
جان های با ارزش
یک بار می خواستیم از جاده ای عبور کنیم. قبل از رسیدن ما ضد انقلاب تو جاده مین گذاشته و فرار کرده بود. می بایست به سرعت تعقیبشان می کردیم، بهترین راه حل، راهی بود که کاوه پیشنهاد کرد، گفت: برید از تو روستا تراکتور بیاورید، سریع رفتیم یک تراکتور را با راننده اش آوردیم. به اصرار محمود یکی از سربازهای تیپ را به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان، برای این که او دلگرم باشد و ترسش بریزد خودش هم نشست روی گلگیر، من و چند تا از بچه های تخریب رفتیم جلوی ماشین را سد کردیم.
خطرناکه آقامحمود، لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخورید، برین کنار. شروع کردیم به اصرار که، اجازه بده ما کنار دست راننده بشینیم، شما پیاده شین.
گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و این سرباز ها برای من ارزش داره.
بعد یک درگیری درست و حسابی، با گرفتن دو سه اسیر و چند کشته، به مقرمان بازگشتیم.
خاطره ای از شهید محمود کاوه
![]()
ببخشید شما ثروتمندید؟
هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباسهای کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم، شما کاغذ باطله دارین.
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنها کمک کنم. می خواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک آنها افتاد که تو دمپایی های کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوی گرم براتون درست کنم.
آنهار ا داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیر کاکائو و کمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ببخشین خانم، شما پولدارین؟
نگاهی به روکش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه... نه.
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکی اش به هم می خوره.
آنها در حالی که بسته های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینی ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم،یک شغل خوب و دائمی، همه اینها به هم می آمدند. صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.لکه های کوچک دمپایی را از کنار بخاری، پاک نکردم. می خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم.
ماریون دولن

مقاوم سازی و استحکامات
با توجه به نقش حساس دفاع غیر عامل در حفظ حیات اجتماعی و دستاورد های اقتصادی و فرهنگی یک کشور، تحقق بخشیدن به ابعاد مختلف آن و ایجاد سازمان های امن از ضروری ترین اقدامات به شمار می آید که باید در این رابطه صورت گیرد. اهمیت این موضوع برای کشور ما ایران که بر حسب شرایط خاص جغرافیایی و استراتژیکی و همچنین اتخاذ سیاست مستقل ملی، همواره در معرض هجوم دائمی قدرت های بزرگ و استکباری قرار دارد، کاملا محسوس است

این افراد چند دسته اند:
1- بعضی از دوستان تعارف نمی کنند آدم رو کچل می کنند
2- بعضی ها هم این قدر اصرار می کنند که به دعوا ختم میشه
3- بعضیا هم با اکراه تعارف می کنند که آدم اگه دلش بخواد که قبول کنه منصرف میشه
4- بعضی ها هم این قدر اصرار می کنند که مجبور به پذیرش میشه
5- گروه آخر هم تعارفشون فقط در حد همون تعارفه و فقط یک باره و وقتی رد بشه نگران دوباره تکرار کردن و مباحث فوق الذکر نیستی

معراج روحانی
در سال 1362 بعد از عملیات خیبر، لشکر ثارالله در محور شلمچه مستقر شد. بین مواضع رزمندگان اسلام و دشمن حدود چهار کیلومتر آب فاصله بود و رزمندگان برای شناسایی مواضع دشمن می بایست از آن عبور کنند. یک شب که با موسایی ور و صادقی که هر دولباس غواصی داشتند، به شناسایی رفته بودیم، آنها از ما جدا شدند و به جلو رفتند. بعد از مدتی که تاخیر کردند، فکر کردیم کار شناسایی شان طول کشیده، لذا منتظرشان ماندیم، وقتی تاخیرشان طولاتی شد فهمیدیم برایشان اتفاقی افتاده است. با قایق به جلو رفتیم.هرچه گشتیم اثری از آنها نبود. وقتی کاملا از پیدا کردنشان ناامید شدیم و فرصت زیادی هم برای مراجعت نداشتیم بدون آنها به عقب برگشتیم. حسین یوسف اللهی با دیدن قایق ما به جلو آمد. وقتی ماجرا را برای او تعریف کردیم،خیلی از این قضیه ناراحت شد. شهادت بچه ها یک مصیبت بود و اسارتشان مصیبتی دیگر. وآن مصیبت این بود که منطقه با اسارت بچه ها لو می رفت و دیگر امکان عملیات نبود. حسین سعی کرد هر طور شده خبری از بچه ها بگیرد. او ما را برای پیدا کردن بچه ها به اطراف فرستاد ولی همه دست خالی برگشتیم.
حسین به خاطر حساسیت موضوع با حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر تماس گرفت و او را در جریان این قضیه گذاشت. حاج قاسم هم خودش را سریعا به جلو رساند و با حسین به داخل سنگری رفت و مشغول صحبت شدند، وقتی بیرون آمدند حسین را خیلی ناراحت دیدم، پرسیدم: چی شد؟
گفت: حاجی می گوید چون بچه ها لباس غواصی داشته اند، احتمال اسارتشان زیاد است.لذا باید زود قرارگاه مرکزی را خبر کنیم.
پرسیدم: می خواهی چیکار کنی؟
گفت: هیچی من به قرارگاه خبر نمی دهم.
گفتم: حاجی ناراحت می شود.
گفت: من امشب تکلیف لشکر و این دو نفر را روشن می کنم و فردا می گویم برای آنها چه اتفاقی افتاده است.
بعد از این که حاج قاسم رفت، باز بچه ها با دوربین همه جا را نگاه کردند و تا جایی که امکان داشت جلو رفتند، ولی فایده ای نداشت. صبح روز بعد که در محوطه مقر بودیم، حسین را دیدم که با خوشحالی به من می گفت: هم اکبر موسایی را دیدم و هم صادقی را.
پرسیدم: کجا هستند؟
گفت: جایی نیستند.دیشب آنها را در خواب دیدم که هر دو آمدند.اکبر جلو بود و حسین پشت سر او.
بعد گفت: چهره اکبر خیلی نورانی تر بود می دانی چرا؟
گفتم: نه.
گفت: اکبر اگر توی آب هم بود نماز شبش ترک نمی شد. ولی حسین این طور نبود. نماز شب می خواند، ولی اگر خسته بود نمی خواند، دلیل دیگرش هم این بود که اکبر نامزد داشت و به تکلیفش که ازدواج بود عمل کرده بود. ولی صادقی مجرد مانده بود.
بعد گفت: دیشب اکبر توی خواب به من گفت ناراحت نباشید عراقیها ما را نگرفته اند، ما بر می گردیم.
پرسیدم: اگر اسیر نشده اند چطور بر می گردند؟
گفت: احتمالا شهید شده اند و جنازه هایشان را آب می آورد.
پرسیدم: حالا کی می آیند؟
گفت: یکی شب دوازدهم و یکی شب سیزدهم.
پرسیدم: مطمئن هستی؟
گفت: خاطرت جمع باشد.
شب دوازدهم از اول مغرب مرتب لب آب می رفتم و به منطقه نگاه می کردم که شاید خواب حسین تعبیر شود و آب جنازه بچه ها را بیاورد ولی خبری نمی شد. اواخر شب خسته و ناامید به سنگر برگشتیم و خوابیدم. حوالی ساعت 4 صبح با صدای زنگ تلفن صحرایی از خواب پریدم.اکبر بختیاری که آن شب نگهبان بود مضطرب و شتابزده گفت: حاج حمید زود بیا اینجا یک چیزی روی آب است و به این سمت می آید. حاج اکبر مسئول خط و حسین هم لب آب ایستاده بودند. مدتی صبر کردیم، دیدم جنازه شهید صادقی روی آب است. حسین جلو رفت و آن را از آب گرفت. شب سیزدهم هم حدود ساعت دو یا سه شب بود که موج های آب پیکر اکبر را به ساحل آورد و خواب حسین کاملا تعبیر شد.
به نام خدای رافع
شهید یعقوب دولتی
نام پدر: امیر
تاریخ تولد: 1345
محل تولد: ماسال
رشته ی تحصیلی: آموزش ابتدایی(مرکز تربیت معلم رودسر)
تاریخ شهادت:7/12/1365
محل شهادت: شلمچه

خصوصیات اخلاقی شهید
شهید دولتی مصداق انسانی شجاع،مهربان وصادق بود. وی فردی وظیفه شناس و دارای اعتقادات قوی مذهبی بود. اخلاقی پسندیده داشت و شعور عاطفی او باعث می شد تا گل سرسبد خانواده و مورد احترام سایر مردم باشد. وی در ورزش دومیدانی فعالیت می کرد و در استان نیز طی مسابقات مختلف، مقامهایی کسب نمود. شهید دولتی در کنار آموختن دروس دانشگاهی به فراگیری کتب مذهبی به خصوص تفسیر قرآن می پرداخت و درراه آشنایی با زبان انگلیسی از خود علاقه ی زیادی نشان می داد. ایشان با امکانات کم و شرایط نامطلوب، توانست سطح آگاهی علمی و دینی خود را آن قدر گسترش دهد که جوانان محل از معاشرت با او بهره ها ببرند. شهید از این فرصت، استفاده می کرد و آنها را به سوی مسجد می کشاند و برایشان کلاسهای تقویتی در زمینه های درسی، اعتقادی و مذهبی دایر می کرد تا بتواند سطح علمی و دینی جوانان را ارتقاء دهد. او، در پی وقوع انقلاب اسلامی، امام خود را شناخت و به رسالتش پی برد و برای آن که سهمی در احیاء دین خدا در کشور اسلامی داشته باشد تا پای جان پیرو ولایت و عاشق خدمت به کشورش باقی ماند.

هوا که تاریکتر شد کیسه ی برنج را برایش می برم.
یک روز یعقوب از دانشگاه مرخص شد و به منزل آمد و به مرور کردن درسهای دانشگاه پرداخت. در همین بین، یکی از همسایگان که از لحاظ وضعیت مالی شرایط مناسبی نداشت، به منزل ما مراجعه کرد و از مادرم خواست، مقداری برنج به او بدهد تا برای کودکانش غذایی تهیه نماید. یعقوب که در اتاق همجوار مشغول مطالعه بود، با شنیدن موضوع بیرون آمد و رو به آن زن نمود و گفت: خاله جان، ناراحت نباش. شما به منزلتان بروید. من کمی دیرتر برنجی را که می خواهید برایتان خواهم آورد.
بعد، وی را به بیرون هدایت نمود. پس از رفتن آن زن، یعقوب رو به مادرم کرد و گفت: مادرجان، حالا هوا روشن است و درست نیست که من با کیسه ی برنج به منزل آنها مراجعه کنم. شاید کسی از همسایگان مرا ببیند و از موضوع آگاه گردد. پس بگذار تا هوا کمی تاریک تر شود. سپس خودم، این کار را انجام می دهم.
بعد از تاریک شدن هوا، یعقوب مقداری برنج در کیسه ای ریخت و برای آن خانواده برد. پس از مراجعت بلافاصله نزد مادر آمد وگفت: مادر با دیدن وضعیت آنها بسیار ناراحت شدم.بیایید اگر می خواهیم کاری برای رضای خداوند انجام دهیم یکی از این اردکها را برایشان برده تا مشکلی از آنها را حل کرده باشیم. سپس یکی از اردکها را سربرید و برای آن خانواده برد تا شاید بتواند کمک حال آنان شده باشد. بعد از شهادت یعقوب، همان خانواده به منزل ما آمدندو گفتند: شهید یعقوب هر بار که به منزل می آمدند حتما سری به ما می زندند و برایمان مواد غذایی می آوردند یا پولی برای کمک به ما می دادند و همچون مولای خود علی(ع) تنهایمان نمی گذاشتند.
نقل از خواهر شهید

فرازی از وصیتنامه شهید:
خدایا تو را سپاس می گویم که مرا در چنین برهه ای از زمان آفریدی و نعمت جهاد را به من ارزانی داشتی و این یکی از الطاف خفیه توست. اگر بسیار زیاد سجده کنیم، نمی توانیم شکر نعمات بی شمار تو را به جای آوریم. خدایا این عزت، مرا بس که بنده تو باشم و این فخر مرا بس که پروردگار من باشی. تو آنچنانی که دوست دارم پس مرا چنان کن که دوست می داری.

دوباره سرفه یک مرد و خس خس سینه/ودست و پای پر از تاول و پر پینه
دوباره آتش زخمی که شعله ور گشته/وترکشی که بسر داشت دردسرگشته
نشسته یک زن غمگین کنار بستر او/کنار بستر مردی که بود بی بازو
کنار بستر مردی که خسته بود از درد/همان دلاور مجنون جبهه های نبرد
زکلبه دلشان عطر سیب می آید/صدای ناله ام یجیب می آید
و او ز صوت دعای زنش خدایی شد/به یاد آن شب حمله که شیمیایی شد
همان شبی که طلوعش پراز عبادت بود/همان شبی که دعایش فقط شهادت بود
تداعی شب حمله،تداعی شب غم/شب وداع رفیقان،شبی پر از ماتم
به یاد جبهه و شب زنده داری سنگر/به یاد حاجی و بیسیم و رمز یا حیدر
به یاد فکه ،دوکوهه،جزیره مجنون/به یاد دشت پر از خون، چفیه ایی گلگون
به یاد گرمی دل ها،به یاد سردی خاک/به یاد آنهمه رزمنده بدون پلاک
دلش گرفت نگاهی به عکس رهبر کرد/دعا به جان ولی و به جان دلبر کرد
دعا تمام شدو عقده دلش وا شد/و عاقبت سند بندگیش امضاءشد
صدای خس خس سینه تمام شد ،آری/واشکهای زن یک شهید شد جاری
حسین وکیلی زارچ

امام رضا علیه السلام فرمودند:
از شیعیان ما نیستندآنان که زنان و دختران خود را به عفاف و پاکدامنی ارشاد و راهنمایی نکنند.
درر الکلام ص 136
![]()
تجسس
«حکيمي گفته است: آن که عيب هاي پنهاني مردم را جست و جو کند، دوستي هاي قلبي را بر خود حرام مي کند.»

مولایم
حس عجیبی دارم
دل من حال شکفتن دارد
دانه ی عشق شما
که شده کاشت در این غمکده ام
داشت شد از چشم ترم
ترسی دارم ز هیاهو و صدای وزش باد زمانه
ریشه ی غنچه ی دل
جای امن میطلبد
کلبه ای از جنس دستان پرمهر شما میطلبد
پر از ابهام است سکوت دل من
غنچه اش میطلبد،
صدایی چون تپش پنجره ها را
از نسیم سحری ،
یا که آن باد صبا ،
نفسی میطلبد
نور، عشق ، ایمان و صفا میطلبد
نور در طرح نگاه و نظر لطف شما
عشق از چشمه ی ایمان و دعا میطلبد
مدیون است هستی اش را ،
به امید ، دعا ، لحظه ی ناب و ملکوتی اذان سحری
چه گلبرگ های سرخی دارد
که شده سیر ز خون دل من
چقدر شعر من احساس عجیبی دارد
دارد سخنی ناگفته
شِکوه اش جامانده
از شیطنت و بازی نامرد زمانه گله دارد
چه صدایش سنگین
چه کسی تاب بیان غم او را دارد
قلمم نای به تصویر کشیدن که ندارد
شانه خالی میکند ، صفحه ی دفتر من
ریشه ، برگ ، آوند و همه بند وجودش ترس است
کرم خاکی مگر از صاحب ریشه ست آگه؟
غنچه ی عشق دلم
باغبان میخواهد
عشق را میخواهد
نور را میخواهد
خلاصه کنم این خواسته را
او تو را میخواهد
سایه ی لطف شما بر سر آن
مایه ی امید و نشاط دلم است
همه هستی ، همه ثروت ، همه دارایی اوست
او که میداند تو به یادش هستی
تو نجاتش هستی
خلاصه تو که منجی همه دلهایی
شب تاریک و سیه ،
شب هجرانش را ،
تو سحر کن آن را،
با حضور گرمت ...
تو ای شاعره ی خسته دلان
صفحه را برهم زن
حرف دل را بازگو
آقایم:
آیا تو فقط مولای همه خوبانی؟
پس ما روسیهان را چه شود؟
چه بگویم ز خجالت
که منم شرم مجسم
تو تنها علل زندگی ما هستی
تفسیر وجود هستی ،
همه در دست توست
تو بیا روشن کن
چلچراغ فلک هستی را
آفتابا
تصمیم دارم که بذارم زمین
کوله ی بار گنه را
همان ابر سیه را
همان مانع بیداری دل را
آخر چه بدانم که چه اسمش بگذارم
فقط این را گویم
مددی مولاجان
مددی یا مهدی
مارا با آینه ها آشنا کن
و هنوز منتظریم

آری، خداحافظ ای شبهای تار، که من اینک به روز روشن قدم می نهم. ای روزگار، خداحافظ من دیگر بازیچه ی دست تو نمی شوم زیرا قدم به میدانی نهاده ام که مردانش، خود نگارنده تاریخ هستند...
شهید حمید اللهیاری

به نام خدای فروکاهنده
شهید محسن دین شعاری
محسن در یکی از روزهای زیبای سال1338 در جمع گرم و صمیمی خانواده دین شعاری به دنیا آمد،روزهای پرنشاط کودکی را زیر سایه تعالیم پدر و مادر گرامی ودر پناه تعالیم دین اسلام گذارند. او همان اوایل نوجوانی علاقه عجیبی به اهل بیت(ع) داشت و در13 یا14 سالگی بود که هیئتی به نام شهدای کربلا تاسیس نمود و خود به تنهایی مسئولیت آن را بر عهده گرفت. با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدین راه حق پیوست و همواره در تظاهرات های سال 1357 حضوری فعال داشت در همان ایام به همراه برادرش به خدمت پزشکی قانونی پرداخت و مدت6 ماه به صورت شبانه روزی در کار جابه جایی و تحویل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولین سربازانی بود که به فرمان امام خمینی(ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفی کردند او همواره فریضه مقدس امربه معروف و نهی از منکر را انجام می داد و برای سربازان پادگان به خصوص آنهایی که در انجام فرائض تعلل می کردند برنامه شناخت ایدئولوژی گذاشته بود.او حدود 1/5 سال در سالهای 57 و 1358 خدمت مقدس سربازی را انجام داد و پس از آن در سال1360 به خیل سبزپوشان سپاهی پیوست. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهه های نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشکر27 محمد رسول الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.
در عملیات های طریق القدس و کربلای1 یادآور دلاوری ها و رشادت های خالصانه او در راه دفاع از میهن است.زمانی که قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیت هایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیل وار جان خویش را در حین خنثی سازی مین ضد تانک در قربانگاه سردشت فدای معبود ساخت و نام خویش را برای همیشه در قلب تاریخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشت زهرای تهران قرار دارد.

کشف بزرگ
ناصر کاظمی آهی کشید و از روی افسوس گفت: عملیات(1) تموم شد و باز من شهید نشدم، اولین باری بود که از او چنین حرفی را می شنیدم، همه سراپا گوش شدند و خیره به او.
گفت: البته اگر نتونم با خون خود خدمتی به اسلام بکنم و شهید نشم خیلی نگران نیستم.
این حرف بیشتر مایه ی تعجب شد، ادامه داد: من کاری برای جمهوری اسلامی کردم که امیدوارم حق تعالی نظر عنایتش را شامل حالم کند، من هم بقیه حسابی کنجکاو شده بودم.
گفت: اون کار اینه که من کاوه را برای جمهوری اسلامی کشف کردم و یقین دارم که کاوه می تواند مسئله کردستان را حل کند.
(1) - عملیات آزادسازی سد بوکان
خاطره ای از شهید محمود کاوه

نیکی و بدی
لئوناردو داونچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد. می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم،تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرحهایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود؛ اما داونچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند. چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر حالش جا آمده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام.
داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟!
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم.
می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند، همه چیزبه این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.
به گزارش «دیارباران»، پایگاه اطلاعرسانی حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری تصاویر دیدار خانوادههای چند شهید مدافع حرم از جمله شهیدان سردار سرتیپ جبار دریساوی، سرهنگ پاسدار کمال شیرخانی و سردار سرتیپ دادالله شیبانی با رهبر انقلاب که در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۹۳ انجام شده بود را منتشر کرد.
در این تصاویر، فرزند خردسال شهید شیرخانی -که در ۱۴ تیرماه ۱۳۹۳ در سامرا به شهادت رسیده بود- در آغوش رهبر انقلاب دیده میشود.



فضیلتشان گمنامی است. هنوز خیلیها نامشان را نمیدانند، و از آن عجیبتر، بزرگی کاری که آنها کردند را نمیدانند. تازه شهرها، آرام آرام دارند در آغوششان میگیرند و بهشت زهراها به وجودشان گلباران میشوند. آرام آرام محلهها دوباره بوی خونهای خشکیده گرفتهاند و نوجوانهای محل با عکس پهلوانهایشان عکس یادگاری میاندازند. اما اینجا، کسی هست که ناشناختهها را میشناسد. اینجا کسی هست که با «غریبان» قریبی کند. و برای همین هم قلوب اولیای آن سفرکردگانِ به مجلس کرامت مرتضوی و حسینی و زینبی، هوای دیدار او را میکند تا آهنگِ ارادت او کنند و هدیهِ عنایت بگیرند.
از یاد کودک هرگز نخواهد رفت آن نوشتههای روی قرآن رهبر را که برای پدر نوشتند. حالا شاید بهترین عکسش، -بعدِ عکسهای بابا- عکس همآغوشیاش با رهبر باشد. همه اینها برای او تسلای اندوه یتیمی است، اما برای ما، تذکره بیداری از خواب طولانیمان. این مجلس، نشانهای است که ما هم قدر بدانیم. این مجلس، شهادتِ عظمت کسانی است که پیکرهایشان، سپر شهرهایمان شد و آوازه شجاعتشان، شهر به شهر دنیا را زیر پا گذاشت. این مجلس، آوای غربت دارد اما؛ این مجلس همان مجلس است که غربت در آن سربلند بود؛ در یکی از همین مجلسها بود که رهبر برای یاران غریبش -مدافعان حریم اهل بیت (علیهمالسلام)- شعری را زمزمه کردند: «… ما مدعیان صف اول بودیم… از آخر مجلس شهدا را چیدند.»

تفرقه و جابه جایی :
تفرقه را جداسازی یا بخش هایی از تجهیزات متحرک یا قابل حمل از محل اصلی و انتقال آن ها به محل دیگر در زمان بحران به منظور کاهش آسیب پذیری و تقلیل خسارات و تلفات احتمالی معنی و تعریف کرده اند.
اصل تفرقه و جا به جایی همچنین شامل جا به جایی نیروی انسانی و استفاده حداقل از کارکنان در محل های مخاطره آمیز نیز می گردد. مانند انتقال هواپیما های مسافر بری به فرودگاه های دورتر از برد سلاح های دشمن و یا انتقال تجهیزات حساس و ارزشمند قابل حمل از محل اصلی به محلی که به علت توجه کمتر دشمن به آن محل، دارای امنیت و حفاظت بالاتری است.

چه حرفایی زباله رو توی آب نریزیم پس کجا بریزیم؟؟؟؟؟؟؟؟
از قدیم همینطور بوده زباله رو می ریختن توی آب...آب خودش اونو می برد....
ما از قدیمیا تبعیت می کنیم...
ولی یه لحظه به این فکر کردین چه بر سر محیط زیست میاد؟؟؟؟؟
اون حیونایی بی گناه چی می شن؟؟؟؟
به قول بچه ها محیط زیست یه چیز عمومیه و حق همه هست.پس تا الان چقدر حق الناس به گردنمونه!!!!!؟
منتظر بخشش خداییی؟؟؟
خدا خودش گفته که من فقط حق خودم رو می بخشما،نه حق الناس رو...
![]()
چشم باطن
مادر حسین می گفت : وقتی حسین شیمیایی شد و در بیمارستان شهید لباقی نژاد در تهران بستری شد به عیادتش رفتم. در سالن بیمارستان به دنبال اتاقی می گشتم که در آن بستری بود. وقتی از جلوی اتاقش رد شدم و در حالی که نمی دانستم در آن اتاق بستری است، یک مرتبه صدای حسین را شنیدم که گفت: مادر من این جا هستم.بیا اینجا.
برگشتم و داخل اتاق را نگاه کردم. دیدم حسین روی تخت خوابیده است، در حالی که به دلیل سوختگی صورت، چشمهایش را باندپیچی کرده بودند. وقتی دیدم چشمهایش را بسته اند، تعجب کردم که با چشم بسته چطور مرا که از کنار اتاقش رد می شدم دید و صدا کرد. فرد آشنایی هم که مرا بشناسد در کنار او دیده نمی شد، من هم که سر وصدایی نکرده بودم تا حسین توسط صدا مرا بشناسد.
از خود حسین پرسیدم: چطور مرا دیدی؟ چه کسی به تو گفت که من به بیمارستان آمده ام؟
گفت: مادر فراموش کن و چیزی از من مپرس.
من اصرار کردم و گفتم: تو باید به من که مادرت هستم این را بگویی.
گفت: مادر از همان ساعتی که تو از کرمان راه افتادی و به طرف بیمارستان آمدی، آمدنت را حس می کردم.
مادر حسین می گفت: حسین حتی نشانی و نوع و رنگ ماشینی را که با آن از کرمان به طرف تهران حرکت کرده بودیم برای من بیان کرد.
به نام خدای وهاب
شهید غلامرضا دلیری نژاد
نام پدر: احمد علی
تاریخ تولد: 1344
محل تولد: لاهیجان
رشته ی تحصیلی: آموزش ابتدایی(تربیت معلم شهید رجایی لاهیجان)
تاریخ شهادت: 8/5/1356
محل شهادت: کپور چال بندرانزلی
![]()
خصوصیات اخلاقی شهید
شهید دلیری نژاد انسانی نمونه، شکیبا و خدمتگزار بود. در محیط خانواده برای والدین احترام بسیار قائل بود. به عنوان یک عنصر مفید و فعال در امور منزل به والدین کمک می کرد. ایشان هرگز از کسی کینه ای به دل نمی گرفت و به صله ارحام و سرکشی به اقوام اهتمام می ورزید. روحیه ورزشکاری وپهلوانی را در کنار آموختن فنون رزمی سرلوحه ی پیشرفت و تقربش به خدا می دانست. اغلب اوقات پس از مطالعه و فراگیری علم، جوانان محل را جمع می کرد و در کنار آموزش ورزش درباره ی مسائل اخلاقی و دینی با آنان گفتگو می نمود. او، با روحیه ی خستگی ناپذیری که داشت، در مقابل مسائل و مشکلات با تمام توان استقامت نموده و از مسئولیتی که بر عهده اش می گذاشتند شانه خالی نمی کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی از یاران راستین انقلاب و امام شد و در مسجد شیخانبر لاهیجان به صف سربازان اسلام و پیروان جان نثار امام پیوست. هنوز حلاوت و رایحه دلنشین آن ایمان و ایثار و حس نوعدوستی ای که در غلام وجود داشت، معطر کننده کانون فعالیتهای دینی و انقلابی جوانان محل می باشد.
![]()
قول می دهم با کمک دوستان مشکلت را حل کنم
هنگام مراسم حاک سپاری شهید، ناگهان متوجه شدم پسر خاله اش که از لحاظ جسمانی دچار مشکل بود، سخت منقلب است به گونه ای که کنترل ایشان در حد توان ما نبود. اشکهایش برای غلام، آن قدر سوزناک و تکان دهنده بود که حس کنجکاوری همه را بر انگیخت. تمامی کسانی که در آن مراسم بودند کاملا غلام، را می شناختند و برای ملول و غمگین بودن خود توجیه منطقی داشتند. عطوفت، مهربانی و بزرگ منشی غلام زبانزد همه بود. پس از پایان مراسم جهت آرامش و تسلی خاطر، پسر خاله را به منزل خود آوردیم. بعد از گذشت ساعاتی در حالی که فضای منزل رو به آرامش می رفت، حس کردم، پسر خاله حرف هایی برای گفتن دارد که ما از آن بی اطلاعیم. سپس حقیقت امر را چنین بیان کرد:
شهید غلام اکثر اوقات نزد من می آمد و همچون برادری مهربان مرا از محبت خود سیراب مب کرد. بخاطر نقص عضوم بسیار ناراحت بود. همیشه می گفت: از این وضعیت ناراحت نباش و خدا، بزرگ است و روزی شما نیز سلامتی خود را بازخواهی یافت. اما این اواخر یک روز نزد من آمد و با خوش حالی گفت: به تو قول می دهم که مشکلت را حل کنم. زیرا با دوستان خود در دانشگاه صحبت کرده ام تا به کمک هم دیگر و چند نفر از انسانهای خیر مبلغی جمع آوری کنیم وشما را مداوا نماییم. من با شنیدن این موضوع بسیار خوشحال شدم و از این که شهید غلام این قدر به من توجه دارد. دلگرم و امیدوار گشتم. اما امروز من، پسر خاله خود را از دست ندادم بلکه بهترین دوست و بهترین برادر خود را از دست داده و باید تنها با خاطرات شیرین او زندگی کنم.
نقل از خواهر شهید
![]()
فرازی از بیانات شهید:
وظیفه ی ما جوانان در این برهه از زمان، حراست از این انقلاب اسلامی است و برای حراست اگر لازم باشد جانمان را هم در این راه خواهیم داد که ما متعلق به خدا هستیم و اگر هم در این راه کشته شویم زنده هستیم. برای تداوم و پشتیبانی از ولایت باید همیشه پیرو خط امام بود که اگر این گونه باشد هیچ خطری و انحرافی کشور و مردم ما را تهدید نخواهد کرد.
![]()
شکر لله شیعه ای نامی شدیم
اهل جمهوری اسلامی شدیم
از خمـینی درس عشق آموختیم
در تنور جنگ و جبهه سوختیم
بیعتی کردیم با سید علی
راه حق در قول و فـعلش منجلی
مرگ زودتر و برزخ طولانی تر ؟
آنها که زود می میرند دارای قیامت برزخی طولانی نسبت به آنهایی که دیرتر می میرند، هستند و این با عدالت خداوندی سازگاری ندارد. در این نوشتار در صدد پاسخ به این سوال هستیم.

جایی که هر قلب مرده ای دوباره زنده میشه و شروع به تپیدن می کنه...جایی که پراز بزرگ مردان کوچک بوده و پر از لحظات آسمانی...راستش را بخواهید حتی لغت نامه ی ذهن من هم توانایی بیان این همه نور ومعنویت رو نداره...
من یه چند تا عکس از این سفر گذاشتم که همه راضی باشن... امیدوارم شما هم راضی باشین.

این عکس برادران این سفرماست.سعی می کنم زیرهر عکس توضیحات لازم رو بدم.
![]()
غيبت
«به بزرگي گفتند : هيچ نديدم که از کسي غيبت کني
گفت: از خود خشنود نيستم، تا به نکوهش ديگران بپردازم».

این جمعه ها که ختم به مختار میشود
بدجور دل ، طالب دیدار می شود
ای منتقم بیا که به عالم نشان دهیم
شیعه عزیز است و جز او خوار می شود
![]()
هنگامی که پرواز می کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک میشوم و در بازگشت هر چند پروازم موفقیت آمیز باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز حالص نشده ام تا به سوی خداوند برگردم.
شهید علی اکبر شیرودی