
غزل غربت
ای کوله بار غربت یک عمربر دوشت!
سهم یتیمان امشب آیا شد فراموشت؟!
آخر کدامین زخم دیگر مرهمی دارد
وقتی که خون می جوشد از دستار و تن پوشت
مستانه می رفتی تو، اما تا ابد ماندند
خمخانه ها در حسرت لب های حق نوشت
پروانه بی آتش نمی افروخت تا آن شب
آن شب که می افروختی از شمع خاموشت
تنهای تنها بودی و آرام می پیچید
هر نیمه شب پژواک چاهی سرد در گوشت
من حتم دارم این شهابانی که می آیند
بر سجده می افتند در محراب آغوشت
حمید رضاحامدی

عمریست به عشق تو اسیریم علی
مست از خم باده غدیریم علی
داریم تمنا ز خداوند علی
با حب ولای تو بمیریم علی
عیدالله الاکبر، عید غدیرخم مبارک باد

به نام خدای پاینده
سردار شهید سعید آلیانی در یک نگاه
تولد: 2/12/1339
ورود به مدرسه: 1345
اخذ دیپلم:1359
عضویت در سپاه: 1359
حضور در حفاظت فرودگاه:1359
حضور در مناطق 1360 اسفند ماه
حضور در طرح جنگل: 1361
تعداد عملیات های شرکت کننده: 5 عملیات؛فتح المبین، بیت المقدس، والفجر مقدماتی، محرم،والفجر9
شهادت: 1364
نام عملیات: والفجر9
مزار شهید: گلزار شهدای رشت

نقش روحانیت در طول هشت سال دفاع مقدس
تاریخ شیعه بعد از محراب خونین کوفه و صحرای سرخ کربلا و زندان((سندی بن شاهک)) و غربت طوس،مرهون تلاش و شهادت طلبی روحانیون ، این سنگر داران سترگ میدان عقیده و جهاد بوده است.
با آغاز جنگ تحمیلی روحانیون وطلاب حوزه های علمیه از نخستین گروههایی بودند که در روزهای غریبی اسلام و غربت جبهه،لباس جهاد و مقاومت پوشیدند و از دشتهای لاله خیز خوزستان گرفته تا کوههای سربه فلک کشیده کردستان حماسه های خونینی را آفریدند.روحانیون،این وارثان هدایت،در دوران هشت ساله دفاع مقدس،علاوه بر دفاع ازسنگرهای ایدئولوژیک،باحضور مستمر و ایثار گرانه خود در میادین عزت و شرف،رسالت جهادوشهادت خود را نیز به بهترین وجه به انجام رسانیدند.بیش از دو هزار و پانصد تن از این عزیزان در طی طریق سر مولایشان حسین(ع)به سرخ منزل مقصود رسیدند و عده ای هم یا همانند زورقی گم شده در طوفان،سالهاست مطاف فرشتگانند و یا شکسته بالانی هستند که با صبر در راه خدا بر اجر خود می افزایند.
آری، اگر چه ازآن روزهای خوف و خطر سالها گذشته است، اما کیست که نداند اگر این قشر عظیم و کار آمد در روز نیاز اسلام و غریبی جبهه ها،دماء شهدا را با مداد علماء در هم نمی آمیختند،صحیفه پیروزی انقلاب،این چنین زیبا ترسیم نمی شد؟
ارائه نقش عزت بخش روحانیت در 8 سال دفاع مقدس- که برای پر بار کردن حافظه تاریخ حماسه ملتی شهادت طلب کفایت می کند- در چند صفحه،به راستی مثل گنجاندن دریا در سبویی کوچک است:
گربریزی بحر را در کوزه ای*** چند گنجد قسمت یک روزه ای
یکی از تحلیلهای غلط دشمن در تحمیل جنگ به ایران،عدم توانایی کشور برای تامین امکانات مورد نیاز جبهه ها بود.در حقیقت دشمن در تنظیم سناریوی حمله عرابه ایران،همه چیز را از دریچه غیر مردمی ارزیابی کرده بود و حساب نفوذ معنوی روحانیت را برای نیروی مردمی نکرده بود. تحریم اقتصادی ایران،بمباران مراکز تولیدی و تاسیسات حیاتی و نا امن دشن فعالیت ناوگان حمل و نقل دریایی، زمینی و هوایی که در برنامه ریزی جنگ قرار داشت منجربه قطع تولیدات داخلی و وابستگی به واردات از خارج گردید.دراین موقعیت حساس یکی از فوری ترین و ضروری ترین اقدامات،گسیل امکانات مورد نیاز به سوی جبهه ها بود. حل این مهم، تنها با پیشقدمی و حضور جدی روحانیت در صحنه میسر بود که باتشکیل ((ستاد جنگ)) استانها و شهرستان ها به حرکت در آمد.ملت شریف ایران، ندای روحانیت و رهبران دینی خود لبیک عملی گفت و بهترین امکانات و مرغوبترین محصولات و دسترنج خود را برای رفع نیاز شریف ترین فرزندان مجاهد اسلام ،روانه جبهه ها کرد.که اگر نبود دخالت روحانیت و اعتبار و نفوذ معنوی علمای دینی،در بین مردم مسلمان ایران این گره کور جنگ،ناگشوده می ماند و دشمن را در تحقق اهداف پلیدش موفق می ساخت.
دومین تحلیل غلط دشمن قبل از حمله به ایران ارزیابی توان رزمی جمهوری اسلامی ایران بود. ولی دشمن این بار نیز در تحلیل خود، اشتباه قبلی را تکرار کرد و در ارزیابی توان رزمی جمهوری اسلامی قدرت بسیج مردمی و نفوذ معنوی روحانیت را برای به صحنه کشاندن نیروهای جان بر کف مردمی به حساب نیاورد. در این موقعیت حساس که خطری جدی اسلام و انقلاب را تهدید می کرد باز هم روحانیت پرچم(( هل من ناصر)) (حسین (ع) ) را باری یاری انقلاب مظلوم به اهتزار در آورد. دشمن با چشمان از حدقه درآمده و در عین بهت و ناباوری ناگاه شاهد اعزامهای هزار نفری از استانها و شهرستانها بود که به ندای روحانیت دلسوز،لبیک عملی گفتند. نیروهای مردمی پرچم های فتح بر دوش،رو به سوی جبهه های خون و شرف نهادند و رویای فتح سه روزه سردار قادسیه را به تیشه ایمان خویش خرد نمودند.
اکثر رزمندگان به خصوص بسیجیان را انگیزه اعتقادی به جبهه ها کشانیده بود، لذا این عزیزان پیوسته در کنار رزم، از سوالاتی که در خصوص معارف اسلامی و مبانی ایدئولوژیک بر ایشان مطرح بود،غفلت نمی کردند. مسئولیت پاسخگویی به این سوالات که در رشد اعتقادی و اخلاقی رزمندگان بسیار موثر بود، برعهده روحانیون مجاهدی بود که سنگر با صفای جبهه ها را بر راحتی خانه و کاشانه ترجیح داده بودند.
آری، اگر نبود حضور این وارثان هدایت و سیادت در جبهه های خونرنگ،شجره ثمره بخش اعتقادی در دل و جان رزمندگان این گونه به برگ و بار نمی نشست.
جبهه ها،بهترین مرکز خودسازی بود و از انسانهای عادی در جبهه ها به عشاقی تبدیل می شدند که عطش جانشان را هیچ چیز جز لقاء الله سیراب نمی کرد.بی شک این همه مرهون حضور مستمر روحانیون عاشقی بود که در ژرفای اقیانوس عرفان به دنبال گوهر پر بهای شهادت بودند و خلوت یک نخلستان را برای نجوای عاشقانه در کنار رزمندگان را با تمام قصرهای جهان عوض نمی کردند.
یکی از نقشهای مهم و کار ساز روحانیت در جبهه ها،نقش فرماندهی و هدایت عملیاتها بود. حضور این مردان عزم و رزم،مایه قوت قلب فرماندهان و دلگرمی رزمندگان و عامل پیروزی در اکثر عملیاتها بود در این میان مقام معظم رهبری بیشتر وقت گرانبهای خود را در جبهه ها برای هدایت عملیات ها گذرانیدند و کمتر عملیاتی بود که بدون حضور و هدایت این مردان جهاد و اجتهاد شروع و ادامه داشته باشد. نسل امروز به خوبی می دانند که سلامت زندگی امروزشان را مرهون صلابت و درایت آنهایند.

به نام خدای یابنده
وصیتنامه شهید علی اکبر شیرودی
پیروزی های ما مدیون دستهای غیبی خداوند است
بسم الله الرحمن الرحیم
امیر سرافراز ارتش اسلام، سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی در فرازی از وصیت نامه خود می گوید:
هنگامی که پرواز می کنم احساس می کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می شوم و در بازگشت هر چند پروازم موفقیت آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز خالص نشده ام تا به سوی خداوند برگردم.
اگر برای احیای اسلام نبود؛ هرگز اسلحه به دست نمی گرفتم و به جبهه نمی رفتم. پیروزیهای ما مدیون دست های غیبی خداوند است. این کشاورز زاده تنکابنی، سرباز ساده اسلام است و به هیچ یک از حزبها و گروه ها وابسته نیست. آرزو دارم که جنگ تمام شود و به زادگاهم و به کار کشاورزی مشغول شوم.
شهید علی اکبر قربان شیرودی


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
و اتاكم من كل ما سالتموه و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم كفار
انواع نعمتها كه از خداوند تعالى درخواست كرديد به شما عطا فرمود اگر نعمتهاى بى انتهاى خداوند تعالى را بخواهيد بشماريد يا به شماره آوريد هرگز حساب آن نتوانيد كرد.
يكى از نعمتهاى خداوند آگاه بودن و بفكر آخرت و صالح و خالص كردن اعمال خود انسان است يك وقت مىبينيد يك عمل كوچك را براى خداوند انجام دادهايد براى آخرت كافى است.
يك وقت هم مىبينى يك عمر نافله شب، قرآن و دعا و اعمال ديگر انجام دادهايد ولى به درد شما نخورد، در تاريخ نوشتهاند.
روزى ناصرالدين شاه به اطاق آب انبار مىرسد و صداى ناله سگهايى را مىشنود پس از تحقيق مىبيند سگى زائيده و بچههايش به او چسبيده و در اثر گرسنگى پستانهايش شير ندارد و بچههايش ناله و فرياد مىكنند ناصر الدين شاه سخت متأثر مىشود از دكان نان وايى كه نزديك بود نان مىخرد و جلوى آن حيوان مىاندازد و همانجا مىايستد تا سگ مىخورد و بچهها هم شير مادر را مىخورند آرام مىشوند.
ناصر الدين خوراك يك ماه آن سگ را از آن نانوايى مىخرد و پولش را مىدهد و سفارش مىكند كه هر روز يك مقدار نان به اين سگ بدهيد بعد ناصرالدين شاه با فقرا دورهاى داشتند كه هر روز عصر گردش مىرفتند و براى شام در منزل يكى با هم صرف شام مىنمودند تا شبى كه نوبت به ناصرالدين شد زنى داشت در وسط شهر تهران خانهاش بود و زنى هم تازه گرفته بود نزديك دروازه شهر منزل او بود.
به زن قديمى خود پول مىدهد و مىگويد امشب فلان عدد مهمان دارم و براى شام مىآييم زن قبول مىكند و طرف عصر با ررفقايش بيرون شهر رفته تصادفاً تفريح آن روز طول مىشكد و مقدارى از شب مىگذرد هنگام مراجعت رفقايش مىگويند دير شده و خسته شديم همين دروازه كه منزل ديگر تو است مىآييم ناصر الدين مىگويد اينجا چيزى نيست و در خانه وسط شهرى كاملاً تدارك ديده بايد آنجا برويم رفقا راضى نمىشوند و مىگويند ما امشب در اينجا مىمانيم و مختصرى غذا قناعت مىكنيم و آنچه تدارك ديدهاى براى فردا.
ناصر الدين كه مشهور به مير غضب باشى بود ناچار قبول مىكند و مقدار نان كباب مىخرد و آنها مىخورند و همانجا مىخوابند هنگام سحر از صداى نالهاى بى اختيارى مير غضب باشى همه بيدار مىشوند و از او سبب گريهاش را مىپرسند.
او مىگويد: در خواب امام چهارم حضرت زين العابدين را ديدم به من فرمود:احسانى كه به آن سگ كردى مورد قبول خداوند عالم شد و خداوند در مقابل آن احسان امشب جان تو و رفقايت را از مرگ حفظ فرمود، زيرا زن قديمى تو سمى تدراك كرده و در فلان محل از آشپزخانه گذاشته بود تا داخل خوراك شما كند فردا مىروى آن سم را بر ميدارى مبادا زن را اذيت كنى و اگر بخواهيد او را به خوش رها كن يعنى طلاق دهيد و ديگر اينكه خداوند ترا توفيق توبه خواهد داد چهل روز ديگر به كربلا سر قبر پدرم حسين (عليه السلام) مشرف مىشوی.
پس صبح به رفقا مىگويد: براى تحقيق صدق خوابم بياييد به خانه وسط شهرى برويم با هم مىآيند چون وارد مىشوند زن تعرض مىكند كه چرا ديشب نيامدى به او اعتنايى نمىكند و با رفقايش به آشپزخانه مىروند و به همان نشانه كه امام چهارم (عليه السلام) فرموده بود سم را بر ميدارد و به زن مىگويد ديشب چه خيالى درباره ما داشتى و اگر امر امام (عليه السلام) نبود از تو تلافى مىكردم لكن به امر مولايم با تو احسان خواهم كرد اگر مايلى در همين خانه باش و من با تو مثل اينكه چنين كارى نكرده بودى رفتار خواهم كرد و اگر ميل فراق دارى تو را طلاق مىدهم و هر چه مىخواهى به تو مىدهم.
زن مىبيند رسوا شده و ديگر نمىتواند با او زندگى كند طلب طلاق مىكند او هم با كمال خوشى طلاقش مىدهد و پس از گذشت چهل روز به كربلا مشرف مىشود و همانجا به رحمت حق واصل ميگردد.

به نام خدای واجد
خیالت راحت
عملیات محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله) بود. چند شب قبل، خوابی دیده بودم که کمی دلم شور می زد. حاجی که آمد،خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم: اگه میشه،چند شب بمون و بعد برو،دلم خیلی شور می زنه. می ترسم اتفاقی بیفته.
حاجی که در تدارک یک عملیات وسیع بود،خندید و گفت: نگران نباش،خیالت راحت، من هیچ اتفاقی برام نمی افته. هنوز به اون حدی از تقوا نرسیدم که بخواد طوریم بشه.
سپس مسئله ای را با من در میان گذاشت و گفت: من در مکه از خدا خواستم که نه اسیر بشم و نه مجروح،از خدا تقاضا کردم که یک جا شهید بشم.
این صحبت ها زمانی بین ما رد و بدل شد که تنها بیست و هفت روز از زندگی مشترکمان می گذشت.

یکی از فرق های انسان با خدا
این است که انسان تمام خوبیها
را با یک بدی فراموش میکند
ولی خدا تمام بدیها را با یک
خوبی فراموش میکند

ما که خود تشنه دیدار توئیم
همه نادیده خریدار توئیم
نه خریدار گرفتار توئیم
نه گرفتار که بیمار تو ئیم
همه گوییم بیا مهدی جان
بشنو ناله ما مهدی جان

هدف هفت
تا شروع عملیات فرصت زیادی نداشتیم،باید سریعتر شناسایی مان را تمام می کردیم. هدف هفت،((ارتفاعات بلفت)) بود که هم دور بود و هم خیلی مهم و حیاتی. محمود قاطی همان تیمی شد که باید می رفت آن سمت. دویست -سیصد متر مانده به پایگاه عراقیها، ایستادیم،بچه های اطلاعات می گفتند: شبهای قبل تا اینجا آمدیم،چون می ترسیدیم لو برویم،جلوتر نرفتیم. هوا مهتابی بود، تا زیر پای سنگر کمینشان رفتیم. یک سرفه کافی بود تا همه چیز خراب شود.
محمود گفت: باید جلوتر برین،باید از پشت سنگرهاشون رد شین و برین آن پشت، بینین چه خبره؟
همه تعجب کردیم، ریسک خطرناکی بود. جواد سالارزاده و یکی، دو نفر دیگر اسلحه و تجهیزات را گذاشتند و چهار دست و پا از بین سنگرهای کمین رد شدند،دهانم را به گوش محمود نزدیک کردم تا بگویم: اگر بچه ها نیامدند چه کار کنیم
دیدم خوابیده. انگار نه انگار که چند قدمی عراقیها هستیم.صدایی به گوشم رسید؛ خوب که نگاه کردم دیدم جواد و بچه های تیمش هستند،جواد با خوشحالی گفت: نیروهای دشمن مثل مور و ملخ جمع شدن اون پشت
محمود که بیدار شده بود گفت: فعلا ساکت باشین، از اینجا دور شیم،
وقتی به خط خودمان برگشتیم، خوشحال بودیم که چهار،پنج شب شناسایی را یک شبه انجام داده ایم.این را مدیون حضور محمود بودیم.
خاطره ی شهید محمود کاوه![]()

عبور سرد
مرا گرداب تنهایی چنان در خود کشد آخر
که از دست نجاتت دست من شد نا امید آخر
دلم دور از تو کم کم در سیاهی داشت گم می شد
شبی فانوس چشمت را- خدا را شکر- دید آخر
خیالت آن پرستویی که با من بود از اول
وجودت فرصت نابی که از دستم پرید آخر
چنین بر پیکر روحم مزن زخم زبان ای شعر!
که را گویم که شمشیرت امانم را برید آخر؟!
حمیدرضا حامدی

به نام خدای حمید
دیگه خیالم راحته
هر سال از طرف جهاد تعدادی ماشین قسطی به نیروهای جهاد می دادن. تعداد زیادی ثبت نام می کردن و قرعه کشی معلوم می کرد که ماشین ها قسمت چه کسانی می شه. سال شصت و دو بود که اسم ما تو قرعه کشی در اومد و یه پیکان قسطی بهمون دادن. هر ماه مقداری از پولش رو می دادیم تا بالاخره ماشین مال خودمون شد.یادم نمی ره روزی که آخرین قسط ماشین رو پرداخت کرد با خوشحالی اومد خونه و گفت: عطیه،فردا دیگه خیالم راحته که ماشین بیت المال زیر پام نیست.
شهید سیدمحمد تقی رضوی

بر پیکر عالم وجود جان آمد / صد شکر که امتحان به پایان آمد
از لطف خداوند خلیل الرحمن / یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

شهید رئوف
بعداز خبر شهادت حسین پیکرش را آوردند و در بهشت زهرا به خاک سپردند. من که جنازه حسین را ندیده بودم،خیلی ناراحت بودم،چون بعد از شنیدن نحوه شهادت او فکر می کردم لابد نصف بدنش در خرمشهر مانده و در بهشت زهرا دفن نشده است. لذا به برادرش داوود گفتم: عکس نحوه شهادت و جسد حسین را تهیه کن و به من نشان بده.ببینم چگونه بوده است؟
گفت: نمی شود.
برای همین خیلی ناراحت بودم و کارم در خانه همیشه گریه بود.
یک شب حسین به خوابم آمد.پیراهن سفید و شلوار مشکی پوشیده بود. گفت: مادر چرا این همه گریه می کنی؟
گفتم: گریه نمی کنم پیاز پوشت کنده ام لذا از چشمم اشک می آید.
خواهرم که کنارم نشسته بود از حسین پرسید: حسین،آنجا که رفته ای جایت خوب است؟
حسین رو کرد به من و گفت: بله. البته اگر این گریه هایش بگذارد.
وقتی بیرون آمدم شانه اش را به من زد و گفت: خوب به من نگاه کن
به او نگاه کردم.گفتم: می گویند بدنت نصف شده است.
پیراهن سفیدش گلهای سیاهی داشت. دوباره به من گفت: مادر قشنگ مرا نگاه کن و ببین همه جای تنم و بدنم سالم است.
دوباره به او نگاه کردم ودیدم سالم است. در این لحظه از خواب بیدار شدم.

امام چهارم (عليه السلام) و گريه او براى تاريكى قبر
امام سجاد حضرت زين العابدين در زمينه قبر چه مىفرمايد و چگونه اشكش جارى مىشود مىفرمايد:
فمالى لا ابكى لخروجى نفسى ابكى لظلمه قبرى ابكى لضيق لحدى ابكى لسوال منكر و نكير اياى ابكى لخروجى من قبرى عريانا دليلا حاملا ثقلى على ظهورى انظر مره عن يمينى و اخرى عن شمالى اذ الخلايق فى شان غير شان.(1)
چرا گريه نكنم، گريه مىكنم براى خروج روح من، گريه مىكنم براى تاريكى قبرم، گريه مىكنم براى تنگى لحد، گريه مىكنم براى سوال نكير و منكر عليهما السلام، گريه مىكنم براى آن روزى كه از قبر بيرون مىآيم در حالى كه برهنه و خار و ذليل و بار سنگين اعمالم را بر پشت گرفتهام گاهى به جانب راست خود مىنگرم و گاهى به جانب چپ خود در آنحال كه خلايق همه به كارى غير كار من مشغولند.
خلاصه آن كارهايى كه در دنيا به واسطه پول يا سفارش يا واسطه انجام مىشود بعد از مردن از اينها ديگر نفعى براى احدى نيست و الا آخرت همان دنيا است روز قيامت سرمايه ايمان است و تقوى است و قلب پاك است.
جنابعالى گاهى مىخوانى مناجات حضرت امير المومنين (عليه السلام) را ببينيد درباره توشه آخرت چه كلمات دلسوزى و چه بيان شيرينى و با اشك ريزانى و انسان را بيدار و توجهش را به عالم ديگر سوق مىدهد.

به نام خدای محصی
سخنرانی پر شور
برای سخنرانی در مراسم سومین روز شهادت حسن باقری و مجید بقایی دعوتش کرده بودند. وقتی رفت پشت تریبون و بلندگو را گرفت و شروع به صحبت کرد،حال عجیبی داشت. چشم هایش برق می زد و با تمام وجود حرف از شهید و شهادت می زد.طوری دستهایش را تکان می داد که کاملا بیانگر احساس پر از رنج و درد و شور او بود. صدایش حزن عجیبی داشت؛ آهنگی از درد، اما خالص.
وقتی حرف از شهید می زد،چهره اش برافروخته می شد و به خود می پیچید. فریادهایش برخاسته از تک تک سلول های بدنش بود.محکم و خالصانه حرف می زد، می گفت:(( ... در راهی که فی سبیل الله و فقط برای خدا می پیماییم،اگر مومنی یک لحظه احساس ناامیدی کند، آن لحظه،لحظه ی کفر و شکر انسان است...))
می گفت: ما از شهید دادن نمی ترسیم،ولی از این می ترسیم که خدای ناکرده، روزی این خونه ها به ناحق ریخته شود و تزلزلی در راه مان و استقامت مان و توان مان پیدا شود، که ان شاءالله نباید این طوری بشود...

کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند
ترکتان نخواهند کرد،
آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت!

ما اول شخص جمع نیست …
از من اگر می پرسی ، تو اول شخص همه ی جمع های دنیایی ….!
یامهدی مددی
برای خواندن وصیتنامه شهید به ادامه مطالب بروید![]()
![]()
آیه رهبر
هدف، ارتفاعات ((میشلان)) بود که با پیشروی عراقی ها سقوط کرده بود. زمان برایمان مهم بود.اگر دشمن فرصت می یافت و مواضع خودش را تقویت می کرد، کار ما بسیار مشکل می شد. بدون لحظه ای توقف،یکسره پیاده روی کردیم، مه بود و این،کارها را خیلی مشکل می کرد،اگر عراقی ها غافلگیر هم می شدند، باز عملیات به روز کشیده می شد و این،آن چیزی نبود که ما می خواستیم.محمود نمازش را که خواند، رو کرد به من و گفت: باید استخاره بگیریم،بگو یک نفر بیاید.
یک روحانی آمد،دست کرد و از تو جیبش یک قرآن زیپ دار در آورد، شروع کرد به استخاره گرفتن. یادم هست آیه ای که قرائت کرد معنایش این بود که: عجله نکنید، از فکر و حیله دشمن نگران نباشید و در برخورد با دشمن،تدبیر داشته باشید.
محمود فورا دستور داد،نیروها در یکی از شیارها مخفی شوند و همان جا استراحت کنند. تمام روز راآن جا ماندیم،فرصت خوبی بود تا آخرین اطلاعات را از دشمن کسب کنیم. هوا تاریک شد. برای تصرف ارتفاعات (مشیلان) راه افتادیم،صبح نشده بود که زدیم به خط عراقی ها، تا به خودشان آمدند،باتلفات کم،ارتفاعات را تصرف کردیم و مستقر شدیم؛ برای رسیدن به پای هدف، باید دو سه ساعت دیگر راه می رفتیم.
خاطره ای از شهید محمودکاوه![]()
![]()
سایه - روشن
دوری، مرا اسیر شب انجماد کرد
باید که التماس به آن شعله زاد کرد
یک عمر،سایه -روشن احساس او مرا
مهمان لحظه های غم انگیز و شاد کرد
با او اگر دکان دلم رونقی گرفت...
بازار ناز را به نگاهی کساد کرد
پیمان شکستن آفت عشق است نازنین!
کوفی است هر که پشت بر این اعتقاد کرد
از اشتیا من به تو یک ذره کم نشد
چشمت اگر چه ظلم به حقم زیاد کرد
در روز دوست خیره مشو آه، اینه!
دیگر نمی شود به تو هم اعتماد کرد
حمید رضا حامدی
پایان پست دانستنی های عمومی پدافند غیرعامل
سلام دوستان
در این پست سعی شد که اطلاعات مفیدی دراختیار شما گذاشته بشود.امیدوارم توانسته باشم مطلب رو به نحو احسنت منتقل کرده باشم و مورد استفاده ی شما قرارگرفته باشد.
از هفته ی بعد به جای این پست،خاطرات سیره ی شهدا نشرخواهد شد.
امیدوارم موردپسند شما قرار بگیرد.برای شما از خدای منان سعادت و شهادت آرزومند هستم.
![]()
مرگ آگاهی
یک روز پیش از ظهر که غذا را آماده کرده بودم و مدرسه محمدحسین شیفت عصر بود او را صدا کردم تا بیاید ناهارش را بخورد.محمد حسین کلاس دوم راهنمایی بود. بچه های دیگرم که صبح به مدرسه رفته بودند هنوز به خانه برنگشته بودند و من و حسین در منزل تنها بودیم
حسین را صدا کردم جواب نداد،فکر کردم به بیرون از خانه رفته است، وقتی از جلوی آشپزخانه رد شدم معلوم شد خودش را پشت دیوار مخفی کرده است. چون ناگهان صدایی در آورد که به خیال خودش مرا بترساند.به او گفتم: کجا بودی که جوابم را نمی دادی؟
گفت: سرقبرم نشسته بودم.چون فکر کردم دارد سر به سرم می گذارد
پرسیدم: قبرت کجا بود؟
گفت: قبر من در بهشت زهراست.قطعه 24 ردیف 11.
من اهل قم هستم و همیشه یک راست از کرج به قم می رفتم و اصلا به بهشت زهرا که قبرستان تهران بود،نرفته بودم.پرسیدم: قطعه دیگر چیه؟
بعد به شوخی به او گفتم: مرا یک دفعه به بهشت زهرا ببر ببینم قطعه چیه!
حسین گفت: هنوز نوبتت نشده.
به او گفتم: چرا تو خودت می روی سر قبر مرحوم آقای طالقانی،خوب یک دفعه هم مرا ببر به بهشت زهرا فاتحه ای بخوانم.
جواب داد: بعد ها این قدر خودت به بهشت زهرا بروی که سیر شوی.
احساس کردم مثل این که حرفها را جدی می زند،با تعجب و نگرانی ازاو پرسیدم: این حرفها چیست که می زنی؟
گفت: هنوز نوبت تو نشده که بروی بهشت زهرا.
پس از این که خبر شهادت حسین را شنیدم و برای دفن نیمه پیکر او به بهشت زهرا رفتیم،تازه فهمیدم بهشت زهرا اینجاست و حرفهای حسین یکی به یکی جلوی من مجسم شد و مهمتر این که درست مطابق پیشگویی خودش وی در قطعه 24 ردیف 11 به خاک سپرده شد.