
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
وقتى آيه 63 سوره نور نازل شد كه:
لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا يعنی پيامبر(ص ) را به آنگونه كه يكديگر را صدا مى زنيد صدا نزنيد.
مسلمانان به پيروى از اين آيه ، ديگر به پيامبر(ص)، يا محمدنمى گفتند بلكه يا رسول الله و يا ايها النبى مى گفتند.
فاطمه زهرا(ع) مى گويد: بعد از نزول اين آيه من ديگر جراءت نكردم ، پدرم را به عنوان يا ابتاه (پدر جان !) صدا كنم ، بلكه وقتى خدمتش مى رسيدم يا رسول الله (اى رسولخدا) مى گفتم.
يكى دوبار اين خطاب را تكرار نمودم ، ديدم پيامبر(ص ) ناراحت شد، و به فرمودايى فاطمه اين آيه درباره تو نازل نشده و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توام. سپس اين جمله را فرمود
قولى يا ابه فانها احيا للقلب و ارضى للرب،بگو پدر جان ! كه اين سخن قلب (من ) را زنده و خدا را خشنود مى سازد.
مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 320
![]()
به نام خدای بازدانده
معارف و دفاع مقدس
این شهید بزرگوار باوجود گستردگی ماموریت ها و وظایفش در سمت جانشین فرماندهی ستاد کل نیروهای مسلح،به امر تحقیق،جمع آوری،حفظ و تدوین تاریخ جنگ تحمیلی تحت عنوان معارف و تاریخ دفاع مقدس اهتمام ورزید که گنجینه ای گرانبها و جامع را شامل می شود.
شهیدعلی صیادشیرازی
![]()
به نام خدای مانع
بسیجی های،13،14ساله و...
شب های عملیات،خیلی شب های عجیبی است.یکی نشسته گوشه ای و وصیتنامه می نویسد،دیگری مشغول دعا خواندن است.آن یکی برای شهادتش دعا می کند.صحنه های عجیبی دراین شب ها دیده می شود.
آدم متحیر می شود که این قدر اینها اعتقادشان قوی است،که به خدا این قدر اخلاص دارند. خصوصا این بسیجی های عزیز که خیلی پاک و خیلی باروحیه هستند.
شب عملیات والفجر1،عده ای زیادی از این عزیزان،قبر کنده و داخل آن رفته و با خدا راز ونیاز می کردند. بعدا ما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که خیلی ازعلما و عرفا این حرکت را می کنند. به خاطر این که ترس از مرگ نداشته باشند و یا خدای ناکرده دچار هوای نفس نشوند. آنها این حرکت را انجام می دهند تا به یاد قبر و زمان مرگ و موت شان باشند،لذا این بسیجی هایی که شاید بعضی از آنها13،14 ساله باشند هم این کاررا می کنند،خیلی عجیب است.
روح آنها خیلی عظیم است.در دعا خواندن هایشان،درسینه زدن هایشان،درکربلا کربلا گفتن هایشان،درگریه هایشان.اینها آدم را دقیقا یاد صحابه ی صدر اسلام درزمان پیامبر می اندازند که چقدر عشق به جهاد و شهادت داشتند.چقدر فی سبیل الله می جنگیدند.بدون ذره ای توسل و توجه به مادیات،قدرت طلبی،ریاست طلبی، شهرت،پول وجاه.همه چیز در دیدشان خداست و بس...
قسمتی از سخنان شهید محمد ابراهیم همت
![]()
به نام خدای ضار
روحانی شهید ملارحیم بهرامی
خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست واین ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.
امام خمینی(ره)
درهیچ چشم اندازی زیباتر و باشکوه تر از منظره وسیع گلستان بزرگ مردان شهید نیست،که جلای دیده و صفای جان است. مردانی که در هر نقطه از وجودشان سایه ساری مطبوع برای آرمیدن دلخستگان وجود دارد. چشمه سارهایی که قادرند روح تشنه هر تشنه کامی را سیراب کنند. یکی از این اسوه های ماندگار تاریخمان روحانی شهید ملارحیم بهرامی است.
روحانی شهید ملارحیم بهرامی درسال 1326 درروستای اوچتپه از توابع شهرستان بوکان دریک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. تشویق خانواده و علاقه خودش به مسایل دینی باعث شد در مدارس دینی بانه و سردشت مشغول تحصیل علوم اسلامی شود.پس از چند سال تحصیل بعنوان روحانی و پیش نماز دریکی از روستاهای بوکان مشغول راهنمایی مردمان آن سامان شد. برای تامین معاش زندگی درکنار تبلیغ وتدریس،به کار نیز می پرداخت.او که سراسر زندگیش توام با رنج و درد بود،به زیبایی و با مناعت طبع برمشکلات زندگی پیروز می شد.
اخلاق کریمانه ای داشت با روحیه تعاون و تواضع هرکه راکه بااو پیوندی داشت،جذب می کرد.چنان باعشق و علاقه برای حل مشکلات فردی و اجتماعی مردم تلاش می کرد،که گویی غیر از حل مشکلات مردم کاری ندارد. محرومین مستمندان رابا دیده احترام می نگریست و همواره رفیق قرآن و مانوس باکتب دینی بود. می کوشید بارفتار خود نیز آموزگار اسلام اصیل باشد،وقتی دخترش می خواست ازدواج کند، برخلاف رسم منطقه خواسته خانواده داماد،بامهریه گزاف برای دخترش مخالفت نمود و از سنت پیامبر اسلام که همان آسان گیری در امر ازدواج است پیروی کرد.
این شهید بزرگوار که طرفدار و حامی واقعی انقلاب درمنطقه بود،بارها مورد آزار و شکنجه گروهکها واقع شد.آزار و شکنجه گروهکها او را وادار کرد که از روستای سیف الدین به شهر بودکان هجرت کند.او کسی نبود که حتی یک لحظه درطلب مادیات ورفاه درمقابل معبودان شرف فروش،سرخم کند و به سان دیگر ابن الوقتها هرگز تطمیع وتهدید خوانین و گروهکهای ضدانقلاب نتوانست اورا از راه صوابش باز دارد.
سرانجام درتاریخ26/1/67مزد سالها مجاهدتش راباشهادت دربمباران هوایی شهر بوکان دریافت.همچون قطره ای مشتاق بدان گاه که کرکسهای پلشت،باقلب های سیاه برسرمردم بی دفاع سرب مذاب باریدند،به دریای رحمت خداوندی پیوست.
سلام براو و شهدای گلگون کفن انقلاب که ندای ارجعی راشیندند وبه ندای (وادخلی فی جنتی) لبیک سرخ گفته به لقاء معبود شتافتند.
یادش گرانی وراهش پررهرو باد.
![]()
اصلاح امور
قبل از عملیات کربلای4 درسال 1365 زمانی که وارد جزیره مینوی آبادان شدیم به نزد برادران اطلاعات لشکر رفتیم که برادر شهید سید هبت الله فرج اللهی در آنجا حضور داشت.بعد ازمدتی احوالپرسی و سلام و علیک کردن با برادران،سید اول آن برادری که من همراه او بودم را بوسیله موتور به مقرما رسانید و بعد آمد مرا به آنجا برساند که در مسیر رفتن،سید به من گفت: آیا اگر چیزی رابه تو بگویم قبول می نمایی؟
چون می دانستم چه چیزی را می خواهد مطرح سازد،به او گفتم: من اول چیزی را به تو می گویم اگر قبول کردی،من هم قبول می نمایم.
سید گفت: آن چیست؟
گفتم: هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟
سیدگفت:من قبول کردم،باشد
بعد من به او گفتم: من هم قبول نمودم،باشد.
عهد کردیم که برای همدیگر دعا نماییم که خداوند عاقبت ما را ختم به خیر نماید. سیددر کربلای 5در سال1365 شهید گشت و من میراث دار او گشتم. از خداوند جل شئنه می خواهم که کفیل امورم باشد و یاری صدیق و پاک دل برای آن برادر شهید عزیز باشم،ان شاءالله.
در حدود تاریخ 20/3/66 بود که در منطقه کردستان نزدیکی های سردشت برروی یکی از یالهای کوه لک لک مستقر بودیم. درتاریخ مذکور صبح به دیدن برادران رفتم تا جویای حال آنها گردم. بعد از دیدار باآنها سراغ سنگری رفتم که دستگاه مخابراتی درآنجا کار گذاشته بودند. بعد از احوالپرسی بایکی ازبرادران که نگهبان بود،به او گفتم: برو صبحانه بخور و من به جای تو پست می دهم،او هم قبول نمود و رفت.
بعد از چند لحظه نگهبانی دادن،چشمانم بدون اراده در حالی که بیدار بودم بسته شد،در آن حالت بودم که دیدم یک نفر پشت چیزی هماننده پرده از جلوی پشمانم برداشته شد. درآن حالت بودم که دیدم یک نفر پشت چیزی مانند میز نشسته است. جلو رفتم و از او سراغ سید هبت الله را گرفتم. او گفت: صبر کن از یکی دیگر از برادران خبری بگیرم و جوابت را بدهم
وقتی که سراغش را از آن برادر می گرفت،آن برادر دیگر به یک باره درجلوم حاضر گردید. دیدم آن برادر در حالی که دفتری بزرگ که شبیه دفترهای حضور و غیاب است جلویش قراردارد.به برادر قبلی گفت: تامل کن تا نگاهی به دفتر بیندازم.
دراین میان من نگاه به دفتر نمودم،زمانی که صحفه ای که متعلق به سیدبود را در آورد یک لحظه نگاهش کردم ودیدم چیزی داخلش نوشته نشده،بعد متوجه شدم که سفید است و این که چیزی درآن به ثبت نرسیده بود همان سیئات و معاصی بود. در عالم دنیا مرتکب گردیده و از پرونده اعمال او پاک گردید،و درهمان آن آیاتی که در سوره محمد(ص) درباره کسانی که در راه خداوند متعال شهید می شوند به ذهنم خطور کرد که:
الذین قتلو فی سبیل الله قلن یضل اعمالهم(4) سیهدیهم و یصلح بالهم(5) و یدخلهم الجنه عرقهالهم.(6)
![]()
به نام خدای رهنما
حماسه ساز
خو گرفتن با سوز و گداز. استوار،اسفند 60 وقت اعزامش به جبهه بود. دوری او برایم خیلی مشکل بود و از طرفی در شهر که بود از طریق برادرها یا دوستانش بیشتر بهش دسترسی داشتم. به خاطر همین به او گفتم شما اینجا خیلی مفیدتر هستید.
اما حاج آقا(پدرش)مرا دلداری می داد و می گفت: نگران نباش آنها در شهر خرمشهر هستند.
سعید به همراه دوستانش داوود حق وردیان،رضا دانا،ناصر منجیلی و ... راهی جبهه های جنوب شدند درحالی که هنوز عملیات فتح المبین شروع نشده بود. کارهای مقدماتی برای عملیات آزادسازی انجام شد. وقفه ای پیش آمد. خیلی از بچه ها برگشتند اما ما که تجربه ی بیشتری داشتیم،ماندیم؛ چون می دانستیم که عملیات بعدی،عملیات اصلی آزاد سازی خرمشهر خواهد بود.
برای ارتباط با پسرم،شماره ی تماسی از سپاه گرفتم که مستقیما به جبهه متصل می شد.یک روز رفتم و با مخابرات منطقه جنگی تماسی برقرارکردم. گفتم من مادر سعید آلیانی هستم. گفتند: سعید آلیانی؟! ایشان که در عملیات هستند مادر.
سه ماه گذشت. اردیبهشت61 برگشت. اما چه برگشتنی...دوستش داوود حق وردیان شهید شده بود.رضا دانا هم شهید شده بود. ناصر منجیلی و احمد وارسته مجروح شدند. دو طرف آرنج خودش از بس سینه خیز رفته بود،به اندازه ی کف دستهایش پینه بست.
یک روز وقتی لباسش را در آورد که برود حمام؛دیدم پشت کتفش به اندازه ی یک گردو باد کرده. با ناراحتی پاهایم رازمین کوبدیم و گفتم: وای سعید جان،پشت تو چرا این طوری شده؟! چرا معالجه نکردی؟!
تندی دوید و پنهان شد. از پشت دیوار گفت: مامان چیزی نیست.چیزی نیست.
خجالتش را که دیدم،دلم نیامد به رویش بیاورم. که به فرمایش پیامبر اعظم(ص)،چهار چیز از گنج های بهشت است: پنهان داشتن ناداری،پنهان داشتن صدقه،پنهان داشتن مصیبت و پنهان داشتن درد.
او هم دردش رااز من پنهان می داشت چون خیلی حواسش به من بود و اجازه نمی داد آب در دلم تکان بخورد. بااین حال به نظر من،آنجا جای یک ترکش بود که به اندازه ی یک غده برجسته شده بود. همه ی این ها مربوط به عملیات بیت المقدس فتح خرمشهر بود. بعدها برای ما تعریف می کرد که: اسلحه ی مارا به زور گرفتند و مارا روانه ی خانه کردند. ما نمی خواستیم برگردیم.فرمانده هم حسابی از دست ما کلافه بود. از طرفی علاقه ی مارا به رفتن به جبهه غیرقابل وصف بود و از طرف دیگر،حس می کرد برای مبارزه با منافقین در عملیات های شهری دست تنهاست.
خاک جبهه،سعید راازما ربوده بود. او خیلی کمتر به پایگاه مقاومت رشت آمد. دیگر محل تحقق آرمان هایش اینجا نبود. او آرزویی جز شهادت و رسیدن به معشوق ازلی در سرنداشت.
قرار بود در شهر اصفهان توسط سپاه،دوره های آموزشی زرهی برگزار شود و این موضوع مربوط می شود به تابستان 61. تعداد نفراتی که می بایست برای دوره آموزشی راهی اصفهان می شدند21 نفر بود. ما هم برای حرکت درآنجا حاضر شدیم. ناگهان فرمانده متوجه حضور ما شد. با عجله جلوی مارا گرفت و کل کارهای اعزاممان را کنسل کرد،سپس قاطعانه درچشمان ما نگاه کرد و گفت: شماها نه.
از چشمانش پیدا بود که نمی خواست مارا به خاطر تجربیاتی که داشتیم از دست بدهد. اما به هرحال این مشکل ما نبود. ماعاشق حضور در کربلای جبهه ها بودیم. اصرار ما و انکار پشت انکار از فرمانده. هرچه خودش را بیشتر به نشنیدن می زد ما هم بیشتر خواهش و تمنا می کردیم. کمی که خسته شد گفت: اگر اسامی شمارا در قرآن بگذارم و قرعه کشی کنم و بعد اسم شما درنیامد راضی می شوید؟
گفتیم:بله حتما
اسامی رالای صفحات قرآن گذاشت.قرعه کشی کرد. اما نمی دانم چطور شد که اسم ما درنیامد. شدیم مثل اسپند روی آتش. فرمانده اعتنایی نکرد و دور شد. به دنبالش دویدیم و بااصرارهای تمام نشدنی سعی کردیم نظرش را عوض کنیم.
صحرای خطر گام مرا می خواند
صهبای سحر جام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است،هان گوش کنید
از عرش کسی نام مرا می خواند
خلاصه من و سعید پس از گرفتن رضایت فرمانده،دوره های آموزشی را گذراندیم و برای شروع عملیات،راهی منطقه موسیان شدیم. عملیات محرم،کارزاری که مصادف شده بود باحال و هوای سرخ ماه محرم. با مددرسانی نیروهای معنوی،امدادهای غیبی و توسلات بچه ها،عملیات پرباری شکل گرفت.همچنین اهداف استراتژیک خوبی برای کربلائیان عملیات محرم محقق شد...اما نمی دانم دراین میان،سعید به چه کسی توسل کرده بود که از ناحیه چشم و سرزخمی شد. او در زرهی لشکر25 کربلا داشت سکوی شلیک تانک را آماده می کرد. ناگهان یک موشک عراقی به نزدیکی سکو اصابت می کند. موج انفجار و حرارت ناشی او را به عقب پرت می کند و باعث سوختگی شدید،صدمه دیدن سر و چشم او می گردد.
هرکس در راه خداوند مجروح شود،درحالی وارد قیامت می شود که بویش چون مشک است..و نشان شهیدان را دارد. سعید دریکی از بیمارستان های اراک بستری شد. به عیادتش رفتیم. فکر کردم بینایی اش را کاملا از دست می دهد.پانسمانش را باز کردند. می دید. ولی 25% از بینایی چشم راستش کم شد.طول درمان هنوز تمام نشده بود که به رشت بازگشت.بازگشتی از جنس حماسه،آرامشی از جنس سوزو گداز؛و تسلایی ناب تر از خواب ها و رویاهای صادقه.
شهید سعید آلیانی
![]()
به نام خدای سودمند
شهید علی قربانپور گالش زمین
نام پدر: محمدعلی
تاریخ تولد: 1344
محل تولد: دیلمان سیاهکل
رشته ی تحصیلی: آموزش ابتدایی(تربیت معلم شهید رجایی لاهیجان)
تاریخ شهادت:7/12/1364
محل شهادت: منطقه فاو(ام القصر)
![]()
خصوصیات اخلاقی شهید
شهید قربانپور دل را خانه ی محبت خدا نمود و با آموختن تعالیم قرآن و عترت روح پاکش را مطهر ساخت. صداقت در تلاش و فعالیت با خلوصش زبانزد همه بود و ذوق و ابتکار و سلیقه ی خاصی در امر هنر داشت و ازاعضای گروه تئاتر دانشکده به شمار می رفت. بیشتر اوقات فراغت،به مطالعه ی کتب اجتماعی و اعتقادی می پرداخت. در مسیر عمل به وظایف شرعی و بجای آوردن احکام الهی توجه زیادی از خود نشان می داد و از دلباختگان محراب و ذکر و دعا بود. با صوتی زیبا کلام خدا را تلاوت می کرد و اصولا اعمال و رفتارش رابرمبنای دستورات الهی تنظیم می نمود. وی انسانی متعهد و خود ساخته بود و برای آن که بتواند به معلومات معنوی خود بیافزاید در مراسم و مجالس سخنرانی بزرگان دین حضور فعالانه از خود نشان می داد. با تحولات دینی و انقلابی در کشور،وی خود رابه صف سنگربانان انقلاب و امام متصل ساخت و با تشکیل کلاس های بحث و بررسی پیرامون مسائل عقیدتی و سیاسی سعی در سوق دادن جوانان به سوی انقلاب می نمود.
![]()
تابهترین هدیه خدا و روسولش با من است هراسی ندارم
یک روز به علت کسالتی که داشتم همراه برادر علی برای معالجه به شهر لاهیجان رفتم.دراین راستا مجبور شدم تا چند روزی در بیمارستان بستری شوم. درهمین بین یک روز علی به بیمارستان آمد پس از احوالپرسی گفت: مادر جان قراراست که به جبهه بروم و قبل از رفتن می خواستم شما را ببینم.
با اصرار از وی خواستم تا بگذارد از بیمارستان مرخص شوم و بعد برود.ایشان قبول کرد. شبی که قرار شد فردایش به جبهه اعزام شود با هم در منزل بسیار صحبت کردیم. آخر شب بود که علی از ما جدا شد. آن شب،باران عجیبی می بارید.هنگامی که خواستم علی را برای خواب صدا بزنم،دیدم که روی تراس نشسته و درآن باران شدید زیر نور فانوسی که روشن کرده بود،قرآن می خواند.به ایشان گفتم: چرا این جا و دراین شرایط نامطلوب قرآن تلاوت می کنید؟هوا سرد است و امکان دارد که سرما بخورید.
ولی شهید علی در جواب گفت: مادر این حرف را نزنید.زیرابهترین هدیه خدا و رسولش روبروی من است.پس با وجود این از چه باید بهراسم. من در پناه قرآن هیچ چیز را احساس نمی کنم.بلکه حلاوت و نشاط خاصی به من دست می دهید.
شهید قربانپور بهترینها رابرای مصون ماندن از هر معصیت و لغزشی انتخاب نموده بود.فردای آن روز راهی جبهه های حق علیه کفار شد.چند ماهی از حضورش نمی گذشت که طی تماس تلفنی ازایشان خواستیم که به خانه بیاید تا دیداری تازه کنیم.اما ایشان در جواب گفتند: تعدادی از برادران رزمنده هستند که دارای همسر و فرزند می باشند و من برخود جایز نمی بینم که باداشتن شرایط آن عزیزان به مرخصی بیایم و تصمیم دارم که اول آنهابه مرخصی بروند،سپس من نیز خواهم آمد.
لاجرم ما هم قبول نمودیم و باز هم چشم انتظار ماندیم،تا زمان آمدن علی فرابرسد. اما هیچ وقت چنین چیزی حادث نشد. پس از شهادت علی،همرزمانش چنین گفتند: روزی که قرار شد ایشان از منطقه به منزل مراجعه کنند،صبح آن روز از خواب بیدار شده وبه سایر دوستان همرزم گفتند: که من امروز تا اذان ظهر به شهادت می رسم.ولی ما هر چقدر اصرار کردیم تاایشان عزم مرخصی کنند،گفتند: نه، زیرا دیشب در خواب مولایم سالار شهیدان امر طلب نمود.من هم به همین نیت پابه عرصه نهاده ام.
درست هنگام اذان ظهر بود که با حمله دشمنان بعثی منطقه زیر آتش قرارگرفت و شهید علی قربانپور باهمان استقامت و شجاعت درمصاف باکوردلان از خدا بی خبر فریاد هل من ناصر ینصرنی امام خویش را شنید و جوانمردانه لبیک گفت.
نقل از مادر شهید
![]()
فرازی از وصیت نامه شهید:
دنیا خیلی زودگذر است،باید از آن هر چه بیشتر،ذخیره ای برای آخرت اندوخت.آخرت رانباید آسان گرفت.آخرت،وعده خدا است؛زنده شدن حتمی است؛پس باید دارای عمل صالح بود.بایدبرای خود،کارنیک اندوخت.باید مانند مورچه ای که درفصل گرما کار می کند تا در فصل خزان بی غذا و بی نعمت نماند، کوشش کرد. باید به حساب خویش رسید و از مرگ یاد کرد.
باید قبول کرد که جسم انسان در زیر خروارها خاک قرار خواهد گرفت.باید یقین داشت که هیچ چیزی در دنیای آخرت بجز عمل نیک و صالح او را نجات نخواهد داد.پس تنها عمل اوست که یاری اش خواهد کرد.وقتی امام علی(ع)نمونه کامل یک انسان،ازترس خدا بارها به خود می لرزد و وقتی امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه از آخرت،آنچنان بابیم و هراس یاد می کند،آن وقت است که ما از غافله عقب ماندگان و در دنیا فرورفتگان خیلی بیشتر ازاینها به عاقبت خویش بیندیشیم.
![]()
دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد
بغضی ترک نخورد و گلویی صدا نکرد
انگار ما بدون حضور تو راحتیم
وقتی کسی برا ظهورت دعا نکرد
![]()
شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست
بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!
اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست
غمی است در دل جامانده های کرب و بلا
که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست
میان ما که نرفتیم و رفته ها ، شاید
تفاوتی ست در آغاز و در نهایت نیست
همیشه آن که نرفته است بی قرار تر است
همیشه آن که نرفته است ، کم سعادت نیست
و آن کسی که در این راه اهل دل باشد
مدام اهل گله کردن و شکایت نیست
خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد
نباید اینهمه دل دل کند که فرصت نیست