
اندوهت را به برگها بسپار!
واپسین روزهای پاییزت بخیر، دوست چهارفصل من!
یلدایت پر از مهربانی

نقش «حیا» در تجلی زیبای
آرایش اصلی و آراستن حقیقی انسان، از باطن شروع می شود که در صورت دسترسی به کمالات باطنی و سلامت قلب و پاکی درونی، منتج به نتایج عالی تری خواهد شد که خود مکمل آرایش ظاهر نیز هست. به عبارت دیگر «آرایش ظاهر، به زیبایی صورت و آرایش باطن، به زیبایی سیرت آدمی کمک می کند.» که وجود هر دو برای ایجاد محبوبیت در دل ها لازم و بلکه آن دو لازم و ملزوم همدیگرند، که آرایش درون به کمک فضایل اخلاقی تحقق پذیر است و پر واضح است که «حیا» از این لحاظ سرآمد فضایل به شمار می رود.
«عفت و حیا» در آدمی از جمله عوامل مهم و مؤثر است، هم در حفظ و افزایش «زیبایی روح» و هم در انعکاس و تجلی آن به عالم بیرون؛ به طوری که در غیاب حیا، هیچ فضیلت اخلاقی دیگری قادر نیست نه بدان پایه در حفظ و نگهداری و افزایش زیبایی روح منشأ اثر باشد و نه در تجلی آن به عالم ظاهر و جلب دیگران به سوی شخص، نقش و اثری بهتر و کامل تر از آن داشته باشد؛ هر چند که به سهم اعظم فضایل اخلاقی و کمالات روحی در انسان، یا خود زاییده «عفت و حیا» در انسان اند و یا وجه مشترکی کامل با آن داشته و دارند و یا خود جزئی از آن می باشند.
به طور کلی تجلی زیبایی در روح و انعکاس آن در بیرون، همواره پس از استقرار چنان صفت ممتازی در وجود آدمی می تواند تحقق پذیرد که وجود عفت و عصمت و صداقت نیز خود در گروی آن است؛ زیرا «حیا» خود یک نیروی بازدارنده روحی است که زشتی ها را از عوامل روحی به دور کرده و می تواند شخص را از ارتکاب به خلاف و گناه و کلیه اعمال زشتی که رؤیت آنها دیگران را متأثر و متنفر ساخته و اتصال دل خود آدمی را نیز از زیبایی درونی و حالات ملکوتی محروم می سازد، بازدارد، هر چند درک خلاف و گناه و قبایح، خود عرفی و نسبی و قراردادی باشند

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.
آن عالم می گوید : من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد.
آن شخص گفت: ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم.
لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت:
این عالم یك كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازهی شما نخواستیم بدهیم.
من به رئیس دزدها گفتم: اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟
گفت: درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطهی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلكه باید یك راه آشتی را باقی گذارد. حالا كه شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم.
و دستور داد همین كار را كردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.
پس از مدّتی كه به كربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم كه با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می كرد. وقتی كه مرا دید شناخت و گفت:مرا می شناسی؟
گفتم: آری!
گفت: چون نماز را ترك نكردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر كه را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اكنون توفیق توبه و زیارت پیدا كردهام.
[كتاب پاداشها و كیفرها]

به نام خدای ستوده
مگه می ترسی؟
عملیات والفجر3 بود.حاجی می خواست از خط بازدید کند،می گفت: باید خودم از نزدیک در جریان عملیات قرار بگیرم تا بتونم وضعیت رو بهتر کنترل و هدایت کنم.
به طرف خط در حال حرکت بودیم.همین طور که می رفتیم،یک هواپیمای عراقی بالای سرمان ظاهر شد.مانده بودم چه کنم،دستپاچه شده بودم. هواپیما بدجوری بالای سرما ویراژ می داد. در این حین،چشمم به سنگ بزرگی که کنار جاده بود، افتاد. سریع زدم روی ترمز تا برویم و آن سنگ را پناه خود قرار دهیم. حاجی پرسید:چرا وایستادی؟
گفتم: مگه هواپیما رو نمی بینی حاجی؟! عراقیه!
گفت: خب باشه،مگه می ترسی؟
گفتم: الان که ما رو بزنه،خیلی پایین پرواز می کنه.
باهمان آرامش قبلی اش گفت: لاحول و لا قوه الا بالله،به حرکتت ادامه بده.
مجبور بودم که اطاعت کنم. هواپیما شروع کرد به تیراندازی،چند تیر هم به عقب وانت خورد و آن را سوراخ کرد.نگاهی به حاجی انداختم،دیدم آرام و بی خیال نشسته و هیچ استرسی در چهره اش مشاهده نمی شود. من هم ازآن اتکا به خدای بسیار زیادی که داشت،روحیه گرفتم و به راهم ادامه دادم.
شهید محمدابراهیم همت![]()

بگو با خستگان ، صبح سعادت سر زد از خاور
مشام جان معطر می شود ار نکهت دلبر
سحر بشگفت در دامان نرجس نوگل زهرا
تبسم می کند منجی عالم بر رخ مادر
خدایا عیدی ما را ظهور او عنایت کن
که ما را جز ظهور او نباشد حاجتی دیگر
![]()
بازی با مرگ
خط ما هنوز تثبیت نشده بود و نیروها سخت درگیر بودند. تنها حربه دشمن در آن شرایط،آتش دور برد بود. بالگردهایش هم از بالا بچه ها را بسته بودند به راکت. مانده بودیم که محمود زیر این آتش سنگین چطور می خواهد جلسه برگزار کند. یک دفعه دیدم اشاره کرد به کنار خاکریز و گفت: همین جا می شینیم و حرف هامون را می زنیم.
حیرت زده گفتم: این جا که تو دید است، می زننمان.
انگار حرفم را نمی شنید؛نقشه را پهن کرد و شروع کرد به صحبت. گرم صحبت بودیم که یکی از راکتهای بالگرد خورد چند قدمی ما و منفجر شد. از شدت انفجارش بعضی پرت شدند و گرد وخاک بلند شد.حالابا تمام وجود وحشت داشتم، که راکت بعدی وسط جمع بخورد،به محمود گفتم: فرمانده گروهان ها در خطرن، این جا جای ایستادن نیست.
محمود گرچه نمی خواست به خاطر ترس از دشمن آن جا را ترک کند؛ اما به خاطر حفظ جان نیروها و اطلاعتی که نسبت به فرماندهی داشت،پذیرفت که به محل امن تری برویم.
شهید محمود کاوه![]()
![]()
جاری عشق
خاطرم هست با دست خالی
دور شد آن شب از این حوالی
شادمان بود و می داد قلبش
مژه ی حمله ای احتمالی
رفت،گل های شاداب ده را
تا نگه دارد از پایمالی
رفت و چشمان مادر به یادش
خیره ماندند بر دار قالی
دیدمش باز می گشت آن روز
بر سر دست های اهالی
جاری عشق را در دلش داشت
او که بود از تبار زلالی
آن قدر دور شد تا که پیچید
پشت پرچین باغی خیالی
حمید رضا حامدی
![]()
به نام خدای متعالی
مقابله با اسراف
در شهریور 1374 برای برداشت های تصویری و ضبط و ثبت مصاحبه های تعدادی از فرماندهان دراستان کردستان به سر می بردیم. در گردنه صلوات آباد بودیم که ضبط تصویری ازبیانات و مصاحبه های فرماندهان سپاه و ارتش به پایان رسید.
شهید صیادشیرازی از فیلمبردار پرسید:چند دقیقه از فیلم باقی مانده است؟
فیلمبردار در جواب گفت: 2 دقیقه
شهید صیاد از او خواست که این 2دقیقه را درجایی استفاده کند،تااسرافی در کار نباشد.برادر فیلم بردارنیز برروی قاب فیلم متذکر زمان خالی نوار شد.اتفاقا در برداشت دیگری یکی از فرماندهان مصاحبه اش دقیقا دو دقیقه بود که درآن جای خالی ضبط شد.
شهید علی صیاد شیرازی![]()
![]()
صبحی دگر می آید ای شب زنده داران
از قله های پر غبار روزگاران
از بیکران سبز اقیانوس غیبت
می آید او تا ساحل چشم انتظاران
آید به گوش از آسمان اینست مهدی
خیزد خروش از تشنگان اینست باران

به نام خدای فراتر
عملیات قدس1
زمان اجرا:24 خرداد 1364
مدت اجرا: 4 روز
تلفات دشمن(کشته،زخمی و اسیر): 890
رمز عملیات: یا محمد رسول الله(ص)
مکان اجرا:منطقه عمومی هورالهویزه در شرق رودخانه دجله
ارگان های عمل کننده:نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
اهداف عملیات : انهدام نیروهای دشمن و بر هم زدن انسجام سازمان رزمی ارتش عراق و رسیدن به اهداف تامین نشده در عملیات بدر
نزدیکی به اهداف عملیات بدر
ساعت 21:25 دقیقه شامگاه خرداد ماه 1364 نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، عملیات قدس1 رابا رمز یا محمدرسول الله(ص) در منطقه عملیاتی هورالهویزه درشرق رود دجله عراق،برای انهدام نیروها و برهم زدن انسجام ماشین جنگی ارتش عراق،در منطقه ای به وسعت180 کیلومتر مربع آغاز کردند.
دراین عملیات 4 روزه،نیروهای عمل کننده ایران در ظرف مدت کوتاهی به دو پاسگاه مورد نظر یعنی ابوذکر و ابولیله دشمن دست یافته و مقاومت آنها را درهم کوبیدند.
دشمن در صبح روز نخست با هواپیماهای پی سی7 و چرخبال اقدام به بمباران شیمیایی و انفجاری نمود،امابا استقرار سریع توپهای ضد هوایی،یک فروند از این نوع هواپیما با موشک سام 7 ساقط شده و پاتک هوایی دشمن عملا ناکام ماند.
این پاتک ها در روزها وساعات بعدی نیز از سوی دشمن تداوم یافت که برای نیروهای عراقی سودی در برنداشت.هدف نهایی درعملیات قدس1 که در آغاز سلسله عملیاتهای قدس پیش بینی شده بود،رسیدن به اهداف و نقاط تامین نشده عملیات بدر،از جمله نزدیک شدن به جاده مهم العماره- بصره بود.
پاسگاه های مختار،ابوذکر،ابولیله و المیدان عراق آزاد و منطقه (( الحسان)) و (( الزجیه)) واقع در نزدیکی جاده مذکور به تصرف نیروهای خودی در آمد.
طی این عملیات تیپ2 از لشکر25 پیاده به طور100 درصد متلاشی شد و یک فروند هواپیما،یک فروند چرخبال،15قایق و 12 پاسگاه سیار منهدم و تعداد 890 تن از نیروهای عراقی کشته و زخمی شده یا به اسارت نیروهای خودی در آمدند.
غنایم به دست آمده نیز شامل4 قبضه توپ ضد هوایی،9 قبضه خمپاره انداز، 29 فروند قایق جنگی و بلم،10 دستگاه پل،25 قبضه سلاح سبک و مقدار فراوانی مهمات و فشنگ بود.

خودآرایی با لباس عفاف
پر واضح است که زیبا جلوه گر شدن و محبوب القلوب بودن انسان ها، تنها با «آرایش ظاهر» میسر نیست؛ بلکه «آرایش باطن» (خودآرایی درونی) رکن است، و گرنه و لو ظاهراً زیبا هم باشد اما اگر آن ملاحت و لطافت روحی در میان نباشد؛ یعنی اگر آثار تجلیات روحی در کالبد وجود ظاهری آدمی متجلی نگردد، با زیبایی ظاهری (اعم از فطری و طبیعی یا به طریقه آراستن و خودآرایی به هر وسیله ممکن) ارزش و اثر دایمی نتواند داشت. زیرا در این میان یک اصل مهم و راز بزرگی نهفته است و آن عبارت است از اینکه: «تجلی زیبایی درونی، مکمل نقش و اثر آرایش ظاهری است» و زیبایی درون نیز هرگز بدون اتکا به فضائل اخلاقی حقیقی، نه بقا و دوامی تواند داشت و نه اساساً می تواند دراندرون شخص متجلی گردد؛ زیرا در اثر اتکا به فضایل اخلاقی و ملکات فاضله است که «شخصیت» آدمی می تواند در جهت کمال به رشد طبیعی خود نایل و نیز به سیر تکاملی بعدی خود ادامه دهد، و فاقدین چنان فضایل اخلاقی که از «شخصیت» برتر ثابتی بی بهره اند، طبعاً از تجلیات روحی و زیبایی های درونی ثابت و برتر محروم خواهند شد که ضایعات ناشی از فقدان این امتیاز را نمی توان با پوشش و آرایش ظاهری و زر و زیور عوام پسند (و عوام فریب) جبران کرد و یا از انظار مخفی نمود.
هر چند که چنین شخصی ظاهراً مقبول و محبوب القلوب باشد اما باید خود در احوال خویش و دیگران عمیقاً تأمل کرده و دقت نماید که محبوب القلوب چه نوع کسانی است؟ تنها در این مقام است که شخص می تواند خود را خوب بشناسد؛ زیرا اگر محبوب القلوب سفها باشد، باید بداند که از ردیف همین گروه است و حسابش روشن! اما اگر محبوب القلوب عقلا و صاحبان کمالات باشد، جا دارد که خوشحال و خشنود گردد؛ زیرا مسلماً خود از ردیف عقلا می باشد که با این دسته، سنخیت یافته است. اما اگر در احوال مردم درست بنگریم، به خوبی می توان دریافت که هنوز رشد فکری و پیشرفت و ارتقای سطح فرهنگی در جوامع بشری آن قدر پایین است که امروزه اعتماد و اعتقاد به آرایش ظاهر، جایگزین آرایش باطن گردیده است!
به هر حال اساس «محبوبیت آدمی» در پیش دیگران، منحصراً در گرو تجلی زیبایی درونی است که مکمل آرایش و پیرایش و هر نوع زیبایی بیرونی تواند بود، که روح آدمی در محدوده ای از اخلاق و مکارم اخلاقی رشد کرده و به ادراکات عالی تری نایل گردد و به جهت سلامت قلب و صفای باطن، آن زیبایی فطری ازلی را در دل احیا نماید که به غیر آن، مقبول نیفتد، به خصوص در محضر صاحبان کمالات روحی و مکارم اخلاقی.
گر چه هر یک از فضیلت ها در ایجاد چنین زیبایی در درون آدمی سهمی دارند، اما آنچه از میان تمام امتیازات روحی و برتری های درونی بیش از همه در ایجاد احساس زیبایی محض در درون آدمی نقش مهم و مؤثری بر عهده گرفته، عبارت است از «عفت و حیا»؛ یعنی چیزی که امروزه در جوامع بشری کمتر بدان دسترسی حاصل می شود

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
دومین پیامبر اولواالعزم که دارای شریعت و کتاب مستقل بوده و دعوت جهانی داشته، حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام است.
روایت شده که امام صادق علیه السلام فرمود: بین حضرت نوح علیه السلام و ابراهیم خلیل علیه السلام هزار سال فاصله بود سلسله سلسله نسب ابراهیم علیه السلام، تا حضرت نوح علیه السلام را چنین نوشتهاند:
ابراهیم بن تارخ بن تاحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفکشاذبن نوح علیه السلام. بنابراین حضرت نوح علیه السلام هشتمین جد ابراهیم علیه السلام میباشد.
مادر ابراهیم، بانوی شجاع و پاک به نام بونا یا نونا بود.
مطابق بعضی از روایات، مادر لوط علیه السلام و مادر ساره همسر ابراهیم با مادر ابراهیم علیه السلام خواهر بوده و هر سه دختر یک پبامبران به نام لاحج بودند.
ابراهیم علیه السلام هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش از دنیا رفت و آزر، عموی ابراهیم علیه السلام سرپرستی ایشان را بر عهده گرفت. از این رو که آزر از ابراهیم علیه السلام سرپرستی میکرد، ابراهیم علیه السلام او را پدر میخواند.
ابراهیم علیه السلام جد سیام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود. از این رو پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله افتخار میکرد که جد سیامش ابراهیم علیه السلام است و از نسل پاک ابراهیم علیه السلام به وجود آمده است.
ابراهیم علیه السلام 175 سال عمر کرد و حدود چهار هزار سال قبل میزیست. سراسر عمرش در راه توحید و نجات انسانها و مبارزه با طاغوتیان و بتپرستان به پایان رسید.
او قامتی درشت، سینه پهن، پیشانیای بلند، چهرهای زیبا و غمگین داشت. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرمود: اگر میخواهید ابراهیم را بنگرید مرا بنگرید، زیرا من به او شباهت دارم.
ابراهیم علیه السلام در سرزمین بابل (بخشی از سرزمین عراق کنونی در جنوب بغداد) در محیطی که آکنده از ظلم و بتپرستی بود و طاغوت بزرگ به نام نمرود حکومت میکرد، چشم به جهان گشود و سرانجام در سرزمین فلسطین، رحلت کرد. مرقد مطهرش در شهر الخلیل واقع در کشور فلسطین اشغالی است. زندگی ابراهیم علیه السلام در پنج دوره خلاصه میشود:
1- بنده خالص خدا بود و خدا بندگی او را پذیرفت
2- به مقام پیامبری رسید و مسئولیت این مقام را به خوبی پیمود
3- به مقام رسالت رسید
4- به مقام خلیلی (دوست و مخصوص درگاه الهی) نائل شد
5- سرانجام به دوره پنجم که اوج زندگی یک انسان کامل است، یعنی مقام امامت و رهبری امت، رسید، و خداوند او را به امامت نصب کرد چنانچه در قرآن در آیه 124 بقره به این موضوع تصریح کرده است.
ابراهیم علیه السلام قهرمان بزرگ توحید است. سراسر زندگی او سازنده و بالنده است. مکتب او عالیترین ارزشهای والای انسانی مانند: ایثار، شجاعت، خداشناسی، اخلاص، تلاش و فضایل اخلاقی را به انسانها میآموزد و در ابعاد گوناگون زندگی، در پیشانی تاریخ میدرخشد. از این رو خداوند او را به عنوان یک امت معرفی کرده و میفرماید:
ان ابراهیم کان امه:
همانا ابراهیم یک امت بود
نام کتاب : داستانهای خواندنی از پیامبران اولواالعزم
نویسنده: محمد محمدی اشتهاردی
![]()
ای وارث تاج و تخت محمود بیا
مرآت صفات پاک معبود بیا
خلق آرزوی بهشت موعود کنند
والله تویی بهشت موعود بیا

به نام خدای تعیین کننده
پدر
نمایی از یک طلوع روشن،سهمی از یک برکت. انقلاب که پیروز شد؛هر غروب،نور سفید لامپ فلورسنت،از دکه ای کوچک پرت و پرت کنان روشن می شد. جایی که بچه حزب اللهی ها،هر از گاهی، حضور عضو گرم را پذیرا بودند.حاج محبوب آلیانی...
وقتی افق سرمه ای رو به تاریکی می رفت؛تن شب،از صدای عربده ها و شلیک های گاه و بی گاه مجاهدین خلق،به رعشه افتاد. پنجره های روشن خانه ها بر هم کوفته می شد و عابران وحشت زده،پا به فرار می گذاشتند.
یک سنگر کوچک و یک یاعلی اما،تمام سرمایه ی نیروهای ولای پایگاه مقاومت آفخرا بود؛پشتوانه ای گرم،که به فرموده ی مولایشان،برگرفته از دیانت تلقی می شد.
آن شب باصدای دق الباب،به سمت حیاط دویدم. شلوغی هاازدور شنیده می شد. پرسیدم:کیه؟
- منم
صدای پدرسعید بود.درب رابازکردم.به داخل آمد وباعجله درب را پشت سرش بست. باگام های بلند به داخل منزل رفت.طولی نشکید اسلحه ی شکاری اش را برداشت و به سمت بیرون دوید.
- چی شده؟
نفس نفس می زد: جنگ های داخلی خیی بالا گرفته...هرگز درب را به روی هیچکس باز نکنید.
حاجتی که این مرداز حس شهادت طلبی و دفاع از حق می گرفت حاصل ارثی بود که برای پسرانش گذاشته بود. که: هرکس در پی اجرای اوامر خداوند باشد،خدا نیز وی را در دستیابی به جاجتش یاری می کند.
روزهای ملتهب جنگ و سال64 آزموی سخت برای حاج محجوب رقم زد.خبر آمد که پسر ارشدت شهد شهادت را سرکشیده است.
...صدای آقای آیانی در گوشم می پیچید که به تالشی می خواند و ترجمه می کرد: آیا کسی میوه نوبر باغش را می چنید؟آی مردم میوه ی نوبرم را داده ام... اما خدا را شکر سربلند هستم
به سراغش رفتم.درحالی که دست هایم را به ادب بر سینه گذاشتم عرض تسلیتی به در گفتم و از خداوند برایش صبر مسالت کردم.
پدر،نگاه سنگینش را به من دوخت و گفت: آقا،از خدا می خواستم سعیدم را سالم به من بدهد و سالم هم داد.
کمی فکر کردم و باخودم گفتم: خوب سعید که شهید شده؟! پس سالم برگشته یعنی...یعنی کدام خواسته ی پدر به اجابت رسیده؟!
حاج محبوب که انگار حرف دلم را می خواند، با صدای آهسته و خش دار ادامه داد: جسم سعید من هیچ متلاشی نشده بود. در چهره اش هیچ آثار سوختگی وجود نداشت.سالم بود.زنده بود انگار...راحت توانستم چهره ی معطرش را ببوسم.
و بعد دستش را تا کنار سرش بالا برد،اشاره ای کرد و گفت: فقط با یک ترکش در سرش، برات کربلا گرفت. خداوند می دانست که من تا همین حد آمادگی داشتم. پس دعایم را اجابت نمود:
خونین پرو بالیم،خدایا بپذیر
هرچند شکسته ایم،ازما بپذیر
سردر قدم تو باختن چیزی نیست
این هدیه ی کوچکی ست،ازما بپذیر
...پشت چهره ی مقاومش حسی بروز پیدانمی کرد. ساعت5 بعدازظهر بود. ناگهان قلب حاج آقا به دردآمد. بادکترش تماس گرفتیم. گفت باید او را به بیمارستان بیاورید. شب شد.عروسم که در همسایگی ما بود، خواب عجیبی دید. می گفت: خواب دیدم کسی مرا صدا زد: طاهره خانم؟
-بله؟
-خواهش میکنم بلندشید.
نیم خیز شدم و باناراحتی پرسیدم:شما؟
گفت: نترسید.من برادر همسر شما هستم.داداش مسعود؛سعید
آقاسعیدشما؟چی شده؟!
خواهش می کنم بلند شید و لباس مشکی بپوشید. پیش مادرم برید که دیگه تنها شد.
از خواب که بیدار شدم صدای اذان در فضای خانه می پیچید.
نوای اجابت دعوت حق،باشهادتین جاری در اذان صبح.حاج محبوب آلیانی دستان گرم خود را تا آسمان نیایش گشود.
یک دست را در دست نعمت الله خان شهید و دست دیگر را در دست پسر شهیدش سعید آلیانی نهاده و چشم از جهان فروبست. و پدر؛نمایی از یک طلوع روشن و تولدی دیگر بود.
شهیدسعیدآلیانی![]()
به نام خدای مقتدر
شهید اردشیر عین اله زاده
نام پدر: رضا
تاریخ تولد: 1337
محل تولد: آستارا
رشته ی تحصیلی: فیزیک( دانشگاه کاشان)
تاریخ شهادت: 11/12/1362
محل شهادت: منطقه جیفر-عملیات خیبر
خصوصیات اخلاقی شهید
شهید عین اله زاده با کلام خدا بزرگ شد و به غیر از قانون الهی در مقابل چیز دیگری گردن نمی نهاد. معرفت شناسی رااز طرف والدین تعلیم گرفت و همواره در محافل انس و صفا و دعا و عزاداری ائمه (ع) پیشگام بود. وی مظهر تقوی و پرهیزکاری در خانواده بود و مهر و عطوفت زیادی داشت و در برخورد با افراد خانواده و مردم با نیکویی رفتار می کرد و برای خدمت به فقرا و مستضعفین کوشا بود. با توجه به فضای خفقان رژیم ستمشاهی در قبل از انقلاب،او، با پیروی از رهبر و امام خود و بااستقامت و اعتماد به نفس،شروع به فعالیتهای سیاسی برضد رژیم نموده و بارها توسط مزدوران ساواک مورد آزار قرارگرفت.شهید عین اله زاده در خصوص مطالعه علوم سیاسی و معارف تجربه بسیاری داشتند و در بحران انقلاب در جلسات مباحثه به مبارزه می پرداخت.وی، بادارا بودن استعداد فراوان در امر خطاطی و نقاشی اغلب اوقات،کارهای تبلیغاتی بسیج و مسجد محل را برعهده می گرفتند تا بتوانند از هر طریقی وظیفه ی خود را نسبت به دین و انقلاب انجام بدهند.
می خواهم در لشکر امام حسین(ع) خدمت کنم
با شنیدن خبر حمله ی خیبر و اعلام آمادگی لشکر امام حسین(ع) برای حضور در آن عملیات،شهید عین اله زاده فرصت را مناسب دیدوپس از انجام کارهای دانشگاه به طور انفرادی خود را به لشکر امام حسین(ع) در اهواز رساند. به گفته ی همرزمانش با پیوستن شهید به لشکر،حال و هوای خاصی به وی دست داد و انگار که قرار است با همین لشکر راهی کربلا شود. دست از پا نمی شناخت و برای فرارسیدن شب حمله،لحظه شماری می کرد. یک شب قبل از شهادتش در خواب به وی الهام شد که در آن عملیات، مجروح خواهد شد و سرش را برپای مبارک امام حسین(ع) نهاده و آب می نوشد. صبح روز بعد ازآب فرات وضو گرفت و نماز صبح را به جای آورد و سپس خوابش را برای دوستانش تعریف نمود. شهید عین اله زاده بسیار پرشور و با رشادت هر چه تمامتر در عملیات خیبر درخشید و بسیاری از مزدوران بعثی را با شجاعت و ایثارش به زانو در آورد. در حین مبارزه با کفر، ناگهان گلوله از سوی دشمن به گلوی مبارکش اصابت کرد. همان گلویی که ندای لااله الا الله از آن بر می خاست و دیدیم که ایشان بر زمین افتاده است. هنگامی که پیکرش را نگاه می کردم، تبسمی بر لب داشت و انگار سرش بر روی چیزی بود و در همان حالت روحانی سرود سربلندی را سر داد و به جمع شهدای خیبر پیوست.
نقل از همرزم شهید
فرازی از وصیتنامه شهید:
ای امت شهید پرور،راه شهیدان را پیش بگیرید و به خانواده معظم شهدا سربزنید و حرمت خون شهیدان را حفظ نمایید تا ضد انقلابیون از فرصت استفاده نکنند.

مستجاب الدعوه(3)
هر وقت فشارهای روحی عذابم می داد می رفتم سراغ علی آقا.وقتی می گفتم به چه دلیل آمده ام،فقط نگاه می کرد. همان نگاه و آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود،دلم را آرام می کرد. چه رسد به این که دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن را تفسیر کند.
![]()
غزل طایر قدسی از لسان الغیب
دارم امید که نور بصرم باز آید
آنکه غایب شده است از نظرم باز آید
گرمیِ دل خنکای جگرم باز آید