
آقا نیا که کوفه پر از کینه و بلاست
آقا نیا که کوفه پر از یار بی وفاست
آقا قسم به دوست که این قوم بی خرد
خنجر به دست منتظر کشتن شماست
آقا تو را به جان سه ساله دخترت
اینجا نیا که وعده دیدار کربلاست
آقا به حج برو که در آن شیرخواره ات
آسوده در میان ره مشعر و مناست
آقا نیا به کوفه که چشمان خواهرت
طاقت نیاورد که ببیند سرت جداست
آقای من! کوفه به والله مرده است
تنها دلیل و شاهد حرفم فقط خداست
شرمنده ام، ولی اگر آمدی، بدان
در روز واقعه سر پاکت به نیزه هاست
( محمد جواد خراشادیزاده )

الف)شرک جلی
1.در مرحله اعتقاد
شرک جلی در مرحله اعتقاد این است که انسانها همشأن خداوند، همانندهایی برای او قائل شوند و معتقد به «رب النوعهایی»باشند.در قرآن کریم با بررسی وضع مشرکان مکه به خوبی روشن میشود که آنان به لحاظ اعتقادی، قائل به انواع خدایان و الههها بودند.و زمانی که پیامبر اسلام (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)ایشان را به وحدانیت خداوند سبحان دعوت میفرمود، میگفتند:«أجعل الألهة إلها واحدا انّ هذا لشیء عجاب.» یعنی:آیا همه خدایان را یک خدا گردانیده است؟سخن بسیار عجیبی است.
بنابراین مشرکان مکه خدا را قبول داشتند، لیکن همسطح او شرکا و اندادی برای او قائل بودند.از اینرو پیامبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)اولین پیام توحیدی خود را بر فراز کوه صفا، با ندای بلند چنین اعلام فرمودند:«أدعوکم علی شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و خلع الأنداد.»یعنی:شما را به وحدانیت خدا میخوانم که بگویید الهی غیر از الله نیست و الهههای غیر از خدا را کنار بگذارید.
با این ندای توحیدی، مشرکان مکه عصبانی شدند و بر سر آن حضرت(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)ریختند و با تهاجمی سخت بدن مبارک آن سرور را زخمی کردند...
باری آنچه که بر ایشان گران آمده بود و حاضر به پذیرش آن نبودند، کنار گذاردن الههها بود.
اصل اعتقاد مشرکان به«رب النوع»از جمله افکار وارداتی از یونان بود.خدای آفتاب، خدای آتش، خدای باد، خدای رحمت و...که برای هر یک از آنها به طور مستقل شأنی در عالم قائل بودند.این اعتقاد در عربستان به صورت جاهلانهتری مطرح شد، تا جایی که هر قبیلهای برای خود بتی را به عنوان مظهر ربالنوع میپرستید.
به عنوان مثال، «در جنوب عربستان جرمهای آسمانی چون ماه و ستاره و خورشید را میپرستیدند. و یا بیابان نشینان پارهای چیزها را منشأ خیر و شر میدانستند.»
بتهایی چون لات، عزی، منات، ود، سواع، یغوث، یعوق، نسر، هبل، از جمله بتهای قبیلههای موجود در عربستان بودندو در کنار خدا پرستیده میشدند.یعنی در مقام اعتقادی، چنین فکر میکردند که الههها در اداره عالم همانند خداوند دارای شؤونی هستند.البته نه به این معنا که از خداوند اجازه میگیرند و به اذن او فرمانهایش را اجرا میکنند، که این معنا را ما درباره فرشتگان باور داریم.ما معتقدیم که:«فرشتگان مدبّرات امر خدایند.«فالمدبّرات أمرا» و ایشان امر تدبیر شده نازله از خدای سبحان را در زمین به مرحله اجرا میگذارند و سپس به پایگاه خود برمیگردند: «یدبّر الأمر من السّماء إلی الأرض ثمّ یعرج إلیه فی یوم کان مقداره ألف سنة ممّا تعدّون.» یعنی:خداوند امر را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند، سپس(همین امر)به سوی خدا برمیگردد؛در روزی که از نظر شما هزار سال است.بله، و مأموریت یک روزه ایشان معادل هزار سال کار در زمین است.
از طرف دیگر، «روح القدس»در مقام فرمانروایی فرشتگان قرار دارد و در عالم امر، در بارگاه قدس، مقام والایی در پیشگاه خداوند دارد:«ذی قوّة عند ذی العرش مکین مطاع ثمّ أمین.» یعنی:نیرومند، نزد خداوند عرش، صاحب منزلت و فرمانبرداری امین است.و بسیاری از امور عالم، توسط فرشتگان تحت فرماندهی روحالقدس انجام میگیرد.
و این معنا را خود قرآن نقل میکند و آن را برای فرشتگان به ثبوت میرساند.لیکن حرف مشرکان و اعتقاد ایشان چیز دیگری است.آنان معتقد بودند که«رب النوع»و الهه، فرامین ذات احدیت را به مرحله اجرا درنمیآورند.بلکه برای این الهه و خدایان به طور مستقل شأن و تقدّسی قائل بودند و فکر میکردند که اینها در کنار خدا نشستهاند-نعوذ باللّه-و در اداره امور عالم مانند خدا فرمان میرانند.این همان چیزی است که قرآن به شدت آن را نفی میکند:«لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدتا...» یعنی:اگر الههای غیر از اللّه میبود، آن دو تباه میشدند(به فساد کشیده میشدند).میدانیم که اگر الهه دوم فرمان خدا را اجرا کند، فسادی ایجاد نمیشود.فساد هنگامی به وجود میآید که دو فرمان مستقل بخواهند در عالم جریان یابند که در این صورت با هم تضاد پیدا میکنند و موجب تباهی میشوند.
استدلال قرآن کریم بر نفی شرک، اینگونه است که ثابت میکند:
1.تنها کسی که خالق است، سزاوار پرستش است.
2.تنها کسی که خالق است، موقعیت ربوبیت و قانونگذاری دارد.
3.الوهیت و ربوبیت تنها منحصر به خداست. نتیجه اینکه عبودیت نیز در خدای سبحان منحصر است.«و این است مفهوم اخلاص.»
معبودی نیست.اگر جز این بود، قطعا هر خدایی آنچه را آفریده (بود)با خود میبرد، و حتما بعضی از آنان بر بعضی دیگر تفوق میجستند...یعنی دیگر این نظم و وحدت و انسجام در عالم نبود.
نتیجه اینکه:ایشان در مرحله اعتقاد، شرک در ربوبیّت خداوند سبحان داشتهاند.یعنی معتقد بودهاند که «ربالنوع»هایی که بتها مظاهر آنهایند، همسطح خدا درباره اداره عالم، مستقل از خدای رحمان و نه در لوای مسؤولیت الهی، فرمان میرانند، قانون میگذارند و تدبیر میکنند.

غزل قسمت
قسمت نبود انگار سهم من شما باشی
تقدیرم این شد تا ابد از من جدا باشی
می خوانمت از دوره آه ای قله ی مغرور
هرچند امیدی نیست پژواک صدا باشی
آری،قفس بود برایت عین خود خواهی است
مهلت نمی دادم اگر از من رها باشی
تیره،کدر،تاریک، من نالایقم زیبا
باید فقط معشوقه ی آیینه ها باشی
وقتی که حجم هم چنان از عطرت آکنده است
دیگر چه فرقی دارد ای گل! هر کجاباشی
تو مریم قدیس بودی،من ولی ابلیس
نسبت به من حق داشتی،بی اعتنا باشی
بی حسن مقطع مانده ام قسمت نشد حتی
در شعر هم همراه من تا انتها باشی
حمید رضا حامدی
![]()
به نام خدای منتقم
رابطه ی فامیلی(1)
گفت: از مشهید زنگ زدن که خودم را سریع برسونم آن جا، اگر اجازه بدید می خواستم دو سه روزی برم مرخصی.
محمود با تعجب خیره شد و گفت: تو که می دونی عملیات داریم و دیگه مرخصی نباید بری.
حسن من و منی کرد و گفت: شما اجازه می دی برم.
محمود سرش را از روی پوشه ها بلند کرد و با نگاه معناداری گفت: من اجازه نمی دم،بهتره بری سر ماموریت.
حسن چند لحظه ساکت ماند،بعد نگاه ملتمسانه ای به من کرد و رفت بیرون. منظورش را فهمیدم،باید دست به کار می شدم،رو به محمود گفتم: آقا محمود،کارش واقعا مهم بود،اجازه می دادید می رفت، زود برمی گشت.
محمود گفت: تو پادگان خیلی ها می دونن که این برادر خانم منه،چند روز دیگه عملیات داریم. اگر کارش طول کشید و به عملیات نرسید،ممکنه تو ذهن بعضی ها این پیش بیاد که کاوه موقع عملیات برادرخانمش را فرستاد مرخصی تا سالم بمونه.
گفتم: خودم ضمانتش را می کنم که به عملیات برسد.
ناراحت گفت: من با کسی عقد اخوت نبستم،دوست هم ندارم که اعتقاداتم به خاطر همین کارها دچار لغزش بشه.
خاطره ی شهید محمودکاوه

به نام خدای همیشه توبه پذیر
عاشق بسیجی ها
همان طور که بسیجی ها حاجی را دوست داشتند، حاجی هم به شدت به بسیجیان عشق می ورزید و آنها را مانند فرزندان و برادران خود دوست می داشت.همیشه می گفت: من خاک پای بسیجی ها هم نمی شم. ای کاش من هم یه بسیجی بودم و در سنگر نبرد از اون ها جدا نمی شدم.
می گفت: شما بسیجیان تجسمی از روح والا و برتر یک انسان کامل هستید که امام زمان همواره در کنار شماست. شما باید بدونید که چرا می جنگین،چرا کشته می دین و به کشته ی خود می بالید و خرسند هستین.
اولین دوره ی انتخابات مجلس شورای اسلامی بود که برادرش از قمشه به منطقه آمد و به حاجی گفت: مردم از تو خواستن که بیایی و کاندید نمایندگی بشی. باید خودتو آماده کنی تا بریم.
حاجی پس از قدری تامل به برادرش گفت: من اون لحظه ای که بسیجی ها با پیشونی بندهاشون میان و واسه رفتن به خط از من خداحافظی می کنن رو،با هیچ چیز و هیچ جا عوض نمی کنم و تا لحظه ی آخر هم در کنار همین بسیجی ها می مونم.
خاطره ی شهید محمد ابراهیم همت

به نام خدای بی نیاز کننده
روحانی شهید قربانعلی آقاخانی
من شرمم می آید که خود را در مقابل این عزیزان سرشار از عشق و فداکاری،به حساب آورم. آنان با عشق به خدای بزرگ،به معشوق خویش پیوستند و ما هنوز در خم یک کوچه هم نیستیم.
امام خمینی(ره)
شهید را به آفتاب تشبیه می کنند،چگونه می توان چشم به چهره آفتاب دوخت و به قدر خواهش،نظاره اش کرد؟ فقط می توان نگاهی کرد و بس. و در یک نگاه ازآفتاب چه می توان گفت؟ آنچه در این اوراق در قالب عبارات و الفاظ آمده است،جلوه ای است از حیات روشن شهید قربانعلی وگرنه الفاظ و عبارات توان آنانی را که از خانه تاریک دنیا به سوی خلوتگاه حق حجرت کردند،ندارد.
روحانی شهید قربانعلی آقاخانی به سال1347 در بخش شوط از بخشهای شهرستان ماکو،دریک خانواده متدین و عاشق ولایت،به دنیا آمد. صفا و دیانت حاکم برمحیط خانواده،در تربیت دینی اولیه او نقش موثری داشت و دستگیر پیشرفت های آینده اش گشت.
در هفت سالگی وارد دبستان فاریابی شد. هنوز یازده بهار را پشت سرنگذاشته بود که نهال انقلاب به بار نشست و او با همه کمی سن،ندای رهبر را با شرکت در راهپیمایی ها لبیک گفت و آنچه در توان داشت در راه عینیت بخشیدن به اسلام راستین در جامعه طاغوت زده آن زمان به کار بست.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در سنگر مدرسه حامی پرشور انقلاب بود. باعشق و علاقه ای که به روحانیت و علوم دینی داشت می خواست پیش از شروع دوره راهنمایی به مدرسه دینی برود که با نظر خانواده تا سوم راهنمایی در مدرسه مهر ادامه تحصیل داد و از آن پس وارد حوزه علمیه نمازی خوی شد. در کنار درس حوزه،از ورزش و بدنسازی نیز دست نکشیده و در رشته فوتبال قهرمان و نفر اول تیم بود. او عده ای را با ورزش در میادین ورزشی،و عده ای را در مساجد و حافل، و عده ای دیگر را با نوشته و صحبت هدایت کرد. دفاع از ارزشها،شجاعت،مناعت طبع،عمل به تکلیف بدون توجه به مصلحت اندیشی،تواضع و ادب و توجه به معنویت از خصایص الهی این شهید بزرگوار بود.
با شروع جنگ تحمیلی آماده حضور در میادین جنگ شد،ولی به دلیل کمی سن، از عزیمت او به جبهه جلوگیری شد اما جبهه مدینه اهل بلا بود و او خریدار بلا،همان بلایی که جان را جلا می داد. او از بچگی آرزو می کرد،ای کاش در کربلا از یاران مولایش حسین(ع) می بود،و در آن غربت و تنهایی مولا،جان را فدایش می کرد. حالا که در کربلای ایران،حسینیان و یزدیان در مقابل هم صف آرایی کرده بودند،در عصر شهادت،غیبت از کربلای ایران را زیانکاری جاوید برای خود دانست و به ندای سبز حسین زمان لبیک سرخ گفت و رهسپار دیار یاران آب و آفتاب و آیینه شد.
صهبای سحر جام مرا می خواند***صحرای خطر گام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است،هان گوش کنید***از عرش کسی نام مرا می خواند
او برای جبهه،آخرین ایستگاه دنیایی و اولین سکوی پرواز بود،او که چگونه زیستن را آموخته بود و همچون عقابی تیز پرواز در آسمان رهایی بال و پر می زد،پس از عروج همرزمانش،می گفت وقتی یاران با صفا رفتند دیگر جایی برای ماندن نیست،باید دست به دامن شهدا شد،تا از خدا بخواهند،تا ما را نیز از قفس تن برهاند و با زبان بی زبانی زمزمه ای داشت با یاران شهیدش.
کبوترها،کبوترها،به دلجویی از آن بالا***نگاهی زیر پا،گاهی اسیران قفسها را
خوشا پروازتان با هم،بلند آوازتان با هم***به یاد آرید ما را هم درآن پرواز کردنها
او که مرگی بهتر و زیباتر از مگر خونرنگ حسین(ع)،و آرمانی مقدس تر از آرمان او نمی یافت، سرانجام در تاریخ بیست و یکم فروردین 66در عملیات کربلای پنج،پا بر حجله آذین بسته بهشت نهاد،و به سان هزاران شهید دیگر در کربلای ایران اسلامی، خاطره شهدای صدر اسلام را زنده کرد،و تاریخ را دگر بار تجسم عینی بخشید.
یاد و نامش همواره در دل عاشقان شهادت جاودانه باد.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
یاسر، پدر عمّار، اهل یمن بود. همراه دو برادرش به مکه آمدند و مقیم آن شهرشدند یاسر سال ها بعد با سمیّه ازدواج کرد و عمّار، ثمره این ازدواج بود.
پس از بعثت پیامبر خد، یاسر و سمیّه از پیشگامان پذیرش اسلام بودند و در آن دوران سخت در مکه، شدیدترین شکنجه ها را به خاطر توحید و مسلمانی تحمل کردند و سرانجام زیر شکنجه های طاقت فرسای مشرکان قریش شهید شدند.
عمار، فرزند جوان این دو قهرمان شهید، با قلبی مالامال از عشق به اسلام و حضرت محمد(ص) آن دوران سخت را پشت سر گذاشت و همراه اولین گروه از مسلمانان که به سرپرستی جعفر بن ابی طالب به حبشه هجرت کردند، به آن دیار رفت و پس از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه، به آن حضرت پیوست و همه توان خود را در خدمت به اسلام و قرآن و در رکاب پیامبر اسلام به کار گرفت.
حضرت محمد(ص) درباره او فرمود: سراپای عمار را ایمان پر کرده، و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است. ستایش های فراوان پیامبر خدا از عمار یاسر، از او چهره ای دوست داشتنی، الگوی ایمان، اسوه حق و تجسّم ارزش های قرآنی ساخته است و این سخن آن حضرت که: عمار، یکی از چهار نفری است که بهشت، مشتاق آنان است، یکی از این گونه سخنان ستایش آمیز است.
عمار یاسر، به عنوان سربازی شجاع و با ایمان در رکاب پیامبر خدا(ص) حضور داشت و در جنگ های متعدد، با جان فشانی خود ایمان راستین خویش را نشان می داد. در جنگ خندق، در حفر خندق پیرامون مدینه برای جلوگیری از نفوذ دشمن، از فعال ترین نیروهای مسلمان بود که مورد ستایش پیامبر نیز قرار گرفت.
پس از رحلت پیامبر، عمار همچنان در راه دفاع از حق و ولایت و اهل بیت، استوار ماند و دچار انحرافات سیاسی یا دنیاطلبی های شیطانی و جاه طلبی نگشت و چون شاهد نادیده گرفته شدن توصیه های روشن رسول خدا درباره اهل بیت و امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود، در راه دین و حمایت از علی(علیه السلام)مصمّم تر شد و هرگز از آن جدا نشد.
وی از افراد گروه (شُرطة الخمیس) در زمان علی(علیه السلام) بود; یعنی آنان که برای فداکاری در راه دین و حمایت از رهبری امام و اطاعت از همه فرمان های او، شرط و پیمان جان با آن حضرت بسته بودند. پیامبر(ص) و علی(علیه السلام)هم به آنان وعده بهشت داده بود.
عمار همان گونه که در طول حیات پیامبر خد، مؤمنی جان بر کف و مدافع اسلام بود، در دوران امامت علی(علیه السلام) نیز شیعه ای مخلص و استوار بود و در رکاب وی با متجاوزان و پیمان شکنان جنگید.
وی در زمان خلیفه دوم، مدتی امارت و ولایت کوفه را عهده دار بود و در زمانِ مسئولیتش در این شهر، همچنان روحیه تواضع و اخلاص و ساده زیستی را حفظ کرد و کوشید تا از عدل و حق فاصله نگیرد. همین شیوه بر عده ای سنگین آمد و زمینه برکناری او را فراهم آوردند. پس از آن وی دوباره به مدینه برگشت و در کنار علی(علیه السلام) ماند و از دانش و کمالات او بهره گرفت.
عمار یاسر، در سنگر نهی از منکر، تلاشی چشمگیر داشت و در دوره خلیفه سوم نسبت به سوءاستفاده های وابستگان خلیفه از بیت المال انتقاد و اعتراض می کرد و به خاطر همین رفتارش مورد خشم دولتمردان قرار گرفت و آزارش دادند، چون حریف زبان صریح و حق گو و انتقادگر وی از انحرافات و خطاها نبودند.
عمار، معیار حق بود. رسول خدا(ص) فرموده بود: عمار با حق است و از آن جدا نمی شود. از این رو در بروز فتنه ها وقتی کار بر مردم مشتبه می شد، نگاه می کردند عمار در کدام طرف است، همان جبهه را جبهه حق می دانستند. در نبرد صفّین نیز، وجود عمار در میان لشکریان امیرالمؤمنین(علیه السلام) دلیلی بود بر اینکه این سو حق، و جبهه مقابل، باطل و ستمگر است.
عمار در دوران خلافت علی(علیه السلام) سالخورده بود، اما جواندل، با نشاط و پر تلاش بود. وی در دوران حکومت علوی، رئیس نیروهای انتظامی در مدینه شد. پس از فتنه گری های معاویه در شام و پیمان شکنی طلحه و زبیر و بروز زمینه های جنگ جمل و صفین، وی به همراهی امام حسن مجتبی(علیه السلام) مأمور تجهیز نیرو از شهر کوفه شدند.
در نبرد صفین، حماسه آفرینی های عمار در دفاع از جبهه حق و رسوا کردن نیروهای باطل بسیار چشمگیر بود. او در میدان نبرد، خطبه های شورانگیز می خواند و رزمندگان را به پیکار بی امان با متجاوزان و پیمان شکنان دعوت می کرد. خطابه های روشنگر او، به سپاه حق بصیرت بیشتری می داد. وقتی چشم او به پرچم عمروعاص افتاد، گفت: به خدا قسم، ما با این پرچم تاکنون سه بار جنگیده ایم و اینان در این جنگ هم هدایت شده نیستند و در همان کفر سابق به سر می برند.
در گرماگرم نبرد صفین، عمار یاسر، شهادت طلبانه و با اشتیاق به میدان رفت، در حالی که چنین رجز می خواند:
امروز، دوستان، محمد و حزب او را دیدار می کنم
و پس از نبردی دلاورانه سرانجام به شهادت رسید.
شهادت عمار یاسر، گرچه در حضرت امیر و یارانش شدیداً اثر گذاشت و آنان را غمگین ساخت، ولی در تزلزل روحیه سپاه شام و رسوا نمودن معاویه هم بسیار مؤثر بود. چون رسول خدا(ص) بارها درباره او فرموده بود: گروه ستمکار و اهل بغی، او را می کشند.
و ثابت شد که این گروه، همان سپاه شام اند که به فرمان معاویه به جنگ با علی(علیه السلام) آمده اند.
عمار یاسر، این شیرمرد شجاع، در 94سالگی به آستان پروردگارش عروج کرد و خطی از حماسه و ایمان و ولایت را برای همیشه، پیش روی رهروان حق باز کرد.
سخن معاویه درباره او، به عنوان اعتراف دشمن، جایگاه والای او را نشان می دهد. روزی که مالک اشتر با دسیسه معاویه در راه عزیمت به مصر شهید شد،معاویه پس از شنیدن این خبر گفت:
علی بن ابی طالب دو دست داشت: یکی از آنها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود; دست دیگرش امروز جدا گردید و آن مالک اشتر بود.
باشد که ایمان و صبر و شجاعت عمار و حرکتش بر مدار و محور حق و ولایت، الگوی همه رهروان راه حق و عدالت باشد.