می کرد ناگهان ما توسط نیروهای بعثی مورد حمله قرار گرفتیم.من دیدم که شهید،پهلوی خود را گرفته و مجروح شده است. برای کمک نزدایشان رفتم ولی شهید فرمود که به بچه ها ملحق شوم.فقط عمامه را که در کوله پشتی قراردارد،برایم بیاور تا پهلوی خود را با آن ببندم.پس از اجابت خواسته اش به جهت حساسیت شرایط منطقه از من خواستند تابه لشکر مراجعه کنم.شهید به دلیل مجروحیت ازلشکر جاماند.پس از گذشت چند روز دیگر اثری از ایشان نشد و بعد آگاه شدیم که عراقی های کوردل،بالای سررضا آمدند و با اصابت گلوله ای به سرش باعث می شوند که او به فیض شهادت عظمای شهادت نایل بیاید.
نقل از برادر شهید

فرازی از وصیتنامه شهید
امروز که از هر سوی دژخیمان و بیگانگان دست به دست هم داده اند تا بر پیکر دینمان ضربه ای وارد کنند،برماست تا با توکل برخدای متعال و پیروی از مقام ولایت و رهبری وحدت خود را حفظ نماییم و سنگر مسجد،دین داری و مبارزه بادشمنان راخالی نگذاریم.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت آيت الله كشميري يكي از عرفاي بزرگ ؛بعد از نماز سر را به سجده مي گذاشت و سه مرتبه می گفت: الحمدلله بعد گونه راست را بر مهر می گذاشت و سه بار می گفت: شکرا لله و سپس گونه چپ را بر مهر نهاد و سه مرتبه می گفت: استغفر الله.
از وی سؤال شد این چه سجده ای است؟
فرمود: حضرت ابراهیم (عليه السلام) به [یاری] این سجده خليلُ الله شد
[كتاب روح و ریحان، صفحه ۱۰۷]

زن و لباس عفاف
بیماری روانی بزرگ قرن حاضر در عالم زنان؛ یعنی «مدپرستی»، در سایه ساده لوحی و زودباوری و ظاهر بینی خود از یک طرف، و بداندیشی و بد آموزی القایی به روح زن از سوی خانواده های پست و منحط یا جوامع فاسد از سوی دیگر، امروزه چنان رواج پیدا کرده و برخی زنان کوته فکر را چنان به خود مجذوب ساخته و لباس عفاف را از آنان ربوده است که اگر تحت عنوان «مدپرستی» شیوه عیان شدن کامل را مرسوم سازند و به مرور همه گیرش نمایند، بعید نیست که اکثریت این گروه سبک مغز، به این دعوت مفسدین، لبیک گفته و نه تنها به راحتی زیر بار این نوع تحمیلات ناروا و دور از شئون انسانی می روند، بلکه غیر آن را هم با تحقیر و توهین یاد کرده و اظهار تبری از غیر آن می نمایند. و چه حماقتی بالاتر از این!
در معرفی مراتب قبح و آثار سوء این نوع طرز تفکر، به جاست این جمله معروف از راسل را بیان کنیم که گوید: «بزرگ ترین درد این جهان، در آن است که دانا از کار خود نگران است و نادان به کار خود مطمئن!»
... و به خاطر داشته باشند که برای قامت همه انسان ها بیش از هر نوع لباس و پوشاکی، تنها «لباس عفاف» زیباتر و زیبنده تر است که اگر آن را از تن دل بر کنند، دیگر هیچ لباسی با هیچ فرم و شکل و مدی، نمی تواند زن را از محبوبیت دور از آلودگی در دل های غیر برخوردار سازد. زن نیز نمی تواند با تغییر «شکل لباس» و تعویض مداوم «مد لباس» محبوب القلوب باشد، مگر در دل های آکنده از شهوات و از محبوبیتی در حد یک طعمه در نظر یک درنده!
اما انسان ها!... اعم از زن یا مرد، همواره از لابلای «لباس عفت و حیا» زیباتر جلوه گر می شوند و همواره بدین زیور باطنی، دوست داشتنی می گردند و به جاست زنان مؤمنه به یاد آورند که آنان به جهت ایمان و پاکی که دارند، از لحاظ عزت و شرف خیلی بالاترند از یک زن فریب خورده زمان به مد و مدپرستی و وعده دروغین هر مفسد ظاهراً متمدنی که همه چیز خود را از دست داده و به محبوبیتی از ورای امیال و غرایز و شهوات دیگران دلخوش کرده و سرنوشت خود را در بست در اختیار «بهائم» قرار داده است! بنابراین نه تنها تقلید و تبعیت و پیروی از آنان، دون شأن هر زن مؤمنه ای است که از عزت و عفت و عصمت و شرافت بهره کافی دارد و تکلیف او مقابله و برخورد جدی است با این قبیل بدعت های منحرف کننده زمان، بلکه حتی مبارزه ای با تمام وجود با این مفاسد و با هر وسیله ممکن (با قلم، قدم، گفتار، نوشتار، تذکر و...) از اهم وظایف است؛ البته مطابق با اصول و موازین و بر مبنای عقل و دلیل و منطق و نه از روی غرض و مرض و بیماری روانی «تعصب جاهلانه» و نیز در خور فهم و درک و شئون افراد، و نه برخوردی خشک و مقدس مآبانه ای که مسلماً زیانش خیلی خیلی بیشتر خواهد بود از نفعش .

به نام خدای باطن
جمع اضداد
پدر،همه خصوصیات را در خودش یکجا جمع کرده بود،درواقع جمع اضداد بود. او به عنوان یک نظامی درآن واحد هم به مسایل نظامی و مدیریتی و سازمانی اش رسیدگی می کرد و هم در خانه مدیری خوب و پدری موفق بود. به جرئت می توانم بگویم پدر در مدت55 سال عمری که از خداوند گرفت بهترین و مفیدترین استفاده را از لحظه لحظه زندگی اش برد.
شهیدعلی صیادشیرازی![]()

دوباره جمعه گذشت و قنوتِ گریان ماند
دوباره گیسوی نجوای ما پریشان ماند
دوباره زمزمه ی کاسه های خالی ما
پس از نیامدنت گوشه ی خیابان ماند . . .
الهم عجل لویک الفرج