
انواع مختلف پناهگاه:
3) پناهگاه سریع الحداث در محل کار:
ساخت این گونه پناهگاه ها همانند پناهگاه های سریع الاحداث منازل است با این تفاوت که ظرفیت آنها باید بیشتر باشد.این پناهگاه ها را مسئولان ذی ربط با هم کاری مردم می سازند.
پناهگاه هایی که برای اماکن عمومی و مدارس احداث می گردد باید ضمن داشتن استحکام لازم در حداکثر ظرفیت ساخته شود.
حداکثر ظرفیت پناهگاه های سریع الاحداث عمومی 25 نفراست البته پناهگاه های عمومی توسط تونل می تواند به یکدیگر ارتباط داشته باشد.

من واقعا متاسفم...
این وضعیت واقعا شرم آوره...
من خودم بارها شاهد این رفتار ناپسند بودم.یک لحظه به این فکر نمی کنیم که ممکنه کس دیگه ای هم به عزیز ما توی خیابون فحش بده و اون رو ناراحت کنه...
اصلا ناسزا گفتن یعنی چی.... این همه ادعا می کنید انسان مدرن هستیم ولی بازم کارهامون نقض این حرفه.![]()
بیاییم از امروز حداقل از خودمون شروع کنیم که این کار رو نکنیم تا نسل بعدی هم
این کار رو نکنه...
به نام خدای بسیار بردبار
شهید بیژن ( جواد ) سلمانی آرمیده
نام پدر: عباس
تاریخ تولد: 1333
محل تولد: رشت
رشته ی تحصیلی: کشاورزی ( دانشگاه آمریکا)
تاریخ شهادت: 26/11/1360
محل شهادت: تهران( کمیته انقلاب اسلامی ) در گیری با منافقین

خصوصیات اخلاقی شهید
شهید آرمیده دارای استعداد فراوانی در فراگیری علم بود و به هنگام جوانی در کنار آموختن دروس مدرسه، مطالعات دینی و مذهبی را نیز پی گرفت. ایشان فردی آرام و خوش نفس بودند. اکثرا در اوقات فراغت به خواندن قرآن و مطالعه کتب مذهبی روی آوردند و این جزء برنامه های لاینفک زندگی ایشان به حساب می آمد. شهید سلمانی به مرور زمان به امام وخط هدایت ایشان، ارادت وافر پیدا نمودند و فعالیت های ضد شاهی خود را به اتفاق سایر هم کیشان خود، در مسجد (نبی) واقع در محله صفاری رشت پایه ریزی کردند.جواد آرمیده علاقه ی زیادی به شهید مطهری و دیگر علمای سرشناس دینی داشتند و الگوهای رفتاری و عقیدتی خود را بر مبنای عقاید آن بزرگان، پی ریزی می نمودند و بدین جهت بود که به نحو شایسته ای آداب دینی و مذهبی در گفتار و کردارشان دیده می شد.

خفقان رژیم هم کاری از پیش نبرد
یک روز سراسیمه به منزل آمد و گفت: مادر، تعدادی از بچه های انقلابی توسط ماموران ساواک شناسایی شده اند. من نیز از جمله ی آنان هستم و قرار است که منزل ما را هم تفتیش کنند.چون کتابهای سیاسی و انقلابی بسیار و نوارهای مختلفی از سخنرانی امام خمینی در منزل ما موجود بود، بر آن شدیم که به هر شکلی آنها را از منزل خارج نموده تا دست نیروهای ساواک به آنها نرسد.بدون فوت وقت،مدارک وکتابها را داخل ساکی جای دادم تا به منزل مادربزرگ بیژن، انتقال دهم. در همین بین از من پرسید: که مادر، چگونه می خواهید آنها را از منزل خارج کنید؟
در جواب گفتم: تو با فاصله دنبالم کن.اگر ماموران جلوی مرا گرفتند،می گویم که اینها کتابهای سا آخر دبیرستان پسرم هستند و چون برخلاف میل من که به او می گویم، خواهرت سال آینده به آنها نیاز دارد او می خواهد کتابها را به دوستانش بدهد، حالا می خواهم آنها را به منزل مادربزرگش ببرم تا از کارش جلوگیری نمایم.
بدین ترتیب ،حرکت کردیم تا به منزل مادربزرگ رسیدیم و برای ایشان نیز همین داستان را نقل کردیم تا باعث اضطراب و وحشت او نشویم.سپس کتابها و بقیه ی اسناد را در جای امنی پنهان نمودیم تا آب از آسیاب بیفتد و به لطف پروردگار نیز دست ماموران دژخیم به آن مدارک نرسید.پس از گذشت یک سال از آن واقعه، مجددا مدارک پنهان شده را از منزل مادربزرگ بیژن، خارج کردیم، تا دوباره نهضت خمینی را در لابه لای آن نوارها و کتب، زنده نگه داریم.
نقل از مادر شهید

فرازی از بیانات شهید:
شهیدان هیچ گاه نمی میرند بلکه همیشه زنده می مانند و در نزد خدای خود به زندگی شان ادامه می دهند. آری شهادت،تزریق خون به پیکر اجتماع است و حرکتی است که در نهایت به سوی ابدیت الهی می انجامد.

به احترام مادر
وقتی ما را به مصلای سبز وار برای دیدن جسد برادر شهیدم سید مهدی بردند من نزدیکترین فرد به مادرم بودم. دست مادرم را گرفتم و او را به کنار تابوت برادرم بردم تا از نزدیک فرزندش را ببیند.تا در تابوت را باز کردند و چشمان مادرم به جسد فرزندش که با چشمهای بسته در تابوت آرمیده بود، افتاد به او گفت: سید علی تا وقتی زنده بودی و با من در خانه بودی تا من نمی نشستم به احترام من نمی نشستی و هیچ وقت ندیدم جلوی من پایت را دراز بکنی،چطور شده حالا من ایستاده ام ولی تو در برابر من دراز کشیده ای و با من حرف نمی زنی. من دیگر نمی خواهم زنده باشم.
من که با چشمانی گریان به جسد و چهره برادرم خیره شده بودم ناگهان دیدم چشمانش را به روی مادرم باز کرد.من یک بار دیگر هم قبل از این صحنه جسد او را در سردخانه دیده بودم که چشمانش کاملا بهم بسته بود.از دیدن این صحنه خیلی تعجب کردم.چشمان برادرم پس از آن همانطور باز ماند.زن دایی ام که صدیقه استیری نام دارد وقتی این حالت را از برادرم دید به زنهایی که گریه می کردند: گریه نکنید،شما را بخدا ببینید سید علی زنده است و نمرده است.
مادرم را از جسد دور کردیم و جنازه را به غسالخانه بردند. چون در ابتدای جنگ همه شهدا را غسل می دادند. وقتی روی او آب گرم ریختند چشمانش بسته شد. در مرحله آخر که او را در کفن پیچیدند و برای وداع آخر دور او جمع شدیم مادرم با گریه گفت: سید علی می خواهی از من دور بشوی و از کنار من بروی.
تا این جملات مادرم تمام شد ناگهان دیدم برادرم لبخندی زد و چشمهایش را که درموقع غسل دادن بسته شده بود دوباره باز کرد که در آن حالت از او عکس گرفتند.
مادرم بادیدن این حالت در فرزندش بی تابی خود را از دست داد و آرام شد. خود من شاهد بودم چشمان برادرم تا موقع دفن که قبر او را می بستند همچنان باز مانده بود.

به نام خدای حلیم
وصیتنامه شهید محمد جهان آرا
تو را شکر که شربت شهادت این یگانه راه رسیدن به خودت را به من بنده فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی تو را شکر که این تنها نعمت خدا پسنده خودت را بر این انسان ذلیل عطا فرمودی و من تنها راه سعادت خویش را شهادت در راهت یافتم و چه زیباست که من با زمان کوچکترین وسیله خود اعلاترین و ارزشمند ترین ارزشها را گرفتم، و این نیست مگر لطف و عنایت پروردگار نسبت به بنده اش.
خداوندا مرا از این همه لطف و عنایت دورمگردان و شهادت را نصیبم کن.
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که براین صفحه کاغذ می خواهم همچون تیغی و یا تیری برقلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند بر سر اموال این دنیا ملت را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشاندند، فرود آروم. خداوندا تو خود شاهد بودی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت هستی خویش ارج نهادم و با تمام دردها و رنجهایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های دریاهای پاریس و لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...
و تو ای امام، ای که به اندازه تمامی قرنها سختیها و رنج کشیدی از دست این نابخردان خرد همه هیچ دان. لحظه لحظه این زندگی برتو همچون نوح، موسی و عیسی و محمد(ص) گذشت.
ولی تو ای امام و ای عصاره تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند و کیست که دریابد که لحظه ای کوتاهی ازاین حرکت به هر عنوان خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسانهای حاضر و آینده تاریخ می باشد.
ای امام درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند. جوان باایمان، کسی که هستی و زندگی تازه خویش را در راه به هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند بله ای امام درد تو را جوانان درک می کنند اینان که ازمال دنیا فقط وفقط رهبری تو را دارند، و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند و بدان ای امام تا لحظه ای که خون در رگ ما جوانان پاک اسلام وجود دارد. لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که بخط انبیاء و تاریخ وصل است به انحراف کشیده شود. ولی ای امام من به عنوان کسی که شاید کربلای حسین را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن خون جوانان خرمشهر بر می خیزد و آن اینست ای امام از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه به طور مداوم کربلا را می دیدم هر روز حمله دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق خود می رفتم گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم: ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را

حضرت آیت الله مظاهری حفظه الله:
حجاب از ضروریات اسلام است و اگر کسی منکر آن باشد، نظیر کسی است که منکر نماز باشد. ولی اگر منکر نیست اما عمل به آن نمی کند فقط فاسق است.

خطر سلامتي و آسايش
«آورده اند روزي حاکم شهر بغداد از بهلول پرسيد: آيا دوست داري که هميشه سلامت و تن درست باشي؟
بهلول گفت : خير زيرا اگر هميشه در آسايش به سر برم ، آرزو و خواهش هاي نفساني در من قوت مي گيرد و در نتيجه ، از ياد خدا غافل مي مانم. خير من در اين است که در همين حال باشم و از پروردگار مي خواهم تا گناهانم را بيامرزد و لطف و مرحتمش را از من دريغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام . . .

مرد جنگ
ساعت 8 از تهران راه افتادیم سمت مشهد، محمود طوری رانندگی می کرد انگار می خواست پرواز کند. هنوز رویم درست و حسابی با او باز نشده بود، آخر تازه دیروز عقد کرده بودیم. یکباره خجالت را گذاشتم کنار و گفتم: چرا اینقدر با سرعت می رین آقا محمود؟!
لبخند زد، نگاهی کرد و گفت: کم کم علتش را می فهمی.
پاپی اش شدم که علت را بدانم، آخرش در حالی که سعی می کرد مراعات حال مرا بکند، گفت: باید برم منطقه، حقیقتش، این چند روزه خیلی از کارهام عقب افتادم.
حیرت زده پرسیدم: به این زودی می خوای بری؟
گفت: آره دیگه، باید برم
گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو.
گفت: من خیلی دوست دارم بمونم، شاید بیشتر از شما، ولی وظیفه و تکلیف چیز دیگه ایه، شما باید تو فکر وظیفه و تلیف باشی تا انشاالله هر دومون رضای خدا رو بدست بیاریم.
خاطره ای از شهید محمود کاوه![]()

زندگی خروسی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم،بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آوردو باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
برحسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که بای از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهداردتا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب ازآن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت وطولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی یک جوجه خروس نیست.او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تااین که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت:ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواندبپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باورکرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی،هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟پس به دنبال رویاهایت برو وبه یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز


انواع محتلف پناهگاه:
پناهگاه سریع الاحداث:
پناهگاه هایی هستند که بنا به اضطرار در کوتاه ترین زمان ساخته می شوند.لکن باید ضمن سریع الاحداث بودن از استحکام کافی برخوردار باشند و نکات ایمنی در آنها دقیقا رعایت شود تا در مقابله با بمباران های گسترده دشمن مستحکم و مقاوم باقی بماند.

من حرفی در این باره ندارم..
از ریز تا درشت ما توی ایران با مشکل مواجه هستیم...
بعضی ها انتقاد پذیر نیستن و بعضی ها اصلا انتقاد کردن بلد نیستن...
فقط یک نفر هنر انتقاد کردن رو داره...اونی که همه چی رو می بینه ...
هم خوبی ها رو و هم بدی ها رو...

آیت ادب
برادرم شهید سید مهدی اسلامی خواه احترام و علاقه زیادی برای مادرم قائل بود برای نمونه هیچ وقت دیده نشد در جلوی مادرم پایش را دراز کند. در حضور او دو زانو و مودب می نشست و صحبت می کرد. به عنوان طلبه به جبهه رفت و در لشکر 16 زرهی قزوین مشغول تبلیغ شد. او در عملیات طریق القدس که - سال 1360- در منطقه عمومی بستان صورت گرفت، شرکت داشت و در تاریخ30/9/60 به فیض عظمای شهادت نائل آمد.
وقتی پیکر مطهرش را به روستای (( استیر )) سبزار آوردند،15 ساله بودم. در غسالخانه ، مادرم را آوردند که با فرزندش وداع کند.وقتی چشم مادر به جسد سید مهدی که در تابوت بود افتاد به چشمان گریان و دلی شکسته و بیانی بغض آلود به او گفت: سید علی( در خانه او را سید علی صدا می زدیم)
تا یاد دارم تو هیچ وقت در مقابل من پایت را دراز نمی کردی و تا من نمی نشستم، نمی نشستی.حالا چه شده من به پیش تو آمده ام و تو حال دیگری داری؟!
تا این جملات از زبان مادرم بیان شد، اقوام و آشنایانی که دور جسد برادرم در غسالخانه بودند از شدت تاثیر نگاهی به چهره گریان مادرم و نگاه دیگری هم به چهره برادر شهیدم انداختند،ناگهان همه مشاهده کردند چشمان سید مهدی برای چند لحظه باز شد و یک قطره اشک از آنها بر گونه هایش سرازیر شد.
همسر دایی ام که نزدیک مادرم، شاهد این صحنه حیرت انگیز بود با دیدن چشمان باز سید مهدی که قبلا بسته بود و اشکی که از چشمان او آمد بی اختیار فریاد زد: مهدی زنده است، مهدی زنده است. به رغم فریاد او و ولوله زیادی که در غسالخانه پدید آمده بود مادرم در حال و هوای دیگر و گفتگو و نجوا با فرزندش بود.گویی هیچ صدایی از کسی نشنیده است.
***
وقتی در مصلا ما را به سر تابوت خواهر زاده همسرم،شهید سید مهدی اسلامی خواه بردند من و خواهران و مادرش دور تابوت او جمع شدیم و گریه کردیم. مادرش خیلی بی تابی می کرد. من اولین کسی بودم که در تابوت را گشودم تا مادرچهره فرزندش را ببیند.وقتی چشمم به صورت سید مهدی افتاد، حالتی را در چهره اش احساس کردم که انگار زنده است. حالت طبیعی داشت. لحظاتی که مادرش شروع به درد دل کردن با او نمود همه ما شاهد بودیم که چشمان بسته شده شهید باز شد. وقتی مشاهده کردم جان دوباره به جسد او برگشته به زنهایی که دور و بر تابوت ایستاده و گریه می کردند گفتم: شما را به خدا این قدر سر و صدا نکنید،بیایید سید مهدی زنده است و نمرده است.
چون شاهد بودم در آن لحظات باور نکردنی چند بار چشمان او پلک زد و به صورت باز باقی ماند.

به نام خدای بسیار بخشاینده
وصیتنامه شهید حمید باکری
بسم الله الرحمن الرحیم
در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی وصیت خود را می نویسم و علم کامل دارم. که در این ماموریت شهادت، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم انشاالله که، خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار، این بنده ی خطاکار را ببخشند.
وصیت به احسان و آسیه عزیز
1) انشاالله وقتی به سنی رسیدید که توانستید این وصایا را درک نمایید هر چند روز یکبار این وصیتنامه را بخوانید.
2)شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمایید در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمایید و تفکر زیاد نمایید تا به اصول اعتقادی یقین کامل داشته باشید.
3) احکام اسلامی را (فروع دین) با تعبد کامل و به طور دقیق و با معنی بجا آورید.
4) آشنایی کامل با قرآن کریم که عزت بخش شما در این دنیای سرتاپا گناه خواهد بود داشته و در آیات آن تفکر زیاد بنمایید و با صوت خواندن قرآن را فرا گیرید.
5) از راحت طلبی و بدست آوردن روزی به طور ساده دوری نمایید .دائم باید فردی پر تلاش و خستگی نا پذیر باشید.
6) یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسولش و امامش باشد بنابراین در هر زمان و هر موقعیت همت به اعمالی بگمارید که مورد تایید رهبری و امامت باشد.
7) به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلاب اسلامی اهمیت زیاد قائل شوید.
8) قدر این انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خود را صرف تحکیم پایه های این جمهوری قرار دهید.
9) به اخلاقبات اسلام اهمیت زیاد قائل شده و آن را کسب و عمل نمایید.
10) در جماعات و مراسم به خصوص نماز جمعه،دعای کمیل و توسل و مجالس بزرگداشت شهداء مرتب شرکت نمایید.
11)رساله امام را دقیق خوانده و مو به مو عمل نمایید.
12) حق مادرتان را نگهدارید و قدرش را بدانید و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تکلیف دانسته و خود را عصای دست ایشان نمایید.
13) در زندگیتان همواره آزاده باشید و هیچ چیز غیر از خدا و آنچه خدایی است دل نبندید و بدانید که دنیا زود گذر و فانی است،فریب زرق و برق را نخورید.
14) برحذر باشید از وسوسه های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید.
وصیت به فاطمه:
1) می دانم در حق شما مدام ظلم کرده ام و وظیفه ام را بجا نیاورده ام ولی یقین بدان که خود را بنده ای قاصر و کم کاری می دانم و امید دارم که حلالم نمایید.
2) احسان و آسیه امانتهایی هستند در دست تو و مدام در تربیت اسلامی آنها باید همت گمارید و توجیه و کنترل مواردی که به آنها وصیت نموده ام به عهده شماست.
3) از کوچکی آنها را با قرآن آشنا کرده و به کلاس قرائت قرآن بروید.
4) از کوچکی آنها را در مجالس و مجامع خصوصا نماز جمعه، دعای کمیل و یاد بود شهداء شرکت بدهید.
5) درآمد یا پولی نداشته و ندارم که مهریه تان را بدهم انشاالله که حلال خواهید کرد.
6) مقداری به مهدی مقروضم به شکلی که برایتان مقدور باشد پرداخت نمایید منتهی فشار مادی بیش از حد به خودتان در این مورد وارد نکنید.
7) انشاالله که شما و عموم فامیل در یاد بود من به یاد شهدای کربلا و امام حسین گریه و عزاداری نمایید و مرتب بیاد بیاورید که هستی دهنده اوست و باید شکر به مصلحت الهی گفت.
متاسفانه به علت نبود وقت نتوانستم وصیتم را تمام نمایم عموم آشنایان و فامیل حلالیت می خواهم انشاالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود.
حمید باکری![]()

ادريس (عليه السلام) کيست؟
ادريس کيست؟
بنابر نقل بسياري از مفسران،ادريس جد پدري نوح است.نام او در تورات «اخنوخ» و در «عربي» ادريس مي باشد و برخي آن را از ماده درس ميدانند؛زيرا ادريس کسي بود که با قلم خط نوشت و نويسندگي کرد.او افزون بر مقام نبوت،به علم نجوم و حساب و هيئت احاطه داشت و نخستين کسي بود که طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت.نامش،دو بار در قرآن،آن هم با اشارههاي کوتاه آمده است:(در سوره مريم ايات 58 و 57 و 56 و در سوره انبياء ايه 86 و 85 آمده است)
ادريس در قرآن
سوره مريم ايات 58 و 57 و 56
و اذکر في الکتاب ادريس انه کان صديقا نبيا؛در کتاب آسمانيت (قرآن) از ادريس ياد کن که او صديق و پيامبر بود.
صديق به معني شخص بسيار راستگو و تصديق کننده ايات خداوند و تسليم در برابر حق و حقيقت است.
و رفعناه مکانا عليا؛ما او را به مقام بلندي رسانديم.
اولئک الذين انعم الله عليهم من النبيين؛آنها پيامبراني بودند که خداوند آنان را مشمول نعمت خود قرار داد.
من ذرية آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذرية ابراهيم و اسرائيل؛که بعضي از فرزندان آدم بودند و بعضي از فرزندان کساني که با نوح در کشتي سوار کرديم و بعضي از دودمان ابراهيم و اسرائيل.(تفسير نمونه و قرآن ج13 از ص97 تا ص 100 و از ص 482 و ص483)
همه پيامبران از فرزندان آدم بودند،ولي با توجه به نزديکي آنها به يکي از پيامبران بزرگ،از آنها به عنوان ذريه ابراهيم و اسرائيل ياد شده است،به اين ترتيب،منظور از فرزندان آدم در اين ايه،حضرت ادريس است که بنابر مشهور،جد نوح پيامبر(ص) بود و منظور از فرزندان کساني که با نوح بر کشتي سوار شدند،حضرت ابراهيم(ع) است؛زيرا ابراهيم از فرزندان سام (فرزند نوح) بوده و منظور از فرزندان ابراهيم، اسحاق و اسماعيل و يعقوب است و منظور از فرزندان اسرائيل،موسي و هارون و زکريا و يحيي و عيسي ميباشد.
و ممن هدينا و اجتبينا اذا تتلي عليهم ايات الرحمن خروا سجدا و بکيا؛در ميان کساني که هدايت کرديم و برگزيديم،افرادي هستند که وقتي ايات خداوند رحمان برآنها خوانده شود،به خاک مي افتند و سجده مي کنند و سيلاب اشکشان سرازير ميشود.
سوره انبياء ايات 86 و 85 و اسماعيل و ادريس و ذاالکفل کل من الصابرين؛اسماعيل و ادريس و ذوالکفل که همه آنها از صابران و شکيبايان بودند و هر يک از اين پيامبران،در طول عمر خود، در برابر دشمنان و يا مشکلات طاقت فرساي زندگي شکيبايي و پايداري نشان دادند و هرگز در برابر گرفتاريها زانو نزدند و هر يک الگويي از پايمردي بودند.
سپس قرآن،بزرگترين بخشش الهي را،در برابر،شکيبايي و پايداريشان چنين بيان ميکند:ما آنها را در رحمت خود داخل کرديم؛چرا که از صالحان بودند.و ادخلناهم في رحمتنا انهم من الصالحين جالب اينکه نميگويد ما رحمت خود را به آنها بخشيديم،بلکه ميگويد:آنها را در رحمت خود داخل کرديم.گويي با تمام جسم و جانشان در رحمت الهي غرق شدند.(تفسير نمونه ج13)

حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله:
مهمترین واجبات زن، حفظ حجاب اسلامی و دوری از لباسهایی است که تقلید از غرب محسوب می شود و دشمنان آنان را برای هجوم به فرهنگ می خواهند.
استفتائات،ج1،ص34و303

عبرت
« گويند: روزي خليفه از محلي مي گذشت ، ديد که بهلول ، زمين را با چوبي اندازه مي گيرد. پرسيد: چه مي کني؟
گفت: مي خواهم دنيا را تقسيم کنم تا ببينم به ما چه قدر مي رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعي مي کنم ، مي بينم که به من بيشتر از دو ذارع (حدود يک متر) نمي رسد و به تو هم بيشتر از اين مقدار نمي رسد.»

جز او به هیچ واقعه ای دل نبسته ایم
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد . . .

به نام خدای غفور
عصاره خلقت
گفتند: او ابتر است.پسرندارد.نهضتش بعد از او نابود خواهد شد.اما خدا جوابشان را داد. به او کوثر عطا کرد. چشمه ی جوشانی نازل نمود که تا ابدیت جهان اسلام را طراوت بخشیده و زنده نگه دارد.
دیگران گفتند: ای رسول خدا تو ما را از بدبختی و فلاکت نجات دادی.تو ما را از چاه جاهلیت خارج ساختی.
ما را به سر منزل مقصود رساندی.اجر و مزد رسالت چیست؟ برای خشنودی شما چه کنیم؟!
فرمود: من اجر و مزدی از شما نمی خواهم.فقط اهل بیت من...!
دوستی و پیروی از آنها شما را نجات خواهد داد.قرآن و اهل بیت را از خود به یادگار می گذارم.
ایستاده بود مقابل درب خانه دخترش.او که سیده نساء عالمین است. دستها را بر سینه نهاد و فرمود: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه.
بارها این عمل را تکرار کرد. آنقدر گفت تا اهل بیت را بشناسند.تا راه را اشتباه نروند.
فرمود: فاطمه (س) پاره ی تن من است.هر کس او را بیازارد من را آزرده و... امتش این کلمات را می شنیدند.برای هم بازگو می کردند.امتی که در عمل به مستحبات از هم پیشی می گرفتند.اما...
پس چه شد که....
نیمه های شب به همراه ولی زمان خود امیرالمومنان(ع) راه افتادند. بر در خانه مهاجر و انصار رفتند.باآنها اتمام حجت کردند؛مگر نبودید در غدیرخم؟! مگر بیعت نکردید.مگر...
چه جوابی داشتند؟!مگر دنیاطلبی و عدالت خواهی در یک دل جمع می شود. به راستی اگر رسول خدا(ص) این قدر سفارش کوثر خود را نکرده بود چه می کردند؟!
یا اگر می خواستند زهرای اطهر(ع) را اذیت و آزار نمایند مگر بیش از این می توانستند؟
در دوران رنج و غم فراق پیامبر، باز هم مادر سادات را آزدند. به علی (ع) می گفتند: به همسرت بگو یا روز گریه کند شب آرام باشد، یا شب گریه کندو...
ای بی وفا کردم.مگر چقدر از دوران رسول خدا(ص) گذشته بود. مگر پاره ی تن پیامبر(ص) با شما چه کرده بود؟!مگر...
واکنون سالهاست که از آن دوران گذشته .اما هر کس پا به مدینه می گذارد سوالی با خود دارد: مزار ام ابیها، کوثرقرآن، تنها دختر رسول خدا(ص) کجاست.
سالهاست که غاصبان ولایت امیرالمومنین(ع) بااین سوال مواجه هستند: چرا مزار فاطمه (س) مخفی است. مگر مزار بیشتر صحابه و حتی تابعین مشخص نیست. پس چرا تنها دختر پیامبر خواسته بود قبرش مخفی بماند.
واکنون بیش از قبل این سوال ذهن هر پرسشگر را به خود می خواند که به راستی جرم فاطمه چه بود؟ چرا اورا آزدند.چرا؟!
به راستی گمنامی عصمت کبرای الهی پرچمی است که تا ابد برافراشته خواهد ماند. تا زمانی که فرزند عزیزش از پرده ی غیبت خارج شده و انتقام مظلومیت او را بستاند.انشاالله
وصیتنامه ی مادر خوبیها، خلاصه ی انسانیت،حضرت زهرا(س):
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
این وصینتامه فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول خداست(ص) در حالی که وصیت می کند که شهادت می دهم:
خدایی حز خدای یگانه نیست و محمد (صلی الله علیه و آله) بنده و پیامبر اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قیامت فرا خواهد رسید کشی در آن نیست و خداوند مردگان را زنده وارد محشر میکند.
ای علی،من فاطمه (سلام الله علیها) دختر محمد (صلی الله علیه و آله) هستم. خدا مرا به ازدواج تو در آورد، تا در دنیا و آخرت برای تو باشم.تو از دیگران بر من سزاوار تری.
حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به انجام برسان.وشب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن کن.
و هیچ کسی را اطلاع نده.
تو را به خدا می سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام و درود می فرستم.
آیت الله بهجت در این باره می فرماید:
این که حضرت زهرا(س) بعد از آن همه مظلومیت در حال احتضار وصیت نمود که شبانه دفن گردد کار عجیبی بود که شبیه کار پیامبران است.
زیرا کار کسی که نزاع کند و مغلوب شود و کشته و شهیده گردد و علیه او قضاوت شود وآن همه بلاها را ببیند و بااین حال راهی را پیدا کند که خود را مثل غالب جلوه دهد و غالب بودن خود را به دیگران نشان دهد این کار به کار پیغمبران و اعجاز شباهت داد.
راهی که فکر بشر از فهم آن عاجز و آن این که وصیت نمود بدون تشیع شبانه دفن نگردد.




در خاطر کوه ها
گفتم: آقا محمود اگر مردم تو رو فراموش کنن! این کوه ها فراموشت نمی کنن.
گفت: چطور مگه؟
گفتم: به دستور تو، سرباز های امام روی خیلی از قله های کردستان نماز خواندن، این تو بودی که کلمه اشهد ان لااله الاالله و علی ولی الله رو، در بیشتر این کوه ها طنین انداز کردی.
بچه ها مثل این که منتظر بودند کسی سر حرف را باز کند،همه شروع کردند به حرف زدن حرفهایی از همین دست. چهره اش نشان می داد که از این حرفها خوشش نیامده، گفت: ما بدون امام چیزی نیستیم، امام همه چیز را از خدا می دونن.
کمی مکث کرد و گفت: از این حرفا هم دیگه کسی نزنه وگرنه کلاهمون می ره تو هم.
خاطره ای از شهید محمود کاوه![]()

پسربزرهکار
هرروز سوار اتوبوس تند رو می شوم و از یک مسیر حرکت میکنم. به سروصدا و شلوغی محیط عادت کرده ام و بعضی وقتها حتی در این اوضاع و احوال، چرت کوتاهی می زنم. در شلوغی داخل اتوبوس، نفس آدم ها به هم نزدیکتر است؛ احساس شان را نمی دانم. در این فضاس کوچک و بسته،مردم مجبورند به هم نزدیک شوند اما چهار چشمی مواظب خودشان هستند.
آن روز طبق معمول در قسمتی از مسیر، در اتوبوس خوابم برده بود که ناگهان نوری به چشمم خورد و بیدارم کرد. وقتی چشم باز کردم دیدم پسری پریشان احوال، تیغ موکت بری در دست دارد.انعکاس نورخورشید از همان تیغ بود که مرا بیدار کرد. پسر ناشناس تازه کار بود ووقتی می خواست کیف یک مسافر را بزند دستش را زخمی کرده بود.
صاحب کیف که مرد مسن و خوش لباسی بود وقتی سرش را برگرداند تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده است. پسر بزهکار به خاطر روشدن دستش،رنگ به رخسار نداشت. هر دو نفر چند لحظه ساکت ماندند و بقیه مسافران هم با تعجب به آنان نگاه کردند. انتظار می رفت مرد خودش ظاهر،داد و فریاد کند اما این کار را نکرد. وحشت جای سراسیمگی را در چهره پسر گرفته بود.چک چک های قطره های خون که از انگشتان دست او به زمین می ریخت جو اتوبوس را منجمد کرده بود.حواس تمامی مسافران روی او و مرد خوش ظاهر متمرکز شده بود.چند لحظه بعد مسافر مسن، سرش را پایین انداخت و وانمود کرد که شکاف بزرگ روی کیفش را ندیده است.مرد مهربان، مقداری باند از کیفش بیرون آورد و به سرعت دست زخمی پسر بزهکار را باآن بست و باآرامش گفت: پسرم من پزشک هستم. مواظب خودت باش. بعضی زخم ها به آسانی خوب نمی شوند. با این حرف،یخ چهره پسرآب شد.دست دیگرش را باز کرد و گفت: این گوشی همراه شماست روی زمین افتاده بود.
پسرزخمی در ایستگاه بعدی پیاده شدپس از حرکت اتوبوس، از پشت شیشه او را دیدم که دست سالمش را تکان می داد. انگار با نگاهش فریاد می زد: درس بزرگی به من دادی دکتر؛ فراموشت نخواهم کرد.

انواع پناهگاه
پناهگاه های موجود:
اصولا ساختمان های شهر ها قسمت هایی دارند که در مواقع آژیر قرمز می توان از آن به عنوان پناهگاه استفاده کرد. ضمنا اکثر این ساختمان ها که می تواند مورد استفاده عموم قرار گیرد( که توسط شهرداری شناسایی و تابلو راهنمای پناهگاه کنار آنها نصب گردیده است.) از جمله پناهگاه های موجود و مهم می توان به مترو اشاره نمود که امروزه به عنوان بهترین پناه گاه عمومی تلقی می شود.
در برخی از کشور ها متروها (به هنگام حملات دشمن) به گونه ای تعبیه شده اند تا مامن مناسبی برای شهر نشین ها شود.
در کشور کره شمالی هم که با تهدید آمریکا روبرو است پدافندغیر عامل به صورت گسترده ای مورد استفاده قرار می گیرد. معابر، مترو و ایستگاه های زیرزمینی شهر پیونگ یانگ در عمق بین 90 تا 105 متری زمین احداث شده اند، بسیاری از کارخانجات صنایع نظامی در تونل های بزرگ استقرار یافته اند و هواپیما های نظامی پس از فرود می توانند در تونل های حفر شده مخفی شوند.
در حال حاضر در شهر تهران و برخی از کلان شهرهای ایران خطوط مترو ساخته شده و یا در حال ساخت است مجریان و مسئولین می توانند با مطالعه ی کامل از هم اکنون پناهگاه عمومی برای حفاظت مردم در مقابل بمباران های هوایی و موشکی مطرح کنند.

این موضوع مختص به یک قشر خاص از جامعه ی ما نیست...
کلا همه احساس میکنن که همه جا خونه ست و اگه صدا از اون طرف بهشون نمی رسه اگه داد بزنن صدا رو بهتر میشنوه...
یکم رعایت کنیم ... مخصوص توی مکان های عمومی مثل اتوبوس
شاید یکی حالش خوب نباشه... حق الناس میشه ها

پیکر درخشان
در بهار سال 1361 که عملیات محرم در منطقه (دشت عباس) ، بخش موسیان انجام گرفت، من مسئول واحد تعاون تیپ 25 کربلا بودم. مرحله دوم عملیات هم در حال انجام بود. اجساد مطهر شهداء را از خط مقدم به عقبه که دو سه کیلومتری خط بود می آوردند و ما هم به عقب انتقال می دادیم. در میان پیکر های مطهر شهدا، شهیدی بود که از ناحیه کمر به پایین متلاشی و احتمالا بر اثر گلوله آر.پی .جی یا اصابت مستقیم خمپاره به این حالت در آمده بود. نکته عجیبی که در مشاهده پیکر مطهر این شهید توجه مرا جلب کرد این بود که این پیکر نورانیت عجیبی داشت.
این نورانیت تا بدان حد بود که من بی اختیار بقیه دوستانی را که در تخلیه شهدا با من همکاری داشتند صدا کردم تا آنها هم بیایند و این کرامت شهید را به چشم خود مشاهده کنند. نوری که از شهید ساطع می شد تا یک ساعت پس از اذان مغرب و تاریکی کامل هوا تا بدان حد بود که بچه ها ابتدا احساس کردند پیکر این شهید که تازه آورده بودند، در خط مقدم آتش گرفته، لذا آب قمقمه های خود را بر روی جسد او می ریختند. ولی پس از لحظاتی متوجه می شدند این روشنایی چیز دیگری است.
هر چند تعبیر درستی نیست، ولی برای توصیف ناچار هستم آن نورانیت را به درخشندگی کرم شب تاب در شب که توجه همگان را به خود جلب می کند تشبیه نمایم.
نوری که از پیکر آن شهید ساطع بود تا بدان حد مرا به خود جلب کرد که به سراغ مشخصات او رفتم و دیدم جسد متعلق به برادر پاسداری بنام (( مسلم صدیقی پور )) اهل روستای کیاده آستانه اشرفیه است. برای این که بقیه رزمندگانی که در آن اطراف بودند از مشاهده این کرامت شهید محروم نمانند به سراغ گردانها و واحد های تیپ رفتیم و از آنها خواستیم به گلخانه شهدا بیایند و از نزدیک در جریان این اعجاز قرار گیرند.
آنها هم دسته دسته می آمدند و پیکر شهید مطهر را زیارت می کردند و از شدت تعجب و حیرت صلوات می فرستادند.پیرمردی از اهالی تهران که پشت جبهه راننده تاکسی بود و در تیپ ما راننده یک کانکس سردخانه دار بود و اجساد شهدا را به عقب تخلیه می کرد با نورانیت این پیکر مواجه شد، آن را از بقیه شهدا جدا کرد و در گوشه ای از کانکس گذاشت تا صبح روز بعد آن را به جبهه منتقل کند.