حدیث عشق
سلام برشهدا
خبری در راه است

پر می کشی

و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی

قفسی عاشقت شدست...

#سید_به_بیداری_هایمان_آمده_میبینی؟


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ . 10:22
خبری در راه است

یا لطیف

#آدمهای_ریشه_دار

ریشه ها عجیبند!

گسترده اند و عمیق.

لطیف اند و در عین حال سفت و محکم اند.

رشد کننده و رشد دهنده اند.

از خاک جان می گیرند و به جان گیاه می ریزند.

زخم هم می خورند اما...نمی گذارند نشانی از این زخم روی ساقه و برگها نمایان شود.

در ریشه ی خود پنهان می کنند.

نه...نه این که فقط پنهان کنند بلکه به درد زخم هاشان جهت می دهند...از همین زخم ها نور می گیرند...

ریشه ها دوست داشتنی اند...

حالا فکر کن آدمی ریشه دار شود... ریشه اش را در مسیر درد مادر دو عالم هدایت کرده باشد...و با اشک برای غربت مولایش رشد دهد... چه می شود این آدم!

آدم های ریشه دار دوست داشتنی اند فقط حیف که در عین حضور پنهان اند و کسی مجاهده ی روزمره ی آنها را نمی بیند و عطر خوش شان را حس نمی کند...

تا وقتی که ...از این قفس پرواز کنند...

#سید_اسماعیل_سیرت_نیا_ریشه_داشت

#وادی_السلام

#به_زودی_ان_شاءالله


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ . 10:32
خبری در راه است

می دانستی؟!

می دانستی برای آنچه که دوستش داری باید از جان بگذری؟!

آری...

برای آن چه که دوستش داری باید از جان بگذری...بعد می ماند زندگی و آنچه که دوستش داری...

شعر نمی گویم...

دوست داشتن های مطهر را از میان برگهای تاریخ به خون نشسته برایت ورق می زنم...

سید؟ دلم برای نفس کشیدن در هوای ایمانت تنگ است... و یک دل سیر حسرت صدایت را دارم... و این سخت ترین گذر از یک حسرت زنانه است...

 


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ . 10:38
خبری در راه است

انگار که یک کوه

سفرکرده از این دشت

آنقدر که خالی شده

بعد از تو جهانم...

 


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ . 10:12
خبری در راه است

یا لطیف

انگار کن به بهشت دعوت شده ای...

انگار کن نور چشمی های خدا مهمانی راه انداخته اند...

و با شوق لطیفی سبد سبد برایت رزق های معنوی مهیا کرده اند...

در همین نزدیکی ها،یکی بهشت کوچک در انحصار یک سپیدی نجیب حضور بهم رسانیده...

نورچشمی های خدا از بهشت به استقبالت آمده اند...

این انگارها را که برای ما غریب است را #یقین کن...

آنها قریب شده گان بهشت اند...

یک بار دیگر #شهدا برایمان سفره گشوده اند

این بار قرار است#وادی-السلام زیر سقف آسمان میزبان میهمان هایش باشد...

ان شاءالله

چیزی تا مرداد ماه و آن روزها نمانده...

خدا بخواهد که آن روز ها را ببینیم...


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ . 10:33
خبری در راه است

همین چند ماه پیش بود

به هر طرف نگاه می کردیم

نگاهشان برایمان روضه می خواند

 

#من_اگر_اشک_به_دادم_نرسد_میمیرم

 

 


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ . 12:3
خبری در راه است

یالطیف

 

انگار کن به بهشت دعوت شده ای...

انگار کن نور چشمی های خدا مهمانی راه انداخته اند...

و با شوق لطیفی سبد سبد برایت رزق های معنوی مهیا کرده اند...

در همین نزدیکی ها،یک بهشت کوچک در انحصار یک سپیدی نجیب حضور بهم رسانیده...

نور چشمی های خدا از بهشت به استقبالت آمده اند...

این انگارها را که برای ما غریب است را #یقین کن...

آن ها قریب شده گان بهشت اند...

یک باردیگر #شهدا برایمان سفره گشوده اند

این بار قرار است #وادی_السلام زیر سقف آسمان میزبان مهمان هایش باشد...

ان شاءالله

چیزی تا مرداد ماه و آن روزها نمانده...

خدا بخواهد که آن روزها را ببینیم


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ . 13:37
خبری در راه است

همین چند روز پیش بود که هنگام آماده سازی نمایشگاه اشک فراق ریختیم از دوری نقاشی ها از دوری چشم های نور دیده

حالا بغض شوق داریم که دوباره صدایمان کردند

#الحمدالله

#وادی-السلام

#به-زودی

#ان-شاءالله


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ . 11:11
جنگل؛ژرف،سبز و گسترده

به نام خدای ناپدیدکننده ی گناهان

جنگل؛ژرف،سبز و گسترده

سرمنشاء ریزش ها و رویش ها.درسال 61 جنگل های شمال کشور رخنه گاه منافقینی شد که می کوشیدند خرابکاری های خود را از اماکن غیرقابل نفوذ آغاز کنند. ما هم برای جلوگیری از عوامل نفاق،نیاز به هماهنگی در کل محورها داشتیم. من برای تامین یکی از این محورها سعید آلیانی را پیشنهاد کردم؛ چرا که او را فردی سرشار از شجاعت،تیزهوشی،مهارت، سواد و دنیا گریزی می دیدم که این مورد آخر گاهی دردسر ساز هم می شد؛همیشه متاثر می شدم وقتی می دیدم سعید به خاطر مسئولیت ها،از پذیرش پست و مقامی خودداری می کند. او فقط دوست داشت عنصری باشد که بتواند بهترین خدمات را تقدیم اسلام کند تا به مقام وجل برسد. او درنهایت قبول کرد که در مجموعه ی آستارا قبول مسئولیت کند.

آمار ها از دو منبع خاص به ما می رسید و نشان می داد که تعداد نفرات در گروهک های متراکم منطقه به دویست و هشتاد نفر می رسند. این برای ما خیلی غیرمترقبه بود.چرا که ما،- از خودی و غیرخودی- فوقش پنجاه نفر می شدیم که عموما از تجربیات جنگ های چریکی و آموزش نظامی بی بهره بودیم. در جلسه ای شبانه به همراه سعید و دیگر افراد شاخص از هرزاویه ای کار را بررسی کردیم تا بدانیم آیا می توان بااین تعداد افراد،دویست و هشتاد نفری را که از نظر تسلط به منطقه،فرصت و مهارت های چریکی برتر از ما هستند،ناکار کرد؟! با محاصره ی روستا تبیان چطور افراد را در مسیر های منتخب تقسیم بندی کنیم؟ پشتیبانی در چه جلوی فتنه را گرفت؟ خلاصه از هردری برنامه ای می چیدیم و کمی بعد به در بسته می خوردیم. رنگ سورمه ای از پشت پنجره ی اتاق نشان می داد که صبح فرا رسیده. مثل روز برایمان روشن بود که مانند آب،جاری بودند؛هراسی از بن بست نداشتند. سعید با این که خطرات را می دانست،می گفت: آقا ولش کنید! با توکل بر خدا برویم و کار را یکسره کنیم...

این نظر در جمع دلاوران،خریدار زیادی پیدا کرد و قرار شد که به منطقه ی ماسال برویم؛منطقه ای با کوه های جنگلی و دشت های سرسبز. عده ای جهت پشتیبانی در پایین روستای تبیان ماندند و عده ی دیگر برای مقابله با آن دویست و هشتاد نفر؟! در توده های پر ازدحام جنگل تنها نفراتی معدود از خرابکاران حضور داشتند که دستگیر شدند. سپس روشن شد که آمار به اشتباه آنان را دویست و هشتاد نفر اعلام کرده بود و این بهانه ای بود تا شجاعت مردانی مانند سعید سنجیده شود. سربلندی درآزمون جنگل یک محک بزرگ بود. افتخاری خاص مومنین به این قانون خدا که می فرماید: چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا برگروهی بسیار غلبه کرده اند، و خدا باصابران است.

و اثبات شجاعتی حسینی در پیچ و خم حوادثی از جنس عاشورا،از چاره اندیشی های عاشقانه ی شهداست.

 

خاطره ای از شهید سعید آلیانی


Tag's: خاطرات شهید سعید آلیانی
. |by-> هانیه |Data-> یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ . 10:41
انواع شرک و مراتب شرک و اخلاص

انواع شرک و مراتب شرک و اخلاص

در یک تقسیم‏بندی می‏توان شرک را دو نوع دانست:

الف)شرک جلّی، ب)شرک خفّی.

الف)شرک جلّی

1.در مرحله اعتقاد مقابل اخلاص در اعتقاد

2.در مرحله عمل مقابل اخلاص در عمل

ب)شرک خفی

1.در مرحله اعتقاد مقابل اخلاص در اعتقاد

2.در مرحله قلب مقابل اخلاص در قلب

3.در مرحله عمل مقابل اخلاص در عمل


Tag's: شرک و اخلاص
. |by-> هانیه |Data-> شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ . 11:35
اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن

گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن

گفتم به نام نامیت هر دم بنازم

گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم 


Tag's: شعردرموردامام زمان ,عج
. |by-> هانیه |Data-> جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ . 10:52
در لحظه ی پرواز

در لحظه ی پرواز

عمری نگاهت بهترین تصویر من بود

یادت شباهنگام دامنگیر من بود

وقتی که آزادانه باهم می پریدیم

عاصی ترین احساس در زنجیر من بود

من خواب دیدم پرکشیدی و سحرگاه

تنها شدن در این قفس تعبیر من بود

رفتی و چشم آیینه بعد از تو هرصبح

درحسرت لبخند دیرادیر من بود

رفتی،ندیدی بی تو روز ابری

خورشید در اندیشه ی تبخیر من بود

ز این جا دلم می خواست با هم پربگیریم

اما چه باید کرد؟!این تقدیر من بود

در لحظه ی پرواز بالم در هوس سوخت

تو خوب بودی هم سفر، تقصیر من بود

حمیدرضا حامدی


Tag's: شعر
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ . 10:17
قامت نورانی

قامت نورانی

نزدیک ظهر بود که چند تن از خواهران سپاه خبر شهادت همسرم را آوردند. پس از شنیدن این خبر جانسوز به آنها گفتم: تنها سوالی که از شما دارم این است که جنازه همسرم الان کجاست؟ می خواهم آن را از نزدیک ببینم. همراه آنان به سردخانه مصلای سبزوار که اجساد مطهر شهدا را به آنجا می بردند رفتیم و از نزدیک جسد غرقه به خون شوهرم را دیدم.

پس از مراسم تشییع و تدفین پیکر مطهر شهید به سردخانه رفتم. شب هنگام اطرافیانم به خواب رفته بودند ولی من خوابم نمی برد. ناخودآگاه متوجه محلی شدم که هروقت علی اصغر به خانه پدرم می آمد در آن محل سجاده اش را پهن می کرد و نماز اول وقت می خواند،تا چشمم به آن محل افتاد دیدم گویا شوهرم به حال قیام ایستاده و در حال نماز است و سرتاپا و اطراف او را نور زردرنگی که به سفیدی متمایل بود فراگرفته است. با خود گفتم: حتما از فرط ناراحتی دچار خیالات شده ام. چون علی اصغر را همین امروز دفن کرده ایم. بر همین اساس برای این که برخیالات و تصورات خود غلبه پیدا کنم،صورتم رااز آن نقطه برگرداندم ولی حس غریبی به من می گفت دوباره به آن نقطه نگاه کن. از فرط کنجکاوی توام با شوق دوباره صورتم را برگردانم و به آن نقطه نگاه کردم،دیدم نه خیالات نیست خدا می داند خود علی اصغر بود که در آن نقطه ایستاده بود و از سرتا پایش نور می بارید.

پس از این که باور کردم خیالاتی نشده ام،بادیدن قامت نورانی او آرامش عجیبی سراپای وجود مرا فرا گرفت. این آرامش چنان مرا در خود فرو برد که بالافاصله به خواب رفتم.


. |by-> هانیه |Data-> دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ . 10:23
مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علامه طهراني در كتاب نور ملكوت قرآن مي فرمايد:

 يكروز در طهران، براى خريد كتاب، به كتاب فروشى رفتم، مردى در آن أنبار براى خريد كتاب آمده، ...كتابهاى لازم را جمع كند؛ و آماده براى خروج شدكه: ناگهان گفت: حبيبم الله. طبيبم الله يارم.

[فهميدم از صاحب دلان است] گفتم: آقاجان! درويش جان! تنها تنها مخور، رسم أدب نيست!

... در اينحال ساكت شد، و گريه بسيارى كرد؛ و سپس شاد و شاداب شد، و خنديد.

گفتم: أحسَنت! آفرين! من حقير فقير وامانده هستم. انتظار دعاى شما را دارم!

گفت: الحمدلله راهت خوب است. سيّد! سر به سرما مگذار! من بيچاره وامانده‏ام؛ تو هم بارى روى كول ما ميگذارى؟!

گفتم: عنايات از جانب خداوند است. ولى آيا به حسب ظاهر براى اين عناياتى كه به شما شده است؛ سبب خاصّى را در نظر دارى؟!

گفت: بلى! من مادر پيرى داشتم، مريض و ناتوان، و چندين سال زمين گير بود؛ خودم خدمتش را مى‏نمودم؛ و حوائج او را برمي آوردم؛ و غذا برايش ميپختم؛ و آب وضو برايش حاضر ميكردم؛ و خلاصه بهر گونه در تحمّل خواسته‏هاى او در حضورش بودم. و او بسيار تند و بد اخلاق بود. بَعْضاً فحش ميداد؛ و من تحمّل ميكردم، و بر روى او تبسّم ميكردم. و بهمين جهت عيال اختيار نكردم، با آنكه از سنّ من چهل سال ميگذشت. زيرا نگهدارى عيال با اين خلقِ مادر مقدور نبود ...  فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل كرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.

گهگاهى در أثر تحمّل ناگواريهائى كه از وى به من مى‏رسيد؛ ناگهان گوئى برقى بر دلم ميزد، و جرقّه‏اى روشن مى‏شد؛ و حال خوش دست ميداد، ولى البته دوام نداشت و زود گذر بود.

تا يك شب كه زمستان و هوا سرد بود و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او مي گستردم، تاتنها نباشد، و براى حوائج، نياز به صدا زدن نداشته‏باشد در آن شب كه من كوزه را آب كرده و هميشه در اطاق پهلوى خودم مي گذاردم كه اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم او در ميان شب تاريك آب خواست.

فوراً برخاستم و آب كوزه را در ظرفى ريخته، و به او دادم و گفتم: بگير، مادر جان!

او كه خواب آلود بود؛ و از فوريّت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصوّر كرد كه: من آب را دير داده‏ام؛ فحش غريبى به من داد، و كاسه آب را بر سرم زد. فوراً كاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگير مادر جان، مرا ببخش، معذرت ميخواهم! كه ناگهان نفهميدم چه شد؟

إجمالًا آنكه به آرزوى خود رسيدم؛ و آن برق ها و جرقه‏ها تبديل به يك عالمى نورانى همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداى من، طبيب من، با من سخن گفت. و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است كه ادامه دارد.

  [نور ملكوت قرآن(ج‏1) ، ص: 141 با اندكي تلخيص ]


Tag's: داستان کوتاه
. |by-> هانیه |Data-> یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ . 13:37
سرخ سیمایان سبز
 

 

به نام خدای درگذرنده

 

شهید فتحعلی فردی نمکرانی

 

نام پدر:علی

 

تاریخ تولد:1346

 

محل تولد: لوشان(روستای بیورزین)

 

رشته ی تحصیلی: علوم تجربی(مرکز تربیت معلم شهید رجایی بابل)

 

تاریخ شهادت:14/2/1366

 

محل شهادت:ماووت عراق

 

خصوصیات اخلاقی شهید

 

شهید فتحعلی فردی،صفاتی را که یک مومن لازم است داشته باشد،دارابود. تلاش برای تهذیب نفس و اهمیت به نماز اول وقت از خصوصیات بارزش بود. در مقابل مردم متواضع و به بزرگان احترام می گذاشت. نو نهالان رابه راستی و درستی و آموختن احکام دینی تشویق می کرد و آنان را در مسجد حنفیه ی بیورزین با تشکیل کلاسهای عقیدتی دور هم جمع می کرد. اکثر اوقات مطالعه می کرد و شبها در کنار سجاده اش،جان و دل به معشوق می سپرد.هوش و ذکاوت بالایی برای وی زبان زد همه بود. وی در ورزش تکواندو مهارت داشت و شور و انگیزه ی بالایی برای مبارزه با دشمنان دین خدا در او به چشم می خورد. در مقابل منکرات و مفاسد اجتماع،تحت هر شرایطی سکوت نمی کرد و امر به معروف و نهی از منکر را از وظایف مهم مسلمانان می دانست. شهید از ارادتمندان و پیروان خط امام بود و برای آن که کشتی انقلاب به ساحل پیروزی برسد،در کنار درس خواندن،فعالیت های خود را به شکل جدی برای تحکیم پایه های انقلاب ادامه می داد. باعضویت در بسیج منطقه،ندای نهضت اسلامی را با شور وشوق فراوانی در جامعه تبلیغ نمود تا انقلاب به ثمر نشسته و دست ظالمان از سر مظلومان جامعه کوتاه شود.

 

شرط عقل آن است که با فاصله حرکت کنی

 

شهیدفتعلی فردی،در دل و فکر خویش،جوانه های ایثار و طراوت عشق و ایمان را شکوفا نموده با جمعی از دوستان دانشگاهی خود نزد ریاست دانشگاه رفت و از ایشان خواستند تا همراه با کاروانهای اعزامی به جبهه های جنگ،دانشجوهای دانشگاه بابل نیز به منطقه اعزام شوند ولی رئیس دانشگاه امتناع کردو گفت: شما شهرستانی هستید و باید رضایت نامه ی اولیاء خود را ارائه نمایید. چون ما در قبال شما مسئولیت داریم.

 

فتحعلی در جواب گفت: قربان،درحال حاضر،در دانشگاه هستیم و بزرگتر ما شما هستید،درثانی امروز بنا به فرموده امام،این تکلیف برعهده ی ما دانشجویان است که از مرز و بوم کشور اسلامی خود حراست کنیم.از شما به عنوان متولی این امر مهم، خواهشمندیم که باما همیاری کنید.

 

بعد از اصرارزیاد،شهید فردی و دیگر دانشجویان مشتاق،برای حضور در جبهه،اسامی خود را ثبت نمودند و برای اعزام به کاروانی درگرگان معرفی شدند. دانشجویان که جمعا 140 نفر راتشکیل می دادند،ازگرگان به خوزستان اعزام شده و برای شناسایی منطقه به غرب عراق انتقال یافتند. هنگام برگشت بود که فرمانده نیروها خواست تا از هم دور نشده و نزدیک به هم حرکت کنند. همین بین،شهید فردی نزد فرمانده،رفت و گفت: فرمانده،نیروها باید بافاصله ی بیشتری از هم حرکت کنند.زیرا اگر خمپاره ای از طرف دشمن شلیک شود و ما به هم نزدیک باشیم تعداد بیشتری صدمه خواهند دید پس شرط عقل آن است که بافاصله حرکت کنیم تا خطر کمتری متوجه نیروها شود. فرمانده از ذکاوت و دقت نظرفتحعلی خرسند شد و طبق گفته ی او عمل کرد. بین راه یکی از رزمندگان قمقه ی آبش تمام شد و تقاضای آب نمود. فتحعلی قمقه ی آبش را به او داد تارفع تشنگی کند. در همین بین که نیروها با فاصله از همدیگر درحال حرکت بودند،ناگهان گلوله ی خمپاره ای از سوی بعثی ها به سمت نیروها شلیک شد و پیکر پاک شهید فردی مورد هدف قرارگرفت. هوش و تیزبینی شهید درلحظات آخر عروجش نیز باعث شد تا صدمه ی کمتری به نیروهای اسلام و همرزمانش وارد شود. پس از اصابت خمپاره،شهید فردی در منای عشق و مسلخ توحید به خون نشست و بااذن برائت از مشرکین بربام رفیع زمان ماندگار شد و میثاق خود را با مولایش حسین(ع) تجدید نمود و به سوی کوی دوست پر کشید.

 

نقل از همرزم و پدر شهید

 

 

 

فرازی از وصیتنامه شهید:

 

خدایا می ترسم آن طور که غلام بایستی درمقابل ارباب خود ادای وظیفه بکند،نکرده باشم که نکرده ام. خون من و جان من کمتر از آن است که بتوانم با خدای خود معامله بکنم و دراین میان به یک واسطه خوب احتیاج دارم و آن امام خمینی رهبر عزیزم است.

 


Tag's: وصیتنامه
. |by-> هانیه |Data-> شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ . 10:45
اللهم عجل لولیک الفرج

باز هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده 

درد این بی خبری بی حد و اندازه شده

باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم 

باز از دوری تو خسته و درمانده شدم


Tag's: شعردرموردامام زمان ,عج
. |by-> هانیه |Data-> جمعه نهم تیر ۱۳۹۶ . 10:4
حجاب


Tag's: حجاب
. |by-> هانیه |Data-> پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ . 9:26
وصیتنامه شهید شیرعلی سلطانی

به نام خدای بسیار دلسوز و مهربان

 

وصیتنامه شهید شیرعلی سلطانی

 

شهید حاج شیرعلی سلطانی درسال1327 درشیراز به دنیا آمد.او از جمله کسانی است که نفس مسیحایی امام مسیر زندگی اش را تغییر داد. تا جایی که شیرعلی برای بسیاری از اهالی شیراز چراغ هدایت گردید.

شیرعلی ذاکر و شاعر دل سوخته و بااخلاص اهل بیت گردید. به طوری که وقتی برادر آهنگران به میان رزمندگان شیرازی آمد و قرار بود مداحی کند گفت: وقتی آقای سلطانی هست چرا من بخوانم؟!

اشعار پایان وصیتنامه سروده خود اوست.شیرعلی یکی از زمین های خود را به ساخت مسجد المهدی(عجل الله) شیراز اختصاص داد. اواخر سال60 وقتی به مرخصی آمده بود در گوشه ای از مسجد برای خود قبری را ساخت. اما این قبر کوچکتر از قامت رشید او بود. وقتی از او سوال کردند گفت: نه همین اندازه خوب است.

شب عملیات فتح المبین در سنگر نشسته بود. بچه ها مشغول صحبت بودند که یکدفعه گفت:بچه ها ساکت باشید؟!

ناگهان بوی عطر دل انگیزی در فضای سنگر پیچید!؟ آن شب از اصرار مکرر بچه ها به شهید ملک پور گفت: وقتی داخل سنگر بودیم آقا امام زمان تشریف آوردند و به من و دو نفر دیگر عنایت نمودند.

روز بعدشیرعلی و آن دو نفری که نام برده بود درجه رفیع شهادت نائل شدند.عجیب بود.مزار کوچک او درست اندازه اش بود.پیکرشیرعلی بدون سرباز گشته بود. شیرعلی در قسمت هایی از وصیتنامه اش می گوید:

ای همه ی کسانی که مرا دوست می دارید،از شما تقاضا دارم هنگامی که خبر شهادت من به شما رسید ناراحت نشوید.

مبادا خدای ناکرده از جمهوری اسلامی انتقاد کنید که همه جوانهای مردم را به کشتن داد. نه،ما ذلیل بودیم خدا ما را به واسطه ی این انقلاب عزیز کرد...

ای هزاران جان ناقابل من فدای اسلام عزیز باد.مبادا اشکال بگیرید که اگر بالای سر فرزندانش می ماند بهتر بود.

نه به خدا این حرفها غلط محض است. من،زن و فرزندم را به خدا می سپارم که خدا بهترین یار و بهترین مدد کار است و از ساحت مقدسش می خواهیم که آنها را به راه راست هدایت کند.آمین یا رب العالمین.

از شما می خواهم به جای این فکرها مشتتان را گره کرده و از ولایت فقیه که همان اسلام راستین است و از این انقلاب و از اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین و از خمینی کبیر،این پیر پارسا دفاع نمایید تا خدا شما را در دو عالم یاری کند...

ای همه انسانهایی که در پی سعادت ابدی هستید اگر می خواهید از چنگال گرگهای درنده و سلطه گر نجات پیدا کنید همگی به اسلام،این آئین نجات بخش روی آورید.فقط اسلام است که با آن می توان بشریت را ازهمه بدبختیها نجات بخشد.

به امید آن روز که بشتریت آگاه گردد وبه اسلام عزیز روی آورد. ان شاءالله

 

ای که سرمستی زصهبای شهید    از دل و جان بشنو آوای شهید

شمع آساگرچه ما خود سوختیم    عالم حق را ولی افروختیم

گشته از خون،سرخ گر دامان ما     ماند لیکن نام جاویدان ما

ای که می خواهید فخر نام ما       بشنوید از جان و دل پیغام ما

تا نپیمایید راه اتحاد                   برشما راه ظفر مسدود باد

پیروی باید ز آل الله کرد             دست هر دژخیم را کوتاه کرد

روی سلطانی به درگاه حسین        گر شهادت طالبی راه حسین


Tag's: وصیتنامه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ . 9:57
همنشین بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزي حضرت موسي (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) در ضمن مناجات به خداوند عرضه داشت: «مي خواهم همنشينم را در بهشت ببينم».

جبرئيل بر او نازل شد و گفت: «اي موسي، قصابي که در فلان محل ساکن است، همنشين توست».

حضرت موسي نزد قصاب رفت و اعمال او را زير نظر گرفت. شب که شد قصاب جوان مقداري گوشت برداشت و به سوي منزل روان گرديد. موسي از پي او روان شد. چون به در منزل رسيدند، موسي جلو رفت و پرسيد: «اي جوان مهمان نمي‌خواهي؟»

گفت: بفرماييد!

حضرت موسي (علیه السلام) وقتي به درون خانه رفت، ديد جوان با آن گوشت تازه غذايي تهيه کرد، آن گاه زنبيلي را که به سقف آويخته بود، پايين آورد و پيرزني کهنسال را از درون آن بيرون آورد. ابتدا او را شست و شو داد و آنگاه با دست خويش غذا را به او خورانيد. هنگامي که خواست زنبيل را به جاي آن بياويزد، زبان پيرزن به کلماتي نامفهوم حرکت کرد و هر دو خنديدند.

سپس جوان قصاب براي حضرت موسي (علیه السلام) غذا آورد و با هم غذا را خوردند.

چون موسي از ماجراي جوان پرسيد، پاسخ داد: «اين پيرزن مادر من است. چون درآمدم بالا نيست و نمي توانم براي او کنيزي استخدام نمايم، خدمتش را مي نمايم».

 موسي پرسيد: «آن کلماتي که مادرت بر زبان جاري کرد،و خنديديد چه بود؟»

 گفت :«هرگاه او را شست و شو مي دهم و غذا به او مي خورانم، دعايم ميکند و مي گويد: "خدا تو را ببخشايد و تو را در بهشت هم درجه و همنشين حضرت موسي گرداند!"

حضرت موسي (علیه السلام) فرمود:

اي جوان، من موسي هستم. اينک به تو بشارت مي دهم که خداوند دعاي مادرت را درباره تو مستجاب گردانيده است. جبرئيل به من خبر داد که تو در بهشت همنشين و هم درجه ي من خواهي بود.


Tag's: داستان کوتاه
. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ . 10:26
عید سعید فطر مبارک باد

خداحافظ ای ماه غفران و رحمت
خداحافظ ای ماه عشق و عبادت
خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوها
خداحافظ ای ماه مهمانی حق تعالی
خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه
خداحافظ ای بهترین ماه الله


Tag's: سخن نویسنده وبلاگ
. |by-> هانیه |Data-> دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ . 11:36
نظم و انضباط

 

به نام خدای عفو

نظم و انضباط

او برای به نتیجه رساندن کارها بسیار پیگیر بود. نظم و انضباط در کارها و توجه فوق العاده به نماز اول وقت داشت تاجایی که گاهی در زمستان های سرد در بیایان با یک قمقمه آب وضو می گرفت و نماز اول وقت را از دست نمی داد.

شهیدعلی صیادشیرازی


. |by-> هانیه |Data-> شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ . 10:52
به آرزوم رسیدم

به نام خدای آمرزنده

به آرزوم رسیدم

علاقه ای که بچه بسیجی ها به همت داشتند,غیر قابل وصف بود. همه او را از اعماق وجود دوست داشتند و هرجا که او را می دیدند، دورش را گرفته و بوسه بارانش می کردند. البته این علاقه دو طرفه بود و اخلاصی که همت داشت،علاقه ی بسیجی ها را به او چند برابر کرده بود.

یک روز داخل ساختمان ستاد،همراه او بودیم، که گفتند: حاج آقا،یه پیرمردی می گه با شما کارداره،هر چی می گیم شما مشغولین و نمی تونین اونو ببینین،می گه من تا حاجی رو نبینم از اینجا تکون نمی خورم. کار واجبی با او دارم،باید حتما ببینمش،وگرنه باید یه چیزی بهش بدم،به کس دیگه ی هم نمی دم، شخصا باید برسم خدمت خود حاجی.

همه تعجب کرده بودیم که این پیرمرد چه چیزی و چه کاری می تواند داشته باشد. به هرحال چون پیرمرد بود و احترام داشت،حاجی گفت: بگو بیاد ببینم چی کار داره.

وارد اتاق شد،پیرمردی با سن بالای شصت سال. همین که چشمش به حاجی افتاد،به سمت او دوید و با قدرت تمام او را بوسید و گفت: همین، همینو می خواستم بدم. ماه ها بود که آرزوم این شده بود که صورتتو از نزدیک ببوسم، حالا به آرزوم رسیدم و راحت شدم.

 

شهید محمد ابراهیم همت


. |by-> هانیه |Data-> شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ . 10:45
اللهم عجل لولیک الفرج

آه می کشم تو را , با تمام انتظار

پر شکوفه کن مرا , ای کرامت بهار

در رهت به انتظار , صف به صف نشسته اند

کاروانی از شهید , کاروانی از بهار


Tag's: شعردرموردامام زمان ,عج
. |by-> هانیه |Data-> جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ . 10:37
ABOUT

CATEGORIES
شهید محمودکاوه
شهیدمصطفی چمران
شهیدمصطفی ردانی پور
شهیدمحمدعبدی
شهیداحمدپلارک
شهیدنادرعلی اکبرنژاد
شهیدمصطفی مازح
شهیدشیخ فضل الله نوری
شهیدعلی هاشمی
شهیدحسن آبشناسان
شهید سیدعیدالکریم هاشمی نژاد
شهیدسیدمجتبی علمدار
شهیدعلی صیادشیرازی
شهیدمحمدبروجردی
شهیدعلی اکبرشیرودی
شهید محمد ابراهیم همت
شهید سعید آلیانی
شهید محمد حسین فهمیده
شهید احمد کشوری
شهید محمد سبزی
شهید مهدی زین الدین
شهید حمید اللهیاری
شهیدسید محمدحسین علم الهدی
شهید محمدجواد باهنر
شهیدخلبان عباس دوران
شهید محسن دین شعاری
شهیدمحمدعلی رجایی
شهیدعلیرضاعاصمی
شهیدشاهرخ ضرغام
شهیدعلی چیت سازیان
شهیدسیدمرتضی آوینی
شهیدسیدمجتبی نواب صفوی
شهیدحسین خرازی
شهیدحاج عبدالحسین برونسی
شهیدخلبان عباس بابایی
شهیدمهدی باکری
شهیدمهندس مصطفی ابراهیمی مجد
شهید سعید زقاقی
شهیدمحمدجوادفکوری
شهیدمنصورستاری
شهیدمحسن وزوایی
شهیداحمدکاظمی
شهیدسیدمجتبی هاشمی
شهیدسیدعلیرضایاسینی
شهیدمحمدجهان آرا
شهیدابراهیم هادی
شهیدمحمداصغریخواه
حجاب
شهدای لاهیجان
شهدای تهران
شهدای رشت
شهدای فومن
شهدای رودبار
شهدای بندرانزلی
شهدای صومعه سرا
شهدای آستانه اشرفیه
شهدای آستارا
عکس هایی که ارزش دیدن دارند
داستان کوتاه
عالم برزخ
شعردرموردشهدا
پذیرش قطعنامه 598
امام زمان(عج)
پل خیبرومعجزه اتکابه درون
هرسه شنبه یک قرار
قهرمانان زنده
چگونگی آغازجنگ تحمیلی
عملیات مرصاد
جنگ نرم
شیطنت های جبهه
عملیات سوسنگرد
عملیات ثامن الائمه(ع)
معرفی کتاب
دانستنی های عمومی پدافندغیرعامل
لحظه های آسمانی
چیستی مرگ؟
شهدای رودسر
شهدای لنگرود
شهدای ماسال
شهدای رحیم آباد
جاوید الاثر احمد متوسلیان
شهید آیت الله بهشتی
شهدای لوشان
شهدای شفت
عملیات نامه
وصیتنامه شهدا
داستان های قرآنی
شهدای دزفول
خداشناسی
شهدای دیلمان
تعریف بی حیایی
شهدای خمام
خاطرات شهدا
لاله های حوزه
حیا
شهدای املش
تعریف شرک و اخلاص
اسطوره ها
شهدای مراغه
شهدای کلاچای
اسطوره ها
سه روایت از یک مرد
LINKS
1- منتظران دیداریار
2- عاشقانه هایی از جنس آسمان
3- Entezar
4- راهی به سوی آسمان
5- رهبر
6- تمنای ظهور
7- شهیدانه
8- لبخندخدا
9- مسیرروشن
10- اندکی صبر...فرج نزدیک است...
11- غروب غریب طلاییه
12- مادران آسمانی
13- مادرارجمند بی بی ام فروه(س)
14- فانوس صراط
15- معشوق ملکوتی من
16- یل دریا دل عباس
17-  زمزمه ها شنیده می شوند
18- رویای باران
19-حضرت عشق (امام خامنه ای)
20- پدرم مهدی (عج)
21- دنیای جالبی داریم
22- فرشته چادربه سر
23- فاتحان بدروخیبر
24- این الطالب بدم المقتول بکربلا
25- سربازولایت
26- درمسیرشقایق ها
27- نگین خاطره
28- سرچشمه معرفت
29- حضرت فاطمه الزهرا(س)
30- باران
31-  چشمسبز
32- کل یوم عاشوراکل ارض کربلا
33- ح مثل حجاب
34- خیس بارونی
35- یافاطمه الزهرا
36- مذهبی
37- دخـتـ♥ـر هـا هم می جـنـگـ✌ـنـد
38- باران رحمت
39- هیئـت انـصار الـحسـن "ع" زابل
40- سرّی از عشق
41- نغمه های عارفانه
42- آخرین خورشید
43- گــــــ✦ـــوهـــر نـــــاب❥
44- مــحبـــانـــ»مهــدی(عج)
45-  دوسکه محبت
46--ᴥᴥ** خــــــدا می بــیـند **ᴥᴥ҈−
47- ~°•...عرش نیایش...•°~
48- ( {ولایت سید} )
49-من عاشق دینم هستم....
50- تنهاترین سردار
51- امام تنها
52- خدایادوستت دارم
53- "قائم آل محمد(عج)"
54- اول امام،مولا علي(ع)
55- پایگاه خبری، تحلیلی یا ثارالله
56- قربانیان کربلا
57- محفل زائران اباالفضل علیه السلام
58-معبرسایبری قارب
59- یاصادق الائمه ادرکنی
60- قاصدک عشق
61- امروز انتظار فردا...
62- عشق تویی...
63- لحظه لحظه تاخدا
64-فرشته های چادری
65-منتظران منتقم فاطمه(س)
66- عاشق شهدا
67-گل نرگس
68-چترامنیت(حجاب)
69-حجاب باطعم لذت
70- دختری درمه
71- یاصاحب الزمان
72- عشقـ ♥ــمون فقط خدا(خدا آب است و ماماهی)
73-یاعلی
74- قدم قدم تاخدا
75- حجاب گوهرناب
76- فــــــــــرزانـــــــگـانــــــ
77-بخاطرتنهایی هام
78- راه سعادت انسان وخدا
79- سید علی لب تر کند .... جانم فدایش می کنم
80- گوهر حجاب
81- تا آسمان راهی نیست؛پرواز را باور کن...
82- دایــی شهــیـــ☫ـــدم
83- تجلی غدیر
84- شهدای گرمسار
85- میقات الرضا (ع)
86- حقیقت نماز
87- پادشاه جهان
88- دلنوشته ها ومطالب زیبا برای امام زمان
89- ای همچون روز آمدنت روشن...
90- درانتظارمهدی موعود
91-رضوانشهر شهر بهشت
92- جملات زیبای آخرین یار
93-از لاک جیغ تا خدا
94- آینه ها بیدارند...
95- زمین خدا
96- ✾❁ عــشــق مـــטּ فقـط خــ❤ــدا✾❁
97-یا اباصالح ادرکنی
98-لحظه های کاغذی من
99- حیدر امیرحق _عشق صادقیون
100- انجمن افسران سایبری دانش آموزي پارس آباد
101-ashura
102-سربازان امام زمان عج
103- عاشقانه ای برای خدا
104- یادوخاطره شهدا
105-سیده نفیسه خاتون نواده امام حسن (ع) و عروس امام صادق (ع)
106-مسیر عشق با ولایت
107-منتظران ظهور2
108-پاتوق یاران مهدی(عج) ملایر
109-مامان زهراء(س) عُصاره خلقت
110-پرواز تا ظهور...
111-COMES
112-اهداي خون به شکلي متفاوت
113-تبلیغ عشایری(ایل قشقایی)
114-آل طه
115-شهدای غریب
116-سبکبالان عــــاشــــــــــــق
117- بلاغُ المبین
118-حجاب وعفاف وغیره
119-خـــاص فـــقـــط خـــــداس
120-حـــــجـــابــــ ،هویـــتـــ من
121- لذت بندگی
122-  شیعه سنی
123- به عشق امام صادق علیه السلام
124- فریاد کربلا
125- ((مقر موعود))...
126- تـــــصویـــــربردارے شهـــــریـــــار
127-شهدا شرمنده ام
128-امید كرگان
129-یارمنتقم
130-کجایید ای شهیدان خدایی ...
131-پيام عدالت ، پرتو هدايت
132-ماباولایت زنده ایم
133-✿میـــــــــم مثـــــل مـــــ★ــــــــادر✿
134-ازولایت تاشهادت
135- ** طــلـــبــــه گـــــرجــــــی **
136- معبرشهدا
137-آرزوی جهان ( مهدی صاحب الزمان عج الله )
138- مادرانه
139-☼دوستای با ایمان☼
140-مکه مکرمه
141- توسل به امام رضا علیه السلام
142-انجمن علمی-ادبی سیّدجلال آل احمد
143-  شهدا-ایثارگران-بسیجیان ونظامیان دفاع مقدس و نسل حاضرو احیای دین و قران
144-گمنام اماپرنام
145-عارفانه وعاشقانه-بیادبیدکان(اکبرعسکری)
146-دنیای تفریح و خنده
147- معجزه قرآن وادعیه
148- عماریون رهبریم
149-  ✧◆✧ مهـבے مے آیـב ✧◆✧
150-مسیر حق
151-هنرستان فرزانگان خرمبید
152-داستانهایی در زندگی ائمه اطهار (ع)
153-دین وزندگی
154-یاران دفاع مقدس
155- *;l حلقه شهید حضرتقلی فرهادی l;*
156- ایی دل
157-عفاف نامه
158-امام زمانمون غریبه
159-امام زمان
160- جنگ نرم
161- پرواز تا خدا *قرارگاه آسمانی شهیدعلیرضاحجتی*
162-  امام جواد
163-شهیدان خدا
164- سیـــــــلی ســــــــرخ
165- ولایت و رهبری
166- حجاب اسلامی
167- حجاب حضرت زهرا (س)
168-نمازِ عشق
169-نماز
170-یا بقیه الله
171-یا مهدی ادرکنی
172-یا مهدی تا کـی انتظار
173-مرگ بــر یزیـــدیــان زمـان
174- گل نرگس
175- نینوا
176- قهرمان کربلا،زینب(س)...
177-شوق دل
178- سلام من به مدینه...
179- پایگاه اینترنتی فاطمه الزهرا
180- گل نرگس
181-پروانه ای در پیله ی حجاب
182-  فقاهت
183-تحلیلی - سیاسی - فرهنگی- اجتماعی
184- چنــــב دقیـقہ مـلاقـات بـا خــــבا
185- ✿Eighth Sun✿
186- بیدارشو
187-  مشکات نور
188- ارامش من
189- ❀❁کبوتر حرم❁❀
190- قصه ی غصه ها
191-  اسلامفا
192- جمع بچـہ هاے انقلابے
193- جنگ نرم
194-:: دریچه ای رو به هنر و فرهنگ ::
195-ســـقـــــاخـــانــــہ
196-کران بیکران
197-باران رحمت ، رهــــــروان عشـــق
198- یا ضامن آهو
199-.:نشان از بی نشان:.
200-جلاي دل
201- سنگر های آسمانی
202- ...سربند عشقH12...
203-💜❤💦حال من با چادر مشکی خوش است 🎀❤💜
204-♛♛♛ فریاد خدا ♛♛♛
205-جوان و نماز
206- پایگاه سایبری بصیرت چلیچه
207- شمیم بهشت
208- خورشید پنهان
209-روزها ورازها
210- بصیرت
211-تا خدا
212-آرامش
213-مجمع فرماندهان بسيج دانش آموزي پارس آباد
214-عاشق عاشورا
215-مصباح
216- نَــزدیــک بِــه خُــــ❤ـــدا
217-غارت عشق
218-حجاب حضرت زهرا
219-●✿❤گــــل نـرگــــس بـیـــا❤✿●
220-پرسش مهر17
221- نشان از بی نشان
222- ربـُـّــــــــــــــک (بـــرتـرین وبلاگ)
223- قیمت موبایل لوازم خانگی
224-احکام به زبان ساده
225-دوست خوب خدا
226-ما همه منتظریم
227-بیدار شو
228- بی سیم چی
229- ๑۩۞۩๑ من واین همه خاطره๑۩۞۩๑
230- یک قدم مانده تا آسمان
231-پرسش مهر18:پرسشی از جنس پویایی
232-♥رهبرم سید علی♥
233-❤❤آموزشی وتفریحی❤❤
234-عطاری آنلاین
235-جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
236-باران بهشتی
237-هیئت حضرت موسی بن جعفر
238-🌺 هنر مردان خدا 🌺
239- پرسش مهر19
240- نماز
241-وبلاگ فرهنگی هیئت سیدالشهدا(ع)قم
DES..
OTHER