![]()
اجابت عشق
شهیدحاج علی اکبرصادقی برادرشهیدحاج علی اصغرصادقی(ازفرماندهان لشکر27 حضرت رسول (صلی الله علیه وآله)که دراین لشکرپیک فرماندهی بود،درخرداد1366 درمنطقه عملیاتی شاخ شمیران براثراصابت ترکش توپ دوپای خودرااززیروبالای زانوازدست دادوچشمانش نیزدچارموج گرفتگی شد.
مع الوصف دارای روحیه بسیاربالایی بود.بخصوص هنگامی که به اتاق عمل برده می شد.عکسهایی ازاوگرفته شده که نشان ازروحیه بسیارقوی ومطمئن اودارد.
مادراین شهیدان می گویند:زمانی که علی اکبردربیمارستان بقیه الله تهران بستری بود،چون تعدادعیادت کنندگان اوزیادبودبرای رعایت حال دوستان وعلاقه مندان اوسعی می کردم اکثرا ازپشت شیشه اتاق،فرزندم راببینم،گاهی هم دوسه دقیقه مختصرکناراومی ایستادم وبرمی گشتم.پس ازاین که اکبردربیمارستان به شهادت رسیداورابرای غسل به غسالخانه بردندبازهم وقتی برای دیدن اوبه غسالخانه رفتم،این فرصت رادراختیاردیگران گذاشتم.
هنگامی که دربهشت زهرا(س)می خواستندایشان رابه خاک بسپارندوداخل قبربگذارنداحساس کردم زمان وداع آخربافرزنددلبندم فرارسیده است. خیلی دلم شکست چون می دیدم مدتهاست اوراباچشم بازندیده ام.دراین هنگام پسردیگرم درداخل قبربندکفن اورابازکردتاصورتش راروی خاک بگذارد.من که بالای قبرایستاده بودم،درهمان لحظه به امام حسین(ع)متوسل شدم وگفتم:یااباعبدالله(ع)من دراین مصیبت فرزندم گریه وزاری وشیون نمی کنم.توهم درکربلابه بالین فرزندت علی اکبررفتی ومی دانی که چه حالی دارم وچه اشتیاقی دارم که یک بار دیگرروی فرزندم راببینم وبه چشمان اونگاه کنم.بعدعرض کردم خدایاازتومی خواهم عنایتی کنی تافرزندم چشمانش رابازکندتامن ماننددوران حیاتش یک باردیگربرای آخرین باربه چشمانش نگاه کنم.
بعدامام حسین(علیه السلام)راقسم دادم که به حق علی اکبردوست دارم چشمان فرزندم راکه بسته است مانندزمان حیاتش بازببینم وبه آن نگاه کنم.درهمان لحظه مشاهده کردم چشمان فرزندم به مدت چندثانیه بازشدوبه من نگاه کردوبعدهم چشمان خودرابست.هم فرزندم که داخل قبربودوهم کسانی که دراطراف من دربالای قبربودنداین معجره خداوندوعنایت امام حسین(ع)رابه چشم خودشان دیدندوخوشبختانه عکاسی که درآنجا بودازاین حادثه باورنکردنی چندعکس پشت سرهم گرفت.
برادرشهیدمی گفت:درموقع دفن پیکر،برادرم درآغوش من بود.وقتی مادرم بالای قبراین مطلب رابیان نمودوآرزوکرد،علی اکبرچشمانش رابازکند،من به چشمان برادرم که صورت اوراازکفن باکرده وروی خاک گذاشته بودم خیره شدم. حس غریبی به من می گفت خوب به چشمان اونگاه کنم.دراین لحظات بسیارکوتاه باکمال شگفتی مشاهده کردم درهمان لحظه که مادرم این کلمات رابیان می کردچشمان علی اکبرازهم گشوده شدوبه مادرم نگریست وبعدازلحظات کوتاهی دوباره بسته شد.
ماپس ازاین ماجراتاسالهااین مطلب رافاش نکردیم،چون نگران این بودیم مبادادیگران درصحت این قضیه شک نمایندویاخیال کنندساختگی است .تااین که یکی ازبستگان ماکه درکارهای تبلیغاتی است وقتی متوجه این اعجازشدعکس هارازماگرفت ودرکنارهم گذاشت وبه صورت یک پوسترچاپ کردوبدین ترتیب این قضیه برهمگان آشکارشد.
پاسدارشهیدحاج علی اکبرصادقی متولد1340تهران بودکه درمورخه 9/3/66 درمنطقه شاخ شمیران به شهادت رسیدوپیکر مطهرش دربهشت زهرا(س)،قطعه 29، ردیف دوم مدفون است.
![]()
دریغ از باغهای بیصنوبر
دریغ از دشتهای بیکبوتر
دریغ از آن که عصر پنجشنبه
ندارد چشم بر دروازه و در

پاسخ- یک وقت مرگ مغزی اتفاق می افتد یعنی مغز کار نمی کند ولی قلب کارمی کند،این انسان زنده است و روح از بدنش جدا نشده است.و ممکن است که طرف تجربیات نزدیک به مرگ داشته باشد یا اصلا خواب باشد.در مرگ مغزی اگر اطبا بگویند که دیگر امکان برگشت نیست،علما روی پیوند مشکل دارند زیرا می گویند که هنوز مرگ حاصل نشده است.یک وقت با وصل کردن دستگاه قلب کار می کند که اگر دستگاه را جدا کنند فرد می میرد . عده ای از پزشکان روی این مسئله بحث های اخلاقی دارند که آیا ما می توانیم دستگاه را قطع بکنیم یا خیر.وقتی بدن رو به فاسد شدن نمی رود معنایش این است که هنوز روح در بدن وجود دارد.
![]()
امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:
پاداش مجاهددرراه خدابزرگترازعفیف پاک دامنی نیست که قدرت برگناه داردوآلوده نمی گردد.
هماناعفیف پاک دامن،فرشته ای ازفرشته هاست.
نهج البلاغه-ترجمه مرحوم دشتی-حکمت474



آقا جون امام زمان عزیزم
سلام خداوند بر شما
آیا دیگه وقتش نرسیده که تشریف بیارین؟!!!
آیا ظالمان عالم کاری بدتر از اینکه الان داره در دنیا
و مخصوصا غزه وسوریه اتفاق می افته ممکنه انجام بدن؟!!!
در تعجبم حتما می دانید از چی:
تو رو خدا جوا ب سوال منو بدین؟
می دونم که این سوال خیلی هاست.
از یه طرف مهربان تر از شما در عالم وجود نداره
مگه غیر اینه؟
(مگه شما طاقت میارید ببینید یه نفر غمگین باشه؟
و به کسی ظلمی بشه؟)
از طرف دیگه شما همه جنایات و ظلما رو در عالم
بیشتر و بهتر از همه ماها دارید می بینید؟
و از اونا اطلاع دارید.
پس ای به مهربانی و شجاعت علی (ع)
وقتی در تلویزیون می دیدم که دکتر هاداشتن
صورت و گوش و بدن کودکان غزه را بخیه می زدن
وقتی می دیدم دارن ترکش های بمب های اسرائیلی رو
از تنشون بیرون میارن
وقتی می دیدم یه بچه ای میون خاکها افتاده
و داره پدر و مادرش که کنارش شهید شدن رو می بینه
و صدها تصویر دردناک دیگه.
با خودم گفتم واقعا آقامون چه صبری دارن
پس دیگه کی میایی مولا جون
ببخشید اینقدر خودمونی باهاتون حرف می زنم
آخه جدتون امام رضای رئوف (ع) فر مودند:
امام پدر مهربان است
امام از پدر و مادر مهربان تره
پس بابای خوبم بیا
تا کی فراق بابا رو تحمل کنیم؟
ممکنه بفرمائید هنوز یار با وفا و خالص ندارم
به فرض اینکه اینطور باشه
اما شما قادرید از خدای قادر بخواهید
خدایی که بر همه چیز تواناست اونها رو هم براتون پیدا می کنه
شاید من و امثال من که برای ظهورتون زیاد پا فشاری می کنیم
ایمان و صبرمون کم باشه
اما از اون طرف به مهربونی شما که نیستیم
چطور طاقت میارید
کشته های غزه رو ببینید
قربون اون قلب پر از دردتون آقا
آقا امشب که کربلا میرید
تو حرم آقامون زیر اون گنبد و قبه
کنار شش گوشه که دعا مستجاب میشه
فرجتون رو بخواهید
کی بهتر از شما برای دعا
و کجا بهتر از حرم جدتون حسین(ع)
و کدام آمین گو بهتر از مادر عزیزتون فاطمه(س)
که با ظهورتون خیلی خوشحال می شن
اقا همه حرفامو گوش کردین؟
خوندین؟
مطمئنم با اینکه خیلی بدم
و بارها دلتونو با اعمالم سوزوندم
اما خوندید
حالا
آقا جون این هفته میایی تو رو خدا بیا
دیگه طاقت ندارم آقا بیا
آقا نزار قسمت بدم
آقا بر خلاف انتظار خیلی از ماها
که فکر می کنیم آیا می ایی یا نه
و شاید به اومدنت اطمینان نداریم
بیا و همه رو غافلگیر کن و
بیا
به خاطر حرفا و نوشته ها و در خواستهای این رو سیاه نه
که به خاطر کودکان غزه بیا
به خاطر اون زن و بچه های بی پناه بیا
به خاطر انتقام جد و مادر غریبت
آقا بیا
به خاطر بچه هامون که بهشون قول دادیم اقا میان
بیا آقا
می دونم دارم با حرفام اذیتتون می کنم
بله؟
درسته؟
اما چه کنیم آقاجون
خیلی بیچاره شدیم
در عین حالی که همه عالم
لحظه به لحظه دارن از عنایاتت بهره می برن
و در حقیقت شما ظاهرا غائب هستید
و کور باد اون چشمی که شما رو نمی بینه
اما آقاجون دلمون می خواد
دست نوازشتونو بهتر رو سرمون احساس کنیم
دلمون می خواد نابودی دشمناتونو ببینیم
دلمون می خواد به بچه ها و جوونامون بگیم
دیدید بالاخره آقا اومدن
یعنی میشه ماهم مثل خیلی از قوم های دیگه
آقامونو از نزدیک ببینیم
می شه زمان حکومت عدل شما رو ببینیم
و کنار شما زندگی کنیم
مثل سلمان و جابر و بسیاری یاران حقیقی دیگه
به خونه شما بیائیم
آقا جون تو رو خدا دیگه بیا
هر جمعه بیش از جمعه های قبل منتظرتیم که بیایی
. چون مطمئنیم یه جمعه به اومدنت نزدیکتر شدیم
و این جمعه هم بیش از قبل منتظریم
چقدر خوب میشه اگه بیائی
به قول شهید محمد تورجی زاده
که گفت به خدا اگه بیائی جوونیمو فدات می کنم
بیا
که جوونیمو فدات می کنم آقا
خدا نگهدارتون آقای مهربونم
![]()
برای عبورازسیم خاردارهای دشمن،بایدازسیم خاردارهای نفس عبورکرد.
شهیدعلی چیت سازیان
![]()
تحقیروتشویق
بایدتاقبل ازرفتن نیروهای تامین جاده،به دیوان دره می رسیدیم که نرسیدیم،تصمیم گرفتیم شبانه به دشمن بزنیم.چراغ خاموش راه افتادیم سمت دیوان دره،زیرلب باخودم می گفتم:اگه بمیرم بایداین تریلی مهمات روامشب برسونم به نیروها.پیچ هرجاده ای راکه ردمی کردم،تمام دعاهایی راکه حفظ بودم می خواندم.تومقربه قول معروف هنوزعرق تنم خشک نشده بودکه یکی آمدوگفت:آقای ریحانی تلفن کارت داره!
حدس زدم که بایدازسقزباشد،خودم راآماده یک توپ وتشردرست وحسابی ازطرف کاوه کردم،محمودگفت:رضاگل کاشتی،غرورضدانقلاب روشکستی.
گفتم:برای چی؟مگه چی شده؟!
گفت:بامهمات واسلحه،دوازده شب آمدی توی جاده،آن هم جاده ی دیوان دره!پدرشان رادرآوردی.
چنان روحیه ای به من دادکه اگرلازم می شد،همان شب بازراه می افتادم ومهمات راتاخودسقزمی بردم.
خاطره ای ازشهیدمحمودکاوه![]()
![]()
نهایت بخشندگی
روزی روزگاری درختی بودوپسرکوچولویی رادوست می داشت.پسرک هرروزمی آمدبرگ هایش راجمع می کردازآن تاج می ساخت وشاه جنگل می شد.
ازتنه اش بالامی رفت ازشاخه هایش آویزان می شدوتاب می خورد.وسیب می خورد.
باهم قایم باشک بازی می کردند.پسرک هروقت خسته می شدزیرسایه اش می خوابید.اودرخت راخیلی دوست می داشت خیلی زیادودرخت خوشحال بودامازمان می گذشت پسرک بزرگ می شدودرخت اغلب تنهابودتایک روزپسرک نزددرخت آمد.درخت گفت:بیاپسر،ازتنه ام بالابیاوباشاخه هایم تاب بخور،سیب بخورودرسایه ام بازی کن وخوشحال باش.
پسرک گفت: من دیگربزرگ شده ام،بالارفتن وبازی کردن کارمن نیست.می خواهم چیزی بخرم وسرگرمی داشته باشم.
من به پول احتیاج دارم.می توانی کمی پول به من بدهی؟
درخت گفت:متاسفم،من پولی ندارم من تنهابرگ وسیب دارم.سیبهایم رابه شهرببربفروش آن وقت خواهی داشت وخوشحال خواهی شد.
سیب هاراچیدوبرداشت ورفت.درخت خوشحال شد.اماپسرک دیگرتامدتهابازنگشت ودرخت غمگین بودتایک روزپسرک برگشت.درخت ازشادی تکان خوردوگفت:بیاپسر، ازتنه ام بالابیاباشاخه هایم تاب بخوروخوشحال باش.پسرک گفت:آن قدرگرفتارم که فرصت بالارفتن ازدرخت راندارم،زن وبچه می خواهم می توانی به من خانه بدهی؟
درخت گفت:من خانه ای ندارم،خانه ی من جنگل است.ولی تومی توانی شاخه هایم راببری وبرای خودخانه ای بسازی وخوشحال باشی.
آن وقت پسرک شاخه هایش رابریدوبردتابرای خودخانه ای بسازدودرخت خوشحال بود.اماپسرک دیگرتامدتهابازنگشت ووقتی برگشت،درخت چنان خوشحال شدکه زبانش بندآمدبااین حال به زحمت زمزمه کنان گفت: بیاپسر،بیابازی کن.
پسرک گفت:دیگرآن قدرپیروافسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم.قایقی می خواهم که مراازاین جاببردبه جایی دورمیتوانی به من قایق بدهی؟
درخت گفت:تنه ام راقطع کن وبرای خودقایقی بسازآن وقت می توانی باقایقت ازاینجادورشوی وخوشحال باشی.
پسرتنه درخت راقطع کردقایقی ساخت وسواربرآن ازآنجادورشد.ودرخت خوشحال بودپس اززمانی درازپسرک باردیگربازگشت،خسته،تنهاوغمگین.
درخت پرسید:چراغمگینی؟ای کاش می توانستم کمکت کنم،امادیگرنه سیب دارم،نه شاخه،حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
پسرک گفت:خسته ام ازاین زندگی،بسیارخسته وتنهام وفقط نیازمندباتوبودن هستم، آیامی توانم کنارت بنشینم؟
درخت خوشحال شدوپسرک پیرکناردرخت نشست ودرکنارهم زندگی کردندوسالیان سال درغم وشادی ادامه زندگی دادند.
دوستان خوبم،آیاشرح داستان،چیزی به یادمانمی آورد؟
اکثرماشبیه پسرک داستان هستیم وباوالدین خودچنین رفتاری داریم درخت همان والدین ماست،تاوقتی کوچکیم دوست داریم باآنهابازی کنیم.تنهایشان می گذاریم ودوباره زمانی به سویشان برمی گردیم که نیازمندهستیم وگرفتار،برای والدین خودوقت نمی گذاریم،آیاتابه حال برای به این فکرکرده ایم که پدرومادربرای ماهمه چیزرافراهم می کنندتاماراشادنگه دارندوبامهربانی چاره ای برای رفع مشکل ماپیدا می کنندوتنهاچیزی که درعوض ازمامی خواهنداین است که تنهایشان نگذاریم به والدین خودعشق بورزیم،فراموششان نکنیم،برایشان زمان اختصاص دهیم،همراهیشان کنیم،شادی آنهادردیدن ماست.هرانسانی می تواندهرزمان وبه هرتعدادفرزندداشته باشدولی پدرومادرفقط یک باراست.

اهداف پدافندغیرعامل:
1- کاهش قابلیت وتوانایی سامانه های شناسایی،هدف یابی ودقت وهدف گیری تسلیحات آفندی دشمن،بالابردن قابلیت بقاواستمرارعملیات وفعالیت های حیاتی و خدمت رسانی مراکزحیاتی،حساس ومهم نظامی وغیرنظامی کشوردرشرایط وقوع تهدید،بحران وجنگ.
2- کاهش آسیب پذیری،خسارت،صدمات تاسیساتی،تجهیزات ونیروی انسانی مراکز حیاتی،حساس ومهم نظامی وغیرنظامی کشوردربرابرتهدیدات وعملیات دشمن.
3- سلب آزادی وابتکارعمل ازدشمن.
4- صرفه جویی درهزینه های تسلیحاتی ونیروی انسانی.
5- فریب وتحصیل هزینه های بیشتربه دشمن وتقویت بازدارندگی.
6- افزایش آستانه تحمل مردم ونیروهای خودی دربرابرتهاجم دشمن.
7- حفظ روحیه وانسجام وحدت وسرمایه های ملی کشور،حفظ تمامیت ارضی، امنیت ملی واستقلال کشور.

این حرفاچیه هرموقع کارداشتیم بایدزنگ بزنیم دیگه اون آدم هم وظیفه داره جواب بده !!!!!!![]()
مثلاماچندین وچندساله که باهم دوستیم..!!!!!!!!!
چی میگی شیطونک![]()
ببینیددوستان واقعارعایت یه چیزایی لازمه:
1- به هم دیگه احترام بگذاریم،حتی اگه دوست خیلی خیلی صمیمیمون باشه.
2- این مهمه که چه ساعتی بهش زنگ می زنید...واگه واقعاکارتون واجبه اول یه یپام بدیدوازش بپرسیدکه آیاقادربه پاسخگویی هستندیانه ویااگه می دونید دراون زمان نمی تونن جواب بدن پس زنگ نزنید.
3- هر حرفی روسنجیده وبه موقع بزنید.اگه قرارضرب المثل به کارببریدیکم موقعیت شناس باشیدببینیدضرب المثل شمامناسب اون موقعیت هست یانه وگرنه به زبون نیاریدچون بعضی ازضرب المثل هایی که ربطی به موقعیتی که درش هستیدنداشته باشه فقط نشانه ی بی سوادی یه آدم می تونه باشه نه بیان کننده ی موقعیت
دیگه وقتتون رونمی گیرم 

سرمست عطرحضور
لیلاقربانی فرزندشهیدحمیدقربانی درموقع شهادت پدرش(دی ماه سال65درشلمچه) یکسال وچندماه سن داشته وبرحسب نقل مادرش خانم محبوبه بینایی(همسرشهید) بارهاگلایه می کرده است که چرامانندخواهربزرگترش باپدرش عکسی ندارد.
لیلادر13سالگی وقتی درکلاس اول راهنمایی بود،شبی پدرش رادرخواب می بیندو به اومی گوید:دوست دارم توراببینم.
پدرش دستش رامی گیردومی گوید:اگرمی خواهی مرادربیداری ببینی به قم بیا.من درابتدای شهرقم منتظرت هستم.
دوهفته بعدازاین خواب ازطرف مدرسه،لیلارابه قم دعوت می کنند.ولی مادرش پس ازشنیدن این خواب بارفتن اوموافقت نمی کند،چون می ترسدبرای دخترش حادثه غیرمنتظره ای که عواقب روحی داشته باشدپیش بیاید.شش ماه بعدبنیادشهیدشهر قدس ازهمسران وفرزندان شهیدان دعوت می کندبرای شرکت درمراسم میلادحضرت معصومه(س)به قم بروند.
ازهمسرشهیدنقل است که:تاخواستم سوارماشین شوم،ناخودآگاه خواب دخترم ووعده ای که پدرش به اوداده بودبیادمن آمد.ولی به دخترم چیزی نگفتم.به طرف قم حرکت کردیم.دخترم درکنارمن خوابیده بود.نزدیک شهرقم ازخواب بیدارشدوازمن پرسید:هنوزبه قم نرسیده ایم؟
گفتم:چرانزدیک شده ایم.پس ازلحظاتی به میدان 72تن قم رسیدیم.دراین لحظات ناگهان دخترم ازجابلندشدوباحالتی حیرت زده ورنگ پریده به بیرون ازماشین خیره شد.مرتب یک نگاه به من می کردویک نگاه به بیرون ازماشین.من که متوجه رنگ پریده ولبهای سفیدوخشک وصورت خیس عرق اوشده بودم،به روی خودم نیاوردم تاافرادی که درماشین بودندمتوجه این جریان نشوند.
دخترم وقتی دیدمن به حالات اوتوجهی ندارم،خودش رادربغل من انداخت وبامشت به من می زدومی گفت:مامان به خداقسم من بابایم رامی بینم ونشانی لباسهای اوراهم دادکه یک پیراهن قهوه ای رنگ وشلوارسبزسپاه راپوشیده بودوازاوبوی عطری که همیشه می زدبه مشام می رسید.
دخترم دراین حالات خودش رابه پنجره ماشین چسبانده بودومرتب دست تکان می دادومی گفت پدرش رامی بیندکه بالبخندبرای اودست تکان می دهد.بعدازلحظاتی من ازدخترم واوازپدرش کاملابوی عطرگرفتیم وحدودچنددقیقه بوی آن عطررااستشمام کردیم وکس دیگری به جزمامتوجه این حالات نشد.ولی من به شدت می لرزیدم.
وقتی بقیه مسافران متوجه گریه وصحبتهای لیلابامن شدند،یکی یکی پیش مامی آمدندودراثرحالات غیرعادی مادرماشین به گریه می افتادند.
لیلاقربانی دخترشهیدمی گفت:همان شب که درمهمانسرای قم پدرم مجددابه خواب من آمدوگفت:لیلاچرادیرآمدی من خیلی منتظرت بودم.وقتی پاسخ دادم مادرم نمی گذاشت،پدرم گفت:خودت می آمدی ومرامی دیدی.تابه اوگفتم:ببخشید،رفت.
دراواسط بهمن که دردعای ندبه مهدیه تهران حضورداشتم،حین گریه کردن به شدت سرفه کردم به طوری که سرفه ام قطع نمی شد.یک دفعه احساس کردم کسی به پشت من می زند.وقتی به عقب برگشتم،پدرم رادیدم.تامرادیدلبخندی زدوگفت: سلام.
سلام اوراجواب دادم وپرسیدم:شمااینجابین این همه زن چه کارمی کنی؟
پدرم گفت:نترس کسی مرانمی بیند.پدرم اونیفورم سپاه برتن داشت وبامن دعای ندبه رازمزمه می کرد.بعدازدعاقدری درباره ی مادرم واحترام خانواده های شهداحرف زدوچون من به دعای عهدنرسیده بودم وخواستم آن رابخوانم،پدرم به من گفت:تاتو دعای عهدرابخوانی من می روم بیرون وبرمی گردم.گفتم:باشه. ازنزدمن رفت ومن دعای عهدراخواندم وباعجله بیرون آمدم.تابه بیرون مهدیه رسیدم،احساس کردم خیابان جلوی آن پرازگلهای زردوسفیداست.پدرم دم درمهدیه منتظرمن ایستاده وپایش رابه دیوارتکیه داده بود.ولی دراین فاصله لباسش عوض شده وپیراهن سفید وشلوارمشکی پوشیده بود.
درکناراوچندنفردیگرهم دیده می شدند.ازجلوی اوردشدم وچون ازددوستانش خجالت می کشیدم به راهم ادامه دادم ولی پدرم به دنبال من آمددرحالی که مرتب صدامی زد:لیلا،لیلا.
برگشتم وگفتم:بله،دوستم که همراه من ازمهدیه خارج شده بود،اصلامتوجه من وپدرم نبود.پدرم مرابغل کردوبوسیدوگفت:لیلابه پایگاه بسیج می روی تاعکس مراکه کشیده اندببینی؟
گفتم:هنوزکامل نکشیده اند.
گفت:چرا،تمام شده است،به بسیج برووازطرف من ازنقاش آن تشکرکن وبه مامان وبه زهراوبه همه سلام برسان.بعدگفت:کاری نداری من بایدبروم چون روزجمعه است وکارزیادی دارم.تااین راگفت دستی تکان دادویک دفعه دیدم اوودوستانش ازنظرم محوشدند.
شهیدقربانی عضوسپاه وجمعی گردان علی اکبرلشکر10سیدالشهدابودکه درقبرستان قدس مدفون است.

از عاشقان به مولا، مولا به گوش هستیم
بر ما حرام بادا یک لحظه آرمیدن
ما را بخوان دوباره، حتی به استعاره
از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن

پاسخ-ادیان ابراهیمی و فلاسفه قائل به تناسخ نیستند زیرا تناسخ یک چیز غیر معقولی است.در مورد رجعت ما نمی دانیم که آنها چگونه برمی گردند . آیا با بدن مثالی برمی گردند یا با بدن واقعی برمی گردند ؟ اینکه رجعت رخ خواهد داد اجماع بین شیعیان است ولی کیفیت رخ دادن آن مشخص نیست . در ضمن رجعت برای همه اتفاق نمی افتد.در قرآن داریم که عده ای به خواست خدا زنده شده اند و این از استثنائاتی است که به خاطر حکمت هایی رخ می دهد.چیزی که قالب است این است که راه بازگشتی پس از مرگ وجود ندارد مگر اینکه خدا بخاطر حکمتی اقتضای این کار را داشته باشد.

امیرالمومنین علی علیه السلام می فرمایند:
کمترین حق خداوندبرشمااین است که ازنعمت هایش،در(انجام)گناهان یاری نگیرید.
نهج البلاغه حکمت330

آيا مشكل ما در فهم زندگيست؟؟؟
خیر
ما
لذت بردن را یاد نگرفته ایم
به دنبال خوشبختی در بیرون از ذهنمان میگردیم
بیایید به هم بیاموزیم از لحظاتمون لذت ببریم

جمعه یعنی انتظار بی کران
جمعه یعنی دور شو از دیگران
جمعه یعنی طالب مهدی شدن
جمعه یعنی ضد بد عهدی شدن
جمعه یعنی آرزوی فاطمه
جمعه یعنی گریه بی واهمه
جمعه یعنی مست و بی پروا شدن
جمعه یعنی عاشق زهرا شدن
جمعه یعنی تیغ در دست علی
جمعه یعنی هستی هست علی
جمعه یعنی با شهیدان ساختن
جمعه یعنی برقه برانداختن
جمعه یعنی با یتیمان خوب باش
جمعه یعنی ساده و محبوب باش
جمعه یعنی درد را درمان کنی
جمعه یعنی آنچه خواهی آن کنی
جمعه یعنی یک بهانه یک نفس
جمعه یعنی شاد بیرون از قفس
جمعه یعنی عید، یعنی پاک شو
همنشین انجم و افلاک شو
جمعه یعنی با خودت آسوده باش
جمعه یعنی آنچه او فرموده باش

مثل کارمندهانمی آمدستادکل که هفت ونیم یاهشت صبح،کارت ورودبزندوچهاربعداز ظهر،کارت خروج.زودمی آمدودیرمی رفت.خیلی دیر.
می گفت:((ماتوی کشوربقیه الله هستیم.خادم این ملتیم.مردم ما روبه این جارسوندن،مردم.
بایدبراشون کارکنیم.))
شهیدعلی صیادشیرازی

به نام خدای باشکوه
شهیدسیدمجتبی علمدار
سیدمجتبی درسحرگاه11دی ماه 1345درخانواده ای مذهبی وعاشق اهل بیت درشهرستان ساری دیده به جهان گشود.
دوران تحصیلش رادرساری طی نمودوبرای اولین باردرحالی که تنها17سال داشت به عضویت بسیج درآمدودراواخرسال1362به کردستان رفت.سیدبرای اولین باردرعملیات کربلای یک شرکت کردومدتی پس ازآن واردگردان مسلم بن عقیل در لشکر25کربلاشدوتاپایان جنگ درآنجاماند.اودرعملیات کربلای4و5حضورداشت، درکربلای8مجروح شدومدتی بعدبه جبهه بازگشت ودرعملیات کربلای10درجبهه شمالی محورسلیمانیه-ماووت شرکت نمود.
سیدمجتبی علمداردرسال1366مسئولیت فرماندهی گروهان سلمان ازگردان مسلم ابن عقیل - ازگردانهای خط شکن لشکر25 کربلا- رابرعهده گرفت ودرعملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت.
شهیدعلمداردرسه راهی خرمال،سیدصادق،دوجیله درمنطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی راازخودنشان دادوازناحیه پهلومورداصابت گلوله قرارگرفت وبشدت مجروح شد.
اوکه مردانه درمقابل دشمن می جنگید.چندین باردیگرهم مجروح شدوازهمه مهمتراین که اودردی ماه1364،درعملیات8،به شدت شیمیایی شد.
سیدمجتبی بعدازاتمام جنگ درواحدطرح وعملیات لشکر25کربلادرساری مشغول خدمت شدودردی ماه سال1370باخانم سده فاطمه موسوی ازدواج کردکه ثمره آن دختری به نام زهرابود.
سیدعلاوه برمسئولیت درواحدتربیت بدنی لشکربعنوان عضواصلی هیئت رهروان حضرت امام(ره) هم ایفای وظیفه می کرد.اومداح اهل بیت،همیشه مراسم رابانام حضرت مهدی(عج)شروع میکردودرحالی که به امام حسین(ع)ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان راصدامیزد.
بیت الزهرامسجدجامع،امام زاده یحیی،مصلی امام خمینی،هیئت عاشقان کربلاومنازل شهداهمیشه بانفس گرم حاج سیدمجتبی معطرمی شدوبچه هانیزباصوت داوودیش مداحی رامی آموختند.
اوکه بعدازجنگ،بایادوخاطره همرزمان شهیدش زندگی می کردازدوری آنان سخت آرزده خاطربودودرهمه مداحی هاآرزوی وصال آن راه یافتگان شهیدراداشت.
حاج سیدمجتبی علمداردراوایل دی ماه سال1375به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شدوبعدازیک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روزیازدهم دی ماه نمازعشق رابااذان ملکوتیان قامت بست وبه یاران شهیدش پیوست.

خورشید عشق را، ره شام و زوال نیست
بر هر دلی که تافت، در آن دل ضلال نیست
در آسمان دلبری و آستان عشق
نور جمال دلبر ما را مثال نیست

برخوردقاطع
هرکسی چیزی گفت،تااین که نوبت به محمودرسید.گزارشی ازوضعیت منطقه داد، بعدخیلی جدی ومحکم گفت: مابایدباضدانقلاب برخوردقاطع داشته باشیم،بایدریشه شان رابکنیم.همه سراپاگوش بودند،گاهی لبخندمی زدندوبابقل دستی شان پچ پچ می کردند.نتیجه جلسه هم این شدکه تاآخردهه فجرکاری به کارضدانقلاب نداشته باشیم.همین که جلسه تمام شدبچه هادورصیادراگرفتند.ازطرزنگاهش معلوم بودخیلی از کاوه خوشش آمده،همان طورکه دست کاوه راتوی دستش گرفته بود،گفت:آقامحمودمواظب خودت باش.ماحالاحالاهابه تواحتیاج داریم.
بچه هاگفتند:ضدانقلاب توی جاده بوکان کمین گذاشته وهمه رفتندآنجاباهشان درگیرشده اند؛بایک طرح آنهارامحاصره کردیم،هنوزدرگیری تمام نشده بودکه محمود رسید.تارفتم وضعیت رابرایش توضیح بدهم دیدم ناباورانه به من تشرزد وگفت: مگه توامروزجلسه نبودی؟مگه نشنیدی که گفتنددرگیرنشید؟
گفتم:باباضدانقلاب کمین زده.
عذرخواهی کردوبعدهم باخنده گفت:نه،مثل این که بایدطوردیگری برخوردکنیم. بالافاصله افتادجلووشروع کردبه تعقیب ضدانقلاب.
خاطره ای از شهیدمحمودکاوه

پدری که دوست داشت پسرداشته باشد
یادش آمدکه چقدر دوست داشت فرزندش پسرباشد.
درب اتاق عمل باز شد.پرستاربود.
مژده بدهید:یک پسر کاکل زری.
.
.
.
حالاهم دربیمارستان بود.درباز شد.
- پسرم اومده؟
- نه،داداش نیست،پرستاره
دختراین راگفت وپدرش رانوازش کرد.

تهدیدات وپدافند غیرعامل
پدافندغیرعامل بامفهوم کلی(حفاظت دربرابرتهاجم،بدون استفاده ازسلاح ودرگیر شدن مستقیم)سابقه ای بس طولانی درتاریخ بشربه قدمت خلقت انسان وسایرجانداران دارد.
جنگ یکی ازعناصرپایدارتاریخ بشری است؛به طوری که جامعه شناسان آن رابه عنوان یک پدیده وواقعیت اجتماعی قلمدادنموده اند.بشریت درطول پنج هزارسال تاریخ تمدن خود14هزارجنگ رادیده ودراین جنگ هابیش از4میلیاردانسان جان باخته اند.گفتنی است درطول چندهزارسال تمدن بشری صرفا268سال بدون جنگ ومناقشه سپری شده است واین درحالی است که به طور میانگن درطی 45سال(ازسال 1945تاسال1990)درکره زمین فقط سه هفته بدون جنگ داشته ایم. جالب این که بیشتراین جنگ هادرکشورهای جهان سوم به وقوع پیوسته است.
درقرن بیستم شاهدبروزبیش از220جنگ وتلفات انسانی،200میلیون نفری بوده ایم. میهن اسلامی ماطی سال های اخیربروزچهارجنگ مهم (جنگ تحمیلی،جنگ اول خلیج فارس،جنگ افغانستان وجنگ اخیرآمریکاعلیه عراق)راشاهدبوده است. وقوع مناقشات وجنگ های دیگری بااهداف راهبردی استکبارجهانی است.
تجارب حاصله ازجنگ های گذشته خصوصاهشت سال دفاع مقدس،مویداین نظراست که کشورمهاجم جهت درهم شکستن اراده ملت وتوان اقتصادی،نظامی وسیاسی کشورموردتهاجم،بااتخاذاستراتژی انهدام مراکزثقل،توجه خودراصرف بمباران وانهدام مراکزحیاتی وحساس می نماید.
امروزه کشورهایی که طعم خرابی وخسارات ناشی ازجنگ راچشیده اند،جهت حفظ سرمایه های ملی ومنابع حیاتی خودتوجه ویژه ای به دفاع غیرعامل نموده ودرراهبرد دفاعی خودجایگاه والایی برای آن قائل شده اند.نمونه ی بارزآن کشورکره شمالی است که بااتخاذسیاست واستراتژی تمرکززدایی،دراین راستااقدامات بنیادی واساسی قابل توجهی انجام داده است.
شایسته است این رهنمودوسخن حکیمانه امام راحلمان (ره)رافراروی خودقراردهیم که فرمودند:
((درهرشرایطی بایدبنیه دفاعی کشوردربهترین وضعیت باشد.مردم درطول سالهای جنگ ومبارزه،ابعادکینه وقساوت وعدوات دشمنان خداوخودرالمس کرده اند؛باید خطرتهاجم جهان خواران درشیوه هاوشکلهای مختلف راجدی تربدانند،...))
لذاباتوجه به ماهیت انقلابمان درهرزمان ودرهرساعت احتمال تجاوزمجددراازسوی ابرقدرت هاونوکرانشان بایدجدی بگیریم.

مگه میشه آدمامثل هم فک نکنن!!!!!!!!!!!!
همه ی آدم هامثل هم فک میکنن،هرکی باشماهم عقیده نیست داره تظاهر می کنi آدم دوروییه!!!!!!!!!!![]()
واسه همین مستحق هرجوربرچسبی هست که بهش بزنیدوحتی می تونیدباکتک کاری هم اون رومجبورکنیدعقیده ی قلبیش که همون عقیده وفکرشماست روبه زبون بیاره!!!!!!!!![]()